متاسفانه وارد وب لاگ شدم و متوجه شدم کلیه مطالب این وب لاگ نیست شده 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 9:39 توسط شارمین |

مطالب این وب لاگ دزدیده شده
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 9:38 توسط شارمین |

ماسیده مردان این روزگار دیجور

ماسیده مردان این روزگار دیجور

 

ته دنیا بود و من بودم و تویی که حتی آغاز خودت را نمی دانستی ، نه برزخ به رخ کشیدن بود ونه دوزخ زخمهایی که هر روز در شرم گناه تازه شود.  برخاسته بودیم در پست خود و به تماشا نشسته بودیم هستی‌ای  که از گوشه می سوخت  و بی گناهی که بی شرمانه زخم ظالم می خورد و کودکی که یکی معصومیت کودکانه اش در برزخ فقر و نداری به رخ کشیده می شد. 

ته دنیا بود و پادشاهان بی تاج برتخت بودند و عالمان بی عمل در میان مردم و سرداران بی سر در هر میدانی و زاهدان زهد فروش بر سر هر گذری ویکی کلیه اش را می فروخت و یکی میل بر چشمش می کشید و یکی جوانیش را در خلوت یکی کوچه به آتش می کشید و دود از سر دنیا بلند می کرد . دود از سر دنیا . دود از سر دنیا .

ته دنیا بود و من و تو گوشه ای از دیجور جا هم را یافتیم که یکی مان دست نداشت و یکی مان سر . یکی مان پا نداشت و یکی مان دل . که یکی مان غصه نداشت و یکی مان پر غصه بی قصه بی حوصله ؛ یکی مان خجول از خود و یکی مان خجول از دیگران 

ته دنیا بود که پدری گفت به خدا ندارم 

که مادری گفت کو غیرت 

که کودکی گریان شد

 که

 که بازی از چه قرار است و گفتندش بازی بی قراری است و برنده ش سرنوشت شوم توست و بازنده ش یکی پدر زمین گیر و یکی مادرکه خانه به خانه ها می گردد بدنبال لقمه ای نان و یکی خواهر که شاید فردایش بر سر گذر گذرد و یکی برادر که شاید چاقویی بر جیب سر در جیب این شب و شرم شود . 

ته دنیا بود که موذنش اذان می گفت نه برای نماز ، که مسجدش دایر بود نه برای سجده، که دادگاهش صبح الطلوع به کار نه برای داد رسانی به بیداد دیده ، که دانشگاهش گاه بی دانشی بود و که نمایشگاهش نمایش بی نفسی ؛ ته دنیا بود انگار که وقتی عشق قسمتش می شد سهم نبرده بود . انگار که خدا قسمتش نشده بود انگار که خدایی خدا کردن انسان در پس کوچه های حقیقت با دوشهای تنهایی برای کودکی ها قسمتش نشده بود ؛ انگار که یکی مادر و یا یکی پدر با غصه ایی برای جاودانگی فرزندش ؛ رویای فرزندش ، پر و بالی که بر دامن یکی پرنده سبک بال آرزو بگیرد سهم این دیجور جا نشده بود .

ته دنیا بود من آغاز شدم در تو و تو آغازیدی مرا از شروعی بی پایان ؛ 

از پایانی بی شروع 

تا تمامم کنی در سهل ترین شکل

 تا تمامت کنم در سخت ترین حالت

 که یکی ناله باشد به بلندی این خلقت 

ته دنیا بود یکی بود و یکی نبود و هیچکس نبود جز یکی ناله پر درد تا تو بر گرد ناله های من بگردی و بگویی خدایی و من بگویم انسانم 

ته دنیا بود ته دنیا ته دنیا 


+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 0:0 توسط شارمین |

ماسیده مردان این روزگار دیجور

ماسیده مردان این روزگار دیجور

می خواستم نگاهی بیندازم به قامت نحیف و رنجدیده ات در این دیجور زمانه که چه ها کشیدی و نقشت آنچنان که بایسته حق توست درشت این روزگار نیست و چرایی کنم از خود و شاید سهم تقصیرهایم را در قامت کوتاه شده ات بیابم . اما به دقیقه ای نگذشت که بر حسب نامردی ها و نامردای ها پیش خود یافتم که قامت تو افضل ترین قامت هاست و دامنت هم به بچه ننه  بازی و کودن کاری های ما گردی نمی نشیند و هیچ چیز هم در ساحت تو کج و موج نمی شود ؛ چه حکایتی است که اینچنین تو را غریب و مهیب این اذهان معیوب کرده و اینچنین ترس تو را به دل سنگ این کور مغزان دوران ریخته که قریشی نامی نامه محرمانه این سو و آن وسو می کند تا تو را در محاصره شعب ابی طالب آورد و تو تنها خدایت را می خوانی و صبر جمیل می جویی . این همه این سو و آن سو شدن اینان   در این  دل ضعف زمانه که هوش و خرد در سایه آمده و عقل چیز تجملی و گه گاه نجس می زند برای چیست ؟ که تو را ببندد و به زیر بکشند ؟ غافل از انکه آنکس که خردش را فروخت و بجای به مناظره امدن به محاصره کنندگان شعب ابی طالب پیوست فناست و آنکس که با عقلش  ،ایمانش  و آن روح شور زده مشکوک  به پیدایی خداوندش در ساحت دلش و مسئولیت برای فقر زده ترین جانها از جان خودش بگیر تا جان همسایه اش را داشته باشد نامیرا مردی استوار است به هیبت مولایش  که اگر ناگزیر محراب خون هم باشد نمازش تا صلا صلاست ادامه خواهد پیدا خواهد کرد و هر کس که به حمد خدایش قامت ببندد استقامت ان مرد در عرصه غیرت خدایابی و خدایی خدا شدن می یابد اری این نماز ادامه دارد و قریشی نامها در این سرزمین به موریانه زمان خورده خواهند شد و از پس پرده ها فرو می ریزند . 

اما از اینها گدشته به راستی مرض این غرض ورزان چیست ؟ چرا برکج و موج اندیشی خود نام خدا را گذاشتند ؟ این کدام خدایی است که از عقب افتاده ترین و مفوک ترین و بی سوادترین صنف غافل از عقل و هوش  و نیم نگاهی از سر مهر برکار این مردم  برای خود دفتر و دستک ساز می کند ؟ این کدام خداست که مقیم ندیدن و نشنیدن و نفهمیدن شده و خانه در غل و زنجیر کرده و هربار در هر سخن  ،جان و مغزها  را ضحاک وار به یغمای بی انصافیش می برد .نشنیدن هرچه باشد باشد قبول اما نشنیدن یکی ناله شبگیر کودکی از درد گرسنگی و تجاوز بی امان چه  ؟ ندیدن هرچه باشد باشد قبول اما این تن مجروح رها شده از هر لطف و انصاف چه ؟ نفهمیدن هرچه باشد باشد قبول اما نفهمیدن یکی کودک انسان بی سرنوشت و حتی یکی رویا برای آینده بهتر ... آری خدای اینان اله مرده طاغوتی است که در اشغال کعبه عشق این مردم آمده و های های های که ما این گوشه  دم گرفتیم الا اله الا  الله  و لعنت کردیم خدایی که نمی شنود و نمی بیند و خواندیم خدایی را که شناختیم از سر غیرت و همتی تمام و یکسر آمدیم و آماده شدیم در کار خلقان خدا و بر مولایی اقتدا کردیم که  تخت حکومتش را در شب شکن ناله  یتمان رها می کرد و کوچه کوچه می شد وحتی آزادی شهادت محراب را از قید تن بها نمی داد و تن را می جست غریبانه تا در یکی خانه کودکی کودکی ها حاضر اید و نیاز یکی نیازمند را خدا شود . خلیفه الله که این بهشت را فروختیم به بهای خدایمان تا انسانیتمان را در شب این کوچه ها تمام کنیم . 

های های لا اله الا الله همان دم گرفته در این طاق معما  سختتان آمد ؟ می دانم . بدانید سخت تر هم خواهد شد و شب دراز است و قلندر بی شک بیدار بی زار این زمانه . ما به خدایمان توکل کرده ایم و نمی پرستیم آن کور کر بی بنیان ناقص عقل را    


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:0 توسط شارمین |

ششم خرداد روز تولد جهانی جمعیت
ششم خرداد روز تولد جهانی جمعیت 

دیروز روز تولد زهرا بود و همچنین روز تولد جمعیت امام علی در سازمان ملل متحد که بی شک از توانایی زهرا در سخنرانی و توجیه اعضای مجمع به وجود آمد بیش از آنچه که فکر می کردیم این کار سخت و طاقت فرسا بود . حضوز چندین کشور از سراسر جهان و بازبینی کلیه فعالیتهای ما و فضایی سیاسی موجود باعث شد که گرفتن این مقام اشک ما را در بیاورد . خدا با ما بود و مهر مولایمان علی که نام مبارکش را بر سازمان ملل سر لوحه کردیم و دعای تمام خانواده های محروم و محبت اعضای جمعیت 

دوست دارم مطلب بلندی از سفرمان در اینجا بگذارم تا حرکتی که این جا به راه انداختیم را همه دوستان بداند اما واقعا فرصت نیست 

تنها این نکته 

ثبت نام جمعیت دانشجویی مردمی امام علی و مقام مشورتی سازمان ملل و همچنین ایجاد اولین کمپین مولا علی در لوس آنجلس را به همه دوستداران واقعی آن حضرت و دوستان در جمعیت تبریک می گویم 


+ نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 2:0 توسط شارمین |

ته این چاه ( گفتگوی صمیمی )
ته این چاه ( گفتگوی صمیمی )

مي خواهم نجاتم دهي ، نجاتم مي دهي آقا ؟ من ته اين چاه افتادم ،در اين دم كرده هوای ته چاه  نفس مي توانم بكشم ، آبي هم روانست و تشنگي ام را در اين مدت با آن فرو نشاندم ، در تاريكي شب هم از اين ته ستاره ها  معلوم است و مي توانم دلم را با ديدنشان خوش كنم ، اما با اين همه مرحمتي كن و مرا نجات بده قبل از آنكه فراموش شوم ، قبل از آنكه با خاك بي ارزش اين چاه يكي شوم ، ميداني موشي  دندان تيز اينجا هست كه خواب از چشم من ربوده مي ترسم خوابم رود و انگشت پايم را دندان زند . ديشب در خواب بودم كه آمد و شصت پايم را در خستگي هايم دزديد و رفت ، آقا به اين پايين نگاهي كن ، مرا درياب ، اين گوشه چاه مرده اي افتاده كه از ديروز به گند نشسته و من مجبورم نانم را با او تقسيم كنم با او و اين مور و موشهاي ته چاه ، اين مرده جاني دارد كه هرشب به لبش می رسد و بر سر اين چاه مي گريد . نجاتم ميدهي آقا ، ته اين چاه پلك درشت بچه خورشيد افتاده ، ماه را اين ته به زنجير كشيده اند و گه گاه در همين باريكه جوي آب ته چاه عكس ستاره ها را مي فروشند و اين مرده گند زده ناخن هايش را مي كند و دود مي كند و خمار كه مي شود بيشتر گند مي زند . نجاتم مي دهي اقا جان ، بوي گند اينجا ، نيازي كه از كف اين چاه مي جوشد و آدم را فقير تر مي كند ، پالهنگ بي دليلي كه بر دهان آدم مي بندند ، همه نشيني با سايه هاي سياهي كه هرشب بر ته اين چاه مي افتند و جاهلانه بر تو سنگين مي شوند . تازه اينها همه درد من نيست اقا خود چاه هم مي خواهد مرا هضم كند ، نشخوارم مي كند ، مرا در بطنش فرو مي دهد ، در روده هايش مي تاباند و بي تابم مي كند ، به سرگيجه ام مي اندازد و بعد مرا بالا مي آورد ، عق مي زند و بعد دوباره عقش را مي بلعد و بعد مي چرخد روي دنده چپ و بر هيكل من مي خوابد و تماميت مرا در سياهيش در تاريكي ش در اين ته هضم مي كند ، مرا تبديل به فضولاتش مي كند ، به بخار معده اش . بعد مرا دفع مي كند ، صبح كه مي شود دوباره مرا از كف اين همه سياهي مي ليسد ،ته مانده ام را حتي مي مكد تا پايينم برد تا بالايم بياورد  تا خوب مرا كهنه كند گند زند . بعد مرا كنار اين مرده و اين موش اين تقسيم بي دليل نان و دلخوشي با عكس ستاره ها  مي اندازد تا روزمرگي ام را بگذرانم ، نجاتم مي دهي اقا به من گفتند تو ته چاهي و يا كه بر سر ان نشسته اي و من به عشق تو و به دنبال تو به اين چاه افتادم  نجاتم ميدهي ؛ كجايي اقا ؟؟؟؟


+ نوشته شده در جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 3:24 توسط شارمین |

ته این چاه ( گفتگوی صمیمی )

ته این چاه ( گفتگوی صمیمی )

مي خواهم نجاتم دهي ، نجاتم مي دهي آقا ؟ من ته اين چاه افتادم ،در اين دم كرده هوای ته چاه  نفس مي توانم بكشم ، آبي هم روانست و تشنگي ام را در اين مدت با آن فرو نشاندم ، در تاريكي شب هم از اين ته ستاره ها  معلوم است و مي توانم دلم را با ديدنشان خوش كنم ، اما با اين همه مرحمتي كن و مرا نجات بده قبل از آنكه فراموش شوم ، قبل از آنكه با خاك بي ارزش اين چاه يكي شوم ، ميداني موشي  دندان تيز اينجا هست كه خواب از چشم من ربوده مي ترسم خوابم رود و انگشت پايم را دندان زند . ديشب در خواب بودم كه آمد و شصت پايم را در خستگي هايم دزديد و رفت ، آقا به اين پايين نگاهي كن ، مرا درياب ، اين گوشه چاه مرده اي افتاده كه از ديروز به گند نشسته و من مجبورم نانم را با او تقسيم كنم با او و اين مور و موشهاي ته چاه ، اين مرده جاني دارد كه هرشب به لبش می رسد و بر سر اين چاه مي گريد . نجاتم ميدهي آقا ، ته اين چاه پلك درشت بچه خورشيد افتاده ، ماه را اين ته به زنجير كشيده اند و گه گاه در همين باريكه جوي آب ته چاه عكس ستاره ها را مي فروشند و اين مرده گند زده ناخن هايش را مي كند و دود مي كند و خمار كه مي شود بيشتر گند مي زند . نجاتم مي دهي اقا جان ، بوي گند اينجا ، نيازي كه از كف اين چاه مي جوشد و آدم را فقير تر مي كند ، پالهنگ بي دليلي كه بر دهان آدم مي بندند ، همه نشيني با سايه هاي سياهي كه هرشب بر ته اين چاه مي افتند و جاهلانه بر تو سنگين مي شوند . تازه اينها همه درد من نيست اقا خود چاه هم مي خواهد مرا هضم كند ، نشخوارم مي كند ، مرا در بطنش فرو مي دهد ، در روده هايش مي تاباند و بي تابم مي كند ، به سرگيجه ام مي اندازد و بعد مرا بالا مي آورد ، عق مي زند و بعد دوباره عقش را مي بلعد و بعد مي چرخد روي دنده چپ و بر هيكل من مي خوابد و تماميت مرا در سياهيش در تاريكي ش در اين ته هضم مي كند ، مرا تبديل به فضولاتش مي كند ، به بخار معده اش . بعد مرا دفع مي كند ، صبح كه مي شود دوباره مرا از كف اين همه سياهي مي ليسد ،ته مانده ام را حتي مي مكد تا پايينم برد تا بالايم بياورد  تا خوب مرا كهنه كند گند زند . بعد مرا كنار اين مرده و اين موش اين تقسيم بي دليل نان و دلخوشي با عكس ستاره ها  مي اندازد تا روزمرگي ام را بگذرانم ، نجاتم مي دهي اقا به من گفتند تو ته چاهي و يا كه بر سر ان نشسته اي و من به عشق تو و به دنبال تو به اين چاه افتادم  نجاتم ميدهي ؛ كجايي اقا ؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 6:0 توسط شارمین |

به امید روزی که قلم را با قلم جواب دهند .

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:20 توسط شارمین |

در حالت مستي 2
در حالت مستي 2

حرفی بگو در این روز درد چه باید کنیم ... کوچه گردیم تمام نشده ...می پرسم با باران جوابم می دهی ... من که نمی فهمم باران معنای چیست ... شاید می خواهی بگویی اینها اشکهای توست این غریدن فرياد توست سر اين ويل چاه دنيا ... باشد جواب ما را با اشك آسمانيت بده 

 

 

تولدي است به راه ... تولد مولود كعبه ... كه مادر را آنگاه درد به سراي تسليم ابراهيمش برد ... همان سرا كه سخت ترين امتحان را برخود داشت و بر سنگ مذبحه اش اسماعيلي آرام لحظه ها را به دم و بازدم اطمينانش مي شمرد ....قدم هاي مادر تا كنار ديوار كعبه ...بروي اي زن تا كرانه اين ديوار خاموش و بدان اين سنگها بر تو آغوش باز خواهند كرد تا فرزندت در بيت التسليم بدنيا آيد ...

 

راستي اين داستان غريبي نيست ؟ بدنيا آمدن او در شكاف كعبه ... امروز روز مي گويند او عرب مردي بود از تبار جهالت كه در خشكه صحرا چون اجدادش مولكان را سق مي زد ... مي گويند گردنه گيري بود كه فهمش از شمشيرش بيشتر نمي آمد ... مي گويند قاتلش ايراني شريفي بود همچون ابولولو ...پاك ديگر همه چيز را خلاص كرده اند . ديروز خاندان  بني هاشمي بود ، اهل بيتي و امروز آنها هم عرب شدند و تازي و رفتن كنار دست صحابه ...دست مريزاد با اين پيران مرشد دين كه آفتابه به دست هرچه خوبي را ماله كشيدند و رفتند و امروز روز مردمانمان را از دين ، از خدا ، از خود بيخود كردند ...

 

اما من و ما مي دانيم كه حتي اگر علي در روزگار خون شمشير بدنيا آمد كه همچون همين باران لحظه ريز ، مرگ و شمشير قسمت ساده مردمانش بود با اين همه او در بي قانوني اجبار جنگي ناخواسته قانون بود و از سينه دشمنش به خدويي بر مي خواست و در ميدان جنگ خشمش را فرو مي خورد ، چه تقدير سختي است بدنيا آمدن در آن شبه جزيره عطش خون ... و او بدنيا امد تا شمشيرش از نيام بيرون نياييد مگر آنكه كسي بر جان ديگران شمشير شده باشد ... چه سخت است در سرزميني بيايي كه مي كشند كه مي خورند كه مي برند تا بمانند تا نميرند تا كشته نشوند .. يك دايره دورا نحس كه از كشتن شروع مي شود تا به كشتن مي رسد از خوردن تا خوردن بلعيدن واين ماندن نحس ونحسكارني كه مرگ را ارزان مردمان مي كنند قانون سازان روزگار علي اند و اوست با دودم شمشيري در بي كرانه تنهايي ايستاده تا بكشد تا نكشند تا بميرد تا به رسم نحسيان نماند...

 

تولد اوست بي شك برادران و خواهران ...تولدي كه بايد از جنس ارادت پرش كنيم ...يوم اللهي قرارش دهيم و يادآور شويم آنچه كه خداوند خواسته است كه نان را به قسمت تقسيم كنيد تا نان باشد و مبادا در روزگارتان اين حقير سرپا خرده گندم ديوان سراي بهشت فروش ، كيميا شود و كودكي از جگر فرياد بي ناني كشد ... اه به اينجا كه رسيدم باران بيرون پنجرهام را مي كوبد ...

 

تولد اوست كه كشت و كشته گشت ، تولد اوست و شاد باشي مي خواهد ..هديه اي از جنس عدالت ... از جنس خنده همين كودكان ... از جنس سخت همين نان بيات ( گندم مدرن شده وسوسه الآدم ) از جنس تذكر و امري به معروف و نهي از منكر و از جنس شمشير حتي تا بكشي و كشته شوي در اين ديجور شبه جزيزه حماقت و مرگ و ريا و فريب و دين فروشي 

 

تولد اوست هديه چه داري ؟

 

و بدان اگر ارادتت درست باشد حقيقت با تو همگام خواهد شد ..شمشير او در يدت خواهد بود و فوق همه اينها الله اكبر ...مرگ ظلم نزديك است 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 12:46 توسط شارمین |

حرام آوين 2

حرام آوين 2

سر بر شانه های جمعیتت می گذارم و بیاد تو ای پدر که جان بر کف گذاشتی و گلگون کفن رفتی ... 

سر بر شانه های بی تسلی این روزگار ... و امید بازی سختش ...و رحم دروغش ... و مهر ... نمی دانم شما این واژه را شنیده اید؟

بی ملاحظه از ایام که می گذرد می گذرم 

 

ايستاده ام با پايي لرزان بر سر يكي دار ، گردن به طناب خفگي گذاشته ام و لحظه اي پاي براين مرگ معلق ازمن مي خواهند آخرين حرفم را بزنم و تمام داد مي شوم در بي اثر ترين شكل در عمق سياه چاله ميان جلادان آينده اي را فرياد مي شوم كه مرا به نيم گوشي هم نمي شنود ...جلادانم خوب می دانستند که چگونه روزنه های صدای مرا ببندند . جلادانم خوب می دانستند که چکونه زندگی ام را به بازی بگیرند . جلادانم استادان به بازی گرفتن مرگ و امید و شنیده نشدن هستند ... پول پیش خانواده هایم از پانزده میلیون گذشت ... فرزندان شهرم را ببین که در میان این دزده دین فروشان کاسب مسلک آواره اند ... مانده ام ...مرا ببخشید سخت است خانه قدیمی را نو کنم ...راستی نگفتم آوین به کردی یعنی عشق ... حرام اوین ... حرام همه عشق ها ... دیشب تکه های جان جوانی را از جوب مرگ روزمرگی ها جمع می کردم ... یاری اندر کس نمی بینم ...خسته ام از این همه تیرگی ... .. اندکی به خود بیابیم ...ظلم سرعت گرفته است 

 

 



 

 

۲۸ اردیبهشت مصادف با پرکشیدن او 

 

تقدیم باشد از مردی از مردان این روزگار نامرد بر خانه قدیمی وصیت او در دوران سخت مبارزه اش با جهل و خرافات و ظلم و جور تا بدانید پیش از ما کسی این راه را به درستی رفته و پیش گوی این ایام بوده 


+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 2:3 توسط شارمین |