بر دیوارهای خانه قدیمی بنویسید ای عاشقان
جزو نسل اولي هاي جمعيت بود و يكي از با استعداد ترينهاي كلاس رهيافت ... او و دوستش كه هم اسم هم بودند خوب توي چشم مي آمدند و بچه هاي شريف براي آنكه آن دو را از هم تفكيك كند به او مي گفتند مهدي باريك ...
هميشه فكر مي كردنم كه مهدي باريك يكي از شایسته ترین هااست كه مي تواند ما را به بهترين شكل ياري كند ... او را بهمراه رضا و سعيد و زهرا تنها انتخابهاي من از كلاس دويست نفره اوليه رهيافت بودند كه تا ترم آخر خود را رسانده و حال آمده رفتن به بيمارستان كودكان سرطاني شده بودند .
مهدي آن سالها از پيش ما رفت و رفت تا سه سال غيبت بلند خود را از جمعيت شكل داد . راستش از سمتي بد نشد كه مهدي با ما نبود زيرا كه فضاي جمع ما با حضور بعضي عناصر راست و چپي كه به فكر خدمت به خدا نيستند و در عوالم خود سير مي كند تا حد زيادي آلوده شده بود و شايد مهدي در آن سالها نمي توانست تحمل اين همه پليدي جانوران را داشته باشد . از سمتي هم براي ما بد شد كه شايد اگر مهدي بود آنقدر از اين نسناس ها ضربه نمي خورديم و تنها نمي مانديم و از سوي ديگر در آن سالهاي اوليه جمع كوچك و مظلوم ما بهترين ايام درد خود را در از دست دادنها در بيمارستانها سپري كرده بود و استخواني در شب زنده داري ها و عبادات تركانده بود ... گوهري كه شايد ديگر هيچگاه نصيب اين جمع نشود ... و من ايمان دارم اگر مهدي بود مراسم دعاي ما در بيمارستان ها رنگي زيبا تر مي گرفت . زيرا كه هرچه باشد مهدي باريك يكي از خوب های روزگار بود . جواني كه با كم سالي در جمع آمد و در همان ايام بيشتر از سنش مي دانست و مردي چهل ساله و پخته مي زد . راستش هيچ گاه با او دردسري نداشتم . بسياري از بچه هاي آن روزگار جمعيت ، جوان سري و حتي آتش بلوغ فروكش نكرده شان را به جمعيت مي آورند و من مجبور بودم كه به ساعتها و روزها و ماه ها و براي بعضي حتي سال هم مي كشيد كه خيابان گردي مي كرديم و سعي داشتم پاسخ كودكي ها و نوجواني ها و ... هايشان باشم و اين جان مرا به تحليل مي برد و از هدف اصلي كه داشتم دورم مي كرد و پيش خود مي گفتم اگر جوانانمان نخواهند از دامن دردها و سرخوردگي هاي جوانيشان بيرون بيايند(كه بخش اعظم آن از نفهمي مسئولين يا قصد عمد پليد استعماري ايشان است ) پس چه كس بايد از خود برخيزد و براي فردا و فردايي ها كاري كند .
...ولي مهدي ... نه ... او با جوانان هم سالش تفاوتي عمده داشت وهميشه تو دار بود و يك قدم از بقيه جلو تر و معقول تر ... گوهري بود كه بايد به جمع بر مي گشت و برگشت و شد مخزن الاسرار درد جمع و هرچه كه آن سالها از راستي ها و چپي ها نكشيد را دوستان به سرعت جبران كردند و اين جبران هم هيچگاه در جمع آشكار نشد . مهدي همه چيز را خوب جمع مي كرد . اگرچه شايد حضورش خيلي چشم گير نمي آمد . ولي مهدي با توان مديرت بالا از عهده خيلي كارها بر مي آمد و توانست حتي در شوراي مردمي هم فعاليت كند و تاثير بسيار مناسبي در كساني بگذارد كه شايد به واسطه جوان بودن جمع خيلي همراه ما نمي شدند . مهدي بود كه به راحتي ميتوانست با خيرين ارتباطي معقول و منطقي ايجاد كند و چرخي را به راه بندازد كه شايد بعضي دوستان نزديك بعد از سالها با دهها جلسه توجيهي هنوز نمي دانستند كه اين چرخ اصلا بر چه مداري مي چرخد . مهدي كه بود غمي نداشتيم . يادم مي آيد كه حتي كودكانه گي هايي را كه به بي خردي هم مي زد او با چه درايتي اصلاح مي كرد ، او و يكي دو تاي ديگر در ميان ما ، تا فضا براي بچه ها همچنان سالم بماند . واقعا زمانهايي از بعضي بي معرفتي ها ي دوستان كه مهدي نگرانشان بود و دورا دور مراقبشان و آنها حتي روحشان هم خبر دار نبود كمي حالم را مي گيرد ...
او هم چون زهرا ورضا وسعيد و امير حسين و تا حدودي ممد در جمعيت براي من نزديك ترين هايي هستند و هركس كه به من نزديك تر ، از رفتار چندگانه من كاملا بهم مي ريزد . من به نزديكانم بيشتر از همه تشر مي زنم و توقع دارم .
واقعا با بعضي ازدوستان كه بعد از چندين سال آمدن و رفتن در اين جمع ناگهان با برداشتهاي شخصي اش همه را قضاوت مي كند و همه چيز را رها و به خلوت عارفانه پناه مي برد و يا جمع را در حد كلاس رهيافت فقط مي بيند و يا كيلومترها با اوضاع جامعه اش فاصله دارد و يا اصلا معلوم نيست در كدام اقليم و سرزمين زندگي مي كند و يا در تربيت خانوادگي بيخ دماغش را نمي بيند و يا هنوز در ابتداي انقلاب پنجاه و هفت ، وجودش و افكارش بتون بسته و جامد شده زياد نمي شود كاري داشت . اما مهدي با هوش خدادادش همه چيز را زود از آن خود مي كرد و به راه تلاشي صادقانه وبي منت براي خلق خدا مي آمد و اين توقع مرا بيشتر از او مي كرد و درد و داد من هم براي او بود و واقعا اين سالهاي اخير من در اين جمع بر او از همه سخت تر گرفتم و ديده ام به بعضي نازك تر از گل نمي شود گفت و توقع در حد هزارتومان جمع كردن هم نمي شود داشت که با بهانه اي طفره مي روند و يا اصل ماجرا را زير سئوال مي گيرند و يا خود به زير سئوال سنگيني در ذهن له مي شوند و اسباب كشي از جمعيت مي كنند و مقيم كوچه ها آواره گي مي شوند و با من و تو و خانواده و حتي خدا هم قهر مي كنند ... اما مهدي ظرفيتي بالا داشت و مي توانستي براي ميليون ها تومان و كوچه گردان و ثپت جهاني و خريد خانه ايراني و حساب رسي مالي كل جمعيت و خريد ماهانه بر سرش غر زد و او خم به ابرويش هم نياورد و تازه هم كم كاري كل بچه ها را كه بعضي هاشان اصلا در باغ نبودند و به باغ هم نمي آمدند خودش به جان مي خريد و بي ربط مي آمد از من معذرت هم مي خواست و اين در حالي بود كه مي توانست بگويد اين مسائل چه ربطي به من دارد .
از دست او بيشتر از همه عصباني مي شدم . ( فكر مي كنم عصبانيت مرا فقط اين نزديكان ديدند و ماباقي بازي بيش است )و بيشتر دلخوريم را به او نشان مي دادم ، اما از همه كس بین دوستان به او ايماني محكم تر دارم . مهدي و ممدي كه بسيار از خانه محرومين را با هم به سر كشي مي رفتيم و خيلي مواقع خودشان راهشان را مي گرفتند و به تنهايي كوچه هاي غربت را طي مي كردند . ممدي كه براي خيلي از خانواده ها برادري مي كرد . ممدي كه با من تا دهان اژدها هم مي آمد و محكمي اش را به من ثابت كرده بود و بيخود همچون من و بعض ديگر شهيد منافق گرد حوض خانه قديمي نمي زد كه در يك گوش كشي نفسش در بيايد و همه چيز را ببوسد بگذارد و برود .هردو هر جا كه توضيحي بود سپر بلاي همه مي شدند و هيچ وقت هم شبگردي هايشان را به گوش ديگران نمي خواندند و در جمع هم آشكارا به خود نمايي كه من يك خانواده فقير ديدم . يا يونس اصلا مي دانيد كيست را انجام نمي دادند . آنهاجمعيت را از آن خودشان ،عشقشان و تعهدشان مي دانستند .
ماه رمضان بود و من همچنان از مهدي دلخور ...او بیشتر مي دانست كه ...لجن دارد از دهان ما مي گذرد.
ماه خوش خيالي ها و واي كوچه گردان چه حالي مي ده بيشتر از چهارشنبه سوري صفا داره و پرسه بي دليل بيكاران و نفله مغز كه چراغ را هم خاموش كني مي نشينند كه ما هستيم و بعد عين نفتالين تصعيد روزگار مي شوند و پسران خواستگار باز سيگار دود كن گوشه خونه قديمي و يا جديدي نوبنيادي و دختران ِ چرا بحث نمي كنيم تا ما هم بگيم هستيم و اطلاعاتي هاي گوزو ريش زده خوش تيپ و بد تيپ و ريشوهاي بي انقطاع ِ اينجا مال علي است يا مال شما و ... همه اين تصاوير كه دلم مرا خون مي كند . بدون آنكه بتوانم بگويم خون خوردن پدران و مادران و فرزندان ...گرسنه شهر را ديديد ، پس حال همتي بايسته است و همت كه نمي كنند هيچ ، ريقي پديد مي آورندكه چراغ را خاموش كه كني شرف تصعيد همان خاموشي می شود و می پرند و میروند ، انگار نه انگار كه ايرانيد و مسلمان كه اين همه پيش كش ، اگر گاو مي بستيم و مي گفتيم برادر گاوت علوفه ندارد بخدا قسم گاو اعتصاب غذا مي كرد ...
ماه رمضان بود و من زار بودم و...نه اصلا نمي شود ...راستي مي خواهم داستاني بگويم . فرض كنيد ...نه بابا جواب نمي دهد بگذار لري بگويم ...
تو كمي ...بله از لحاظ عددي خيلي كمي ... حالا با هزار بدبختی يك عدد مناسب جمع مي كني به حد كوچه گردان ، همان پانصد و يا ششصد دانشجو ...نه نفهميديد ششصد دانشجوها ... دانشجوها ...ششصد فرهيخته و فردا ساز ... دانشجوها نه شمبليله ... بعد مي روي خانه اي كه سقفي سالم ندارد و بچه هاي يتيمي در كشوري كه گاز اروپا را مي دهد و به دنيا هم بد حال نداده و از حال دادن ديگر به فحشا افتاده ... آري بچه يتيم در خانه اي بي در پيكر و بي سقف آينده ، در يك قدمي فساد و گناه و مادري كه خود را برروي زمين مي كشد مي يابي . مادر و فرزندان گرسنه به گريه مي افتند و پيچ وتاب مي خورند براي يك كيسه حقير ... بعد پیش خود مي گويي هركه ديده داد مي شود و مي آيند مي گويند ما ششصد دانشجو ... دانشجوها نه شمبليله مي خواهيم كاري كنيم و درمان دردي ...
اي اي اي روزگار ديجور بد عهد ... بجای آنکه از دیدن این همه رنج داد شوندو بخواهد آستین همتی بالا زنند . اصلا موضوع را کج می گیرند :كسي مي آيد و مي گويد خوب بود بازم بريم اونجا فقير بازي ... يكي مي آيد و چوب خط ديني اش را پر مي كند و تو مايه هاي آنتوني كوئين در نقش حمزه كيسه بلند مي كند و براي خودش در بهشت نمي دانم كجا حوري مي تراشد . خردر چمن ريش انقطاعي مي آيد و مراقبت وضوء و صاد وو عين و قاف نماز من مي شود تا مرا نامسلمان بخواند و ِاطل بابايش هم مي آيد كه ببيند من قصد براندازي نرم را دارم و يا سخت را ... حالا اينها خوب است .هيچ چيز دردناك تر از سيگار كشيدن لا انگشتي و ديد زدن دختر مردم و پرت سيگار با تلنگري به دور دستهای من مي دانم و شما همه نمي دانيد و رفتارهاي بر ما مگوزيد ما برق شريف هستيم نمي شود ...
واي كه چه نفرتي دارد و چه درد جانكاهي كه من مي بينم شمع جان كودكي به فتيله سوزي افتاده و هستي اش را يكسر خاكستر كرده و آن گوشه افتاده و اينها اين گوشه در دنياهاي كوچك خود سير و سلوك دارند ...اين بماند براي اين كه اين جماعت خواب و كمتر از شمبليله را من به آن خانه ها ببرم هم رمضانم را فروخته ام و هم نام مولايم را وسط آورده ام و هم تمامي ايامم را به چوب حراج كوچه گردان زده ام و از آن بدتر ، دردناك تر و بي رحمانه تر آنكه من كودكان مظلوم اين ملك را كه برايم حتي از خدا و حضرت علي و هزار رمضان و نماز و تمام ايام زندگي ام مهم تر مي دانم را به چوب حراج ديدن آدمهايي بزنم كه معلوم نيست كي قرار است ببينند ...
حال اين وسط بعد از هر كوچه گردان همان ده پانزده نفراست که مي مانيم و سال ماسيده بعد بر دستمان كه بازهم تلاش كنيم و خبر برسانيم تا آنها كه خبر را نشنيدند بداند جنوب شهرمان در حال غرق شدن است و همه در خوابند ...در خوابند و مسئولانمان هم كه در اقداماتي پوپوليستي و عوام فريبانه براي كاريكاتور پيامبر تنها سينه چاك مي كنند و ديگر هيچ و... جنوب شهر حتي در تير رس نگاهشان هم نيست و گوشه اي از اين عالم هم به حساب نمي ايد كه دل پيامبر ار آن خون شده باشد
اين وسط ها همه درد و فرياد من بر سر همين دوستان مانده بر چاه غيرتشان است كه هم هول افتادن دارند و هم زمزمه هاي فرياد تاريخ كه دراين چاه ريخته شده را شنیده اند . آري درد و فرياد من همه بر سر همين چند دوست است كه شما حداقل بيايد و پيغمبر خدا را از خود راضي كنيد .
خوب مهدي را خسته كرده بودم و طفلك ايستاده بود بر سر كيسه هايي كه با دوندگي بسيار ( با عرض معذرت از مهدي و ممد و زهرا دويدن نه كشيدن ذلت و خواري ) از بازرگاني و بازار خريده و من هم از اول ماه رمضان بر سرش داد زده بودم و در آن ماه ديگر اوجش بود . رفتار دم دمي من همين است داد و بيداد كه مي كنم و وقتي مي بينم طفلك كم آورده هي دورش به دلجويي مي گردم كه كم آوردي يا نه ، آن بنده خدا هم هزار بار اگر بگويد ناراحت نشدم بازهم من گير مي دهم و اين دايره بسته مي گردد تا اينكه دوباره بر سر او غرولند مي كنم كه تو نبايد كم مي آوردي و چه و به ... (خداييش براي كساني كه مثل زهرا و رضا و سعيد و مهدي و... به من نزديك نشده اند خوشحال هستم ).
آن شب اوج رفتار دم دمي من بود ... همين كه غر مي زدم ديدم نگاه مهدي قفل به صحنه فعاليت بچه ها در خانه نوبنياد شده ، در نگاه او نه غم بود و نه خستگي ... نگاه او تمام ماسيده بود و چيزي را در فرا سو مي ديد ... در همان حال خيرگي گفت حال پدرش بد است . اعصاب پدرش آرام آرام و با درد تحليل مي رفت ...
آن شب مهدي براي مراسم دعا نماند و رفت تا به پدرش بگويد كه من و او در يكي از اتاقهاي نوبنياد با هم نشستيم و او ديد آنچه را كه بايد براي پدر مي ديد و از آنجا مي برد آنچه را كه بايد مي برد و آني كه چشمانش به عمق درد ماسيد پدر زنگ زد ... غريب مي آمد ...زنگ زد و پسر را در شب قدر خواند ... مهدي با تعجب لحظه اي ماند ... اما اين نا آشنايي برايش آشنا شد ... آخر او درد وجودش راُ درد پدر را به او گفته بود و او هم پدر را فراخوانده بود تا به پسر تماس بگیرد و بگويد دعاي فرزند در حق پدر را شنيده ،دعاي فرزند در رمضان پاييز زده و به زمستان افتاده ودر نهايت دعاي پدر در حق فرزند در نو بهاران رفتن
در دقايق اين روز كه بدنيا آمدنم مي نامند ... خبر رفتن پدر تو را ممد به من هديه كرد . مثل هر سال كه از خداوند هديه اي خواستم و خداوند با رفتن پاسخم گفت ... اولين سال كه اين را خواستم چهار كودكم در بهزيستي و بعد انسيه در سالي ديگر و سال بعدتر درست در همان روز صميمي ترين دوستم و در سالهاي بعدتر هم ... امسال هم یک رفتن دیگر نصیبم شد ...
هديه او از اين جنس است ... فهمي كه با دردي سخت حاصل مي آيد و من كه نه براي رفتن آن عزير ناراحتم بل از ناراحتي مهدي ام مي سوزم اين هديه را دريافت كردم ... تا مهدي كه اين روز راهميشه گرامي مي داشت و سعي براين كه بگردد و آنچه كه مرا خوشحال مي كند بيابد اين بار نيز با وسواسي تمام مرگ پدر را به من هديه كرد تا من در فراسوي غمي جانكاه شادي را بيابم ....رضايت پدري از فرزند و پدري كه در قيامت با غريبگاني مواجه مي شود كه در غيرت مهدي و مهدي ها در ماه رمضان سر گرسنه بر زمين نگذاشتند ، رضايت از فرزندي كه بهمراه سه دوست ديگرش (زهراو درد جانكاهي كه داشت و ممد پا شكسته و من گردن شكسته كه كيسه آب گرم به گردن مي بستم با تويي كه افتاده بودي و مهره هاي كمرت خوب در رفته بود ) خانه ايراني را از ميان كريه ترين كوچه هاي اين شهر براي شادي كودكان و درمان مادران و پدران و محل كتابخانه و مشاوره براه مي اندازد ، رضايت تمام پدر ؛ غرق در نور و شادي تمام بهاري دنياي معبود تو و من و ملاقات باحضرت حق و دستگيري او كه به يقين دست مي گيرد . رضايت پدر كه پسرش هر ماه با تعهدي بزرگ بر مي خاست و به بازار مي رفت و نان مي شد براي فقراي اين شهر ...
عيد او از اين دست است و مي دانم مهدی جان كه شكستي و ريختي ، درخت تنومند بر خود مي شكند و دانه مي شود ، يكي جنگل مي سوزد تا از خاك سراسر سوخته اش جنگلي برنا تر بخيزد . يكي ققنوس ... و تو اينك دانه آتشي كه خواهي خاست و اين خاستن بس بلند و بزرگ خواهد بود و مطمئن باش رضايت اينك او از تو در جانت جوانه خواهد زد و او را فراسوي تن ودرد خواهي يافت ...و بخاطر همين است ، بخاطر مفهوم زيباي پدر رفته است كه من نيز بدنبال شما در اين كوچه ها روانم ، تا او پيش خدايش خوش نشيند و پدر تو اينك چه زيبا پيش خدايش خوش نشسته
و من مي دانم آن شخص كه به راه مولايش مي آيد بهاري مي رود و زمستاني را تمام مي كند ... و اين داستان هر آنكس است كه به اين راه آمده و اين هديه فهمي است بر هر تولدي ... مبارك باشد بر پدر تو مهدي جان اين نورستان و بر ما نيز اين فهم كه اين سراي ديجوري درد و اعصابي كه آرام آرام مي ريزد به پشيزي نمي ارزد . اگر امروز هق هق زديم بدانيم اين نوبت مانيز خواهد شد كه ديگران بر ما هق هق ها زنند . پس حق حق گو بر سر دار يكي حق طلبي تا از خاكسترمان جنگل های آينده سر بزند .
( به اين حوالي نوشتن كه رسيدم مينا زماني عزيز ، حجت بودن من و ماندنم و ماسيدن تمامم بر اين گذر گاه زنگ زد و آخرين هديه من شد كه بدانم او در تمام دردهايش ايستاده پس من هم بايد هديه تماس او را فهم كنم . وبه ايستم تا حتي ايستاده مردن )
از همه جمعيتي هاي دل سپرده به حق مي خواهم كه قلم عشق بردارند و بر ديوار اين خانه قديمي آيه هاي دوست داشتن و ارادت تمام را بر برادرمان مهدي بنويسند كه امروز پدرشان را سرمايه تدريس به ما و غم باد و شاد باش كرده اند كه آن بزرگوار وبر تخته سياه درد رفتن با گچ سفيد محبت و تربيت و ادب ، نامي زيبا و برازنده و نجيب ، با چشماني پاك و دوستي خالص و صميمي و مقدم بر خير و بركت و مهر وصفا را نوشتند ، نامي زيبا چون مهدي ...موعودمان ...كه خانه ايراني را در دل فقر بپا كرد . بيايد و همه بنويسيد ...