آه ، ميل تو اي زمين در بلعيدن اين هم انسان سيري ندارد ...

دستانش مي گشت گرد صورتش كه چشمي را از آن چهره موزون از حدقه بيرون آورده بودند ، شرم آيينه اي او و اين همه درد در رستاخيز اين تخت مرگ خيز ؛ بچه هاي جمعيت به او مي گفتند زهرا خانم ، مظلومه و ومحرومه اي از همين سرزمين كه انسانيت روز به روز در آن قحط تر مي شود و شيطانش دژ بسته  و اداعاي خدايي مي كند . زني قاصدك شده در ميان اين ملك و سرزمين فغانستان ، نه به اينجا مي نشست و نه به آنجا مي مانست ؛ با فرزنداني كوچك اندام كه سوء تغذيه  تنشان را تا حد عروسكان خيمه به بازي گرفته بود . چه مي خواست به گويد از لب كدامين آرزو به فوتي برخاسته بود اين قاصدك نحيف تن كه ويلان خواب سرزمين مادري من شده بود ؛ چه  را مي خواست ياد آور شود كه در اين ملك رحم را آويخته اند و انصاف را خورده اند و مهر را دور انداخته اند و تنها خود پرستي را جايگزين كرده اند و در قلعه اينك شيطان در تنگ ترين حفره هايش به زندگي موشي زده اشان مي پردازند . 

هنوز يادم است دو كودكت را به ماشين مهدي سپرده بودي و خود در تخت درد  دست به دست اين اتاق و آن اتاق مي شدي تا عكس ريه و شكم و سرت را بر هم بدوزند و جوابت كنند . شب بود مثل همه شبهاي اين سرزمين كه آسمانش پخمه و سنگين به زمين مماس شده است و اي دريغ كه همچون خاك بي مقدار زير دست افتاده و بيكاره مي زند . شب بود و در تاريك ماشين مهدي دو كودك به قواره دو عروسك خيمه شب بازي قرار ِ بازي در بازي گاه اين تقدير شوم را داشتند تا دست به دست شوند همچون تو و سر از بهزيستي در بياورند ، تا روزي شايد ، شايد همچون پدر به هيچ خاكي تعلق نداشته باشند . 

بانوي ايراني  فغانستان شده من ، يادم مي آيد كه سعيد از پسر بزرگتر مي گفت ، نيم وجب انساني كه نوزادي را مي مانست كه بر پا مي رود و عروسكي حرف مي زد ، انگار كه او را فشرده كرده بودند . فشرده در تحقير ، تحقير ، تحقير ، تحقيري كه دور سر تو مي گشت و تو با همان دستان اثيري چشم پوشت ، چشم پوشي مي كردي ، مي ديدي و نمي خواستي ببيني و اين حكايت شد سرطاني كه بر حفره نگاهت ذخيره كردي و منظرت را خورد از مردي پارينه پوش پدر سوخته افغاني كه فغانستانش را فرق كوبي بر سر تو كرده بود و باده نوشي با هبوي تو را به خانه تو ؛ به ميهنت و ملكت آورده بو.د . نگاهت را بوسيدي مادر و به دور انداختي و سرطان گونه ريز صورتت شد تا هيچ مردي نتواند از سر شهوت حتي به عافيت از تنت عبور كند و چندشش نشود  . بستر ؛ بستر ، بستر مرگ و تقاص بستر هاي جبرت را در تخت مرگ و بيماري دادي ؛ جان دادي و سوختي و محرومه  تمام شده تا ايراني بر گناهش در دژ شيطان اضافه شود و افغان بر خجالتش .

مادرم در رفتند نفسيه چه كند .؟به علي رضايي چه بگويم ؟ قامت زنيب را چگونه راست كنم ؟ به مهدي و سعيد ومحمد و ماباقي ها چه بگويم ؛ داستان هزار باره خداوند را براي رفتن بخوانم ؛ خداوند اينجا چه كاره است وقتي اين همه ايران به خواب رفته اند ، دست بگشا همان انگشتان اساطيري ات را و بر پلك اين مردمي كه چشمانشان را از حدقه در آورده اند  و سرطان به خدايشان زده بگردان . حال تو قاصدك خيزيده اي تا سرزميني كه مي تواني داوري كني ، داوري بر اين شبهاي طولاني ، بر اين شبهاي طولاني ، بر اين شبهاي طولاني ، بر اين شبهاي طولاني ...

راستي مگر نه اين است كه اين جمعيت ؛ جمعيت شبهاي كوفه خيز است و مردي پا برهنه رفته در كوچه هاي غم ، مگر نه اين است كه اين جمعيت قراري با او كه از تپه اي جاري شد و به گهنم زد و بر اورشليم شد و نهايت در تپه جلجتا آرام گرفت دارد ،مگر نه اين است پيمان بسته ايم با اشكي نه صد ساله كه طوفاني شد ،مگر نه اين است كه چون پاستور در شبي سرد هاري را به رگ سوزن شده ايم پس بايد در آن مادري بخيزد ايراني ؛ ايراني ؛ ايراني كه فغاني كارش سازد ، دو طفل بر دستش گذارد ، تحقير اين بيمارستان و آن بيمارستان شود ، میان این و آن هروله زند ، نه خانه بيابد نه درمان درد و نه آب و دانه اي براي فرزندان ، بعد سر از دست نجيب نفيسه و علي در بياورد كه تنها ثروتشان غيرتشان است و بعد دراين خاك بميرد و براي خاك سپاريش مجبور شوند كه افغاني معرفي اش كنند تا خاك سپاري اش راحت تر انجام پذيرد ؛ اين كدام خواب پليدي است كه بر ما رفته و بيداري هم ندارد . قيامت اين گهنمي ها كي خواهد بود . 

نفسيه من ؛ علي جان تر از جانم ، محمد و زينب ، مردان و زنان غيرت مند ؛ ايران اگر امروز بی پناه مانده، اما شما ايراني ها زنده هستيد و خداوند اين لحظات را مي بيند ، بغضتان را عصاره صبر كنيد ، شكستنتان را راست قامت كنيد ؛ نگاه سئوالتان را از زمين و آسمان بگيريد و جواب شويد ؛ ايراني بايد و بايد رستاخيز شود و خواب از سر بگيرد و موشي زدگي اين دژ شيطان را به جهد تمام كند.