یادمانی برای دکتر اکبر رادی ، آن مرد نازنین

 

مي نشستي پشت ميز بعثتت ، و در حالي كه بساط كوچك پذيرايت به راه بود ، چايي مي ريختي با هم مي رفتيم به بهر دنيايي از بشنو نيي عاشق و ترد و كمر شكسته و تو با آن همه ملاحت و نجابت و ظرافتي اهورايي و زمردينت كه خاص تنها تو بود همان طور كه فلاكس را سر و ته مي كردي به اين شاگردت دقيق  مي شدي تا تمام آنچه كه مي تواند انساني را به مقصد بودن برساند در او بيابي و عصاره جان ريز كني و آن را مثل كلمات وحي بر گوش او تلقين اميد  كني . همين مي شد كه مارا بد عادت مي كرد و تو رادي جان به صد لشكر ناشنواي        بي فرمان ترجيح مي داديم و كنج كوچك اتاق تو مي شد برايمان كعبه وصل به همه خوبي ها و باور خودمان كه شايد تحفه اي هستيم در اين عرصه استخوان خرد كن حسود بازار . تو تنها كاشف اين ميدان بودي كه هنر هنرمندانش حسادت است و بس ، و چقدر عكس آنها كه خود را هنرمند مي دانند از پرواز فكريكي به وجد         مي آمدي و شاگردت را كه نه رغيب بلكه همراه و هميار مي دانستي و با هر كلام مهري كه مي توانستي جان نوازي مي كردي و حتي در تعريف نوشته اي كه برايت مي خواندم و يا نوشته اي كه از من خوانده بودي و حتي طرح نيم رنگي كه الكن برايت تعريف مي كردم زبان به ستايش مي گشودي ؛ نرم و با حيا مثل نسيمي بر جان   مي دميدي و با زيباترين كلمات مسيحاي دل مي شدي و خنك و تازه مان مي كردي تا وقتي از كنج مهر تو        مي رفتيم ساعتها كه نه سالها جان براي رفتن در اين راه داشته باشيم . من به هركس در اين عرصه كه مي رسيد مي گفتم رادي طبيب درد اين نسل ماست كه قلممان را نه از گوشه عافيت كافه نادري هاو گشتن در ايسم ها و نسخه نويسي موج و كج نسل قبل ، كه از موشك باران و خمپاره و هزار هزار نسخه كجي كه برايمان نوشته اند برداشته ايم . قلم كه نه، شكسته نحيفي كه جوهرش را تمام پس داده و در ماتم سخت تنها سياه مشق مي نويسد .