طرح کعبه کریمان
تولد مولایمان علی ( ع) و هدیه به ایشان به حد خوشحال کردن فرزندان سرزمینمان . می دانستیم که این روح بزرگ بر جهان ما سایه نگرانیش از برای حال کودکان مستضعف همیشه مستدام است و ما باید کاری کنیم برای خرسندی آن روح جاودانه ... طرح کعبه کریمان اینچنین زاده شد . روز پدر ؟ آنهم در تولد مولا علی ؟ پس آنها که پدر ندارند چه ؟ مگر عشق مولا یتیمان نبود؟
چه کس می داند رویای فرزندان سرزمینمان خوردن غذای گرم است و یا له نشدن زیر دست نا پدری و نامردی و یا از آن پدر تجاوز نشدن توسط پدر . چه کس می داند .
در تاریخ آورده اند که در یکی شب تاریک ؛ در اوج کیاست و ریاست مردی به کوچه های درد می شده و میان یتیمانی می گشته که بعضا از غبار جنگ فراموش شده بودند ؛ چه دردی می کشید آن مرد که فریاد چاه ریزش تاریخ است . می رفت تا در انتهای یکی کوچه حتی کیسه بر دوشش را تمام کند و بی بار نان محبت می ماند که دل کوچکی را سیر کند . اما او هدیه ای دیگر به دل های کوچک می داد . شانه های خالی از کیسه شبش . و می گفت هیچ ندارم جز شانه هایم . پس بر دوشهای خالی من سوار شوید و بار، که بی بار شمایان من باریده ام هرشب بر سر یکی چاه تنهایم . پس کودکان بار دوشهای او می شدند تا دوشهایش از عشق سنگین شود .
من نیز می خواستم دوشهای تنهایی او را با دوستان جمعیتم تجربه کنم . کیسه هایی به وزن زندگی ؛ شد طرح کوچه گردان عاشق . علامتی به سنگینی مسئولیت آزادگی ؛ شد طرح طفلان مسلم و شاید اینک دستان خالی من وتوکه قرار است بار آرزوی کودکی را بگیرد بشود طرح کعبه کریمان . پس باید شانه هایت را به بازیچگی او و به بچگیش امانت دهی و بگذاری بر تو سوار شود . بر ذهن تو و بر منیت تو ... آخر آن کودک در ابتدای زندگیش تا سهم انتهایی من و تو در این کوچه های تاریک رنج کشیده .
مقوا پاره ای را پیدا می کنی و آنرا به دست کودک درمانده شهرت چون کعبه ای در می آوری و از شکاف گوشه آن کاغذ سپید آروزیش را به درونش می اندازی . درست مثل اینکه کعبه کاغذی بار امانت گرفته . حرمت دار شده . دیگر جسمی مرده نیست سنگ نیست خاک نیست . شنیدن است . انسان است . شروع است ، کودکی هاست و در نهایت قرآن ناطق است . پس این کعبه ها را به اعتکافها می بردیم . به مساجدمان . کعبه های مقوایی پر از آرزوهای کودکانمان را . تا نشاید در اعتکاف تنها نفسمان را بتراشیم و حق الناسمان را که حقوق کودکان سرزمینمان است فراموش کنیم .باید مساجدمان را از روح آلوده سیاست زده این ایام پاک می کردیم که هر منبری ختم به بحث روزی زده و جناح بازی های انتخاباتی و افشاگری و فحش و بدو بیراه شده بود .
برآورده کردن آرزوهای کودکان سرزمینم آرزویم بود و چه خوب این برآورده شد آرزویم با حضور جمعیت تو
تذکر : این مطالب از نامه بلندی درباره جمعیت است که در اینحا به ترتیب خاصی نیامده
حال دیگر جمعیت امام علی به تولدی تازه رسیده بود . ما تعدادمان زیاد شده بود و تقریبا در تمامی دانشگاههای تهران و بعضی دانشگاههای شهرستانها فعال بودیم .حرفها تغییر محوسی یافته بود . نمایندگان مجلس و جناحهای سیاسی و هرکس که به رای نیاز داشت بدش نمی آمد که در تابستان خفقان گرفته از بی عملیشان یک فالوده ما را مهمان کنند . یکی خنده لوس و بی معنا ؛ یکی ژست خدایی در کادر تهو و مهری بی دلیل که تا نزدیک انتخابات کش می آمد و بعد از انتخابات غیبش می زد . یکی مبایل شخصی دادن در آن روزگار که هنوز مبایل مد عمومی نشده بود . همه اینها بود بدون آنکه ما را یاری کنند. یاری برای کودکان سرزمینمان ؛ یاری اندر کس نمی بینم ...بنده هیچگاه در زندگیم به دنبال منصب نبوده ام و از منصب دارنی که در دوران نصبشان تنها پوستری تبلیغاتی هستند نیز دل خوشی ندارم . ایمان دارم آنچه که باعث اصلاح و به صلاح کودکان محروم شهرو دیارم است در دل انجمنهایی نزدیک و همنفس و بدور از عشق قدرت و میز پدید می آید . این میزها اگر نانش هم به دل ضغفا بنشیند مهرش در جان و یاد هیچ محرومی بخاطر بعد مسافتش نمی ماند . مردمان دیارمان به عشق نیاز دارند تا شکوفا شوند . آنها هم که در پی رای بودند این عشق را بی هیچ زحمتی می خواستند . یادم می آید که چه پولها که تعارف نزدند ( میلیونی و این اواخر میلیاردی ) و چه وعده ها که نداند و اگر خدا با بنده اش نبود ودلم خوش به خانواده های محروممان نبود شاید وسوسه شده بودم و امروز من باید اطو کشیده در مقابل رادیو آمریکا می نشستم و یا در زندان اوین سر در خلا انفرادیم را می گذراندم . این نیست که از پول بدمان بیاید ، از مال دنیایی که ما را شبیه دئانت اینان کند بدمان می آید . آدمی که نه هوش دارد ؛ نه استعداد و نه عرق ریزی لازم و نه عشقی به همنوعان و فقط رو دارد و بس و مال حرامی که معلوم نیست از کجا آورده ، بیاید بر همه عمر از دست رفته من و مایی که نان به شرافت خورده ایم ستاد بزند و بخواهد پول خودمان را به خودمان برگرداند و بر گرده مان هم بنشیند . نمی شود که برادر . یاد دارم دوستان کارگزار آمدند و گفتند بیا و کمی دست بردار و از خر شیطان پایین آ که می خواهیم اشتغالی در خور به خانواده های محروم و دانشجویان حیران بدهیم ، در صندوق رای هرچه بود انقدرش مال ما و از انقدر بالاتر برود مال تو بابت هر قدر که بالا رفت انقدر هم می گیری که انقدری هست که دست خانواده خودت و محرومان را بگیرد . انگار که من بیزینس فروش انسان را به راه انداخته ام . انگار نه انگار که حضور ما از جبر سخت دردی است که اگر نباشیم شاید کودکی از گرسنه گی و اعتیاد رنجه شود ..ولا ما هم بدمان نمی آمد برویم پی کارمان و از این آقازاده ها هم که کثیف زندگی می کنند بهتر بلدیم تمیز زندگی کنیم وبنویسیم و بخوانیم و چیزی برازنده استعدادهای خدادایمان خلق کنیم .
انسیه میرزایی و میلاد عبدلی از اولین معلمین جمعیت بودند . به واقع چه تصور داری از سرطان ؟ درد؟ فقط همین ؟ نه تنها درد نیست که جسم و جان این بچه ها را می گیرد .
در آفتاب سوز گرم تابستانی آن بیمارستان علی اصغر که به ناچیز ترین امکانات در دل خیابان ظفر در این ینگه دنیای این شهر دلخوش کرده ، کودکانی را می دیدی که بی بهره از خنده و بازی بر رخت مرگ افتاده اند و مادرانشان در گردشان به عشق هروله می زدند و در شعله کشیدن بچه هایشان بال و پر زده سخت می سوختند . بازی شمع و پروانه به کناری و تشنگی هاجر در هروله های عاشقانه اش و اسمعیل بی جانی که توان پا بر زمین کوبیدن هم نداشت و احرام بسته در قامت مرگ تنها پروازش را به رخ می کشید از طرف دیگر .آری در این شرایط که نمی دانستی نمی دانستی چرا باید قسمت دیده هایت این شود در زیر همان نور سوزان تابستانی و دم هوای اتاق های بو گرفته انسیه را می دیدی ؛ معصوم و زیبا بر رخت درد ، با دستی به استخوان نشسته و رگی سیاه شده از گزش سرم بی رحم هرروز در حالیکه نفسش به شماره افتاده بود تو را به مهر و بازی می گرفت . غریب می آمد این کودکان نه تنها ناله نمی کردند ؛ از مردن و درد ترس نداشتند که امتداد بازی های کودکانه اشان را در آن غریبا تعارف تو می کردند . توبه ملاقات آمده بودی یا آنها به ملاقات تو ... انسیه این گونه بود که تو را به خودت تحویل می داد ؛ عاجزت می کرد و بی توان در عشق ورزی . آن سو تر کودکی دیگر بود . درست مثل کودکان بیفرا که درد و مرض خوب تنش را خورده بود و دریاچه ای زیبا را می رساند که به خشکی نشسته و خاک خشک کفش را به رخ می کشد . نامش میلاد عبدلی بود ، آب تنش خشک شده بود و دیده هایش نیز مدتها بود که در اثر این بیماری سویش را از دست داده بود و چروک و خشکیده شده بود . پوست استخوان ، به حدی که روده هایش بیرون زده بود و دندانهای ریخته و لثه های کاملآ خشک و به قطره قطره قطره خون افتاده و برادر و خواهری که کارشان این بود که قطران خون را به دستمال و پنبه ها جمع کنند و در سطل لبالب از این خون جگر بیندازند . باری میلاد را که بار اول می دیدی کم می آوردی ؛ پیچ می خوردی و در سرگیجه و تهوع از این همه درد می ماندی . میلاد در همان درد نیم خیز می شد و ناگهان با اشراقی تمام ، نامت را می خواند و صدایت می زد و تورا به بازی می گرفت و برایت شعر می خواند .این دو کودک اولین معلمین جمعیت بودند . آمده از مسیر بهاری که زود زمستان می شد و دوباره در بهار متولد می گشت . آموزگار مرگ . زندگی در بستر درد و صبرومعصومیت و کودکی و بازی . پروانه ای که از تقدیر کرم بودن ما بال زده است و پریده .اولین معلمین . اولین کسانی که درخلای این دنیا پیراهن ما را آن زمان که سرپایشالن می گرفتیم به خون خود آلودند . یادگرفتیم به برکت این خون سرپا بگیریم بی منت بر سر این خلای جهان کودکان و کودکی ها را ، این شروع بود .
در بیمارستان علی اصغر مرگ کودکان وجودت را از همه کودکی ها و خوش خیالی ها درو می کرد . مرگ معصومانه بسان یکی طفلک تنها نزدیک می آمد . با تو می شد . همراه دوش تنهایت . بر تو می بارید و خلوتت را پر می کرد تا دل نبندی . دل نبندی و به گفته مولا علی بگذاری و بگذری .
ته دنیا بود و من بودم و تویی که حتی اغاز خودت را نمی دانستی ، نه برزخ به رخ کشیدن بود ونه دوزخ زخمهای که هر روز در شرم گناه تازه شود .برخاسته بودیم در پست خود و به تماشا نشسته بودیم هستی که از گوشه می سوخت و بی گناهی که بی شرمانه زخم ظالم می خورد و کودکی که یکی معصومیت کودکانه اش در برزخ فقر و نداری به رخ کشیده می شد.
ته دنیا بود و پادشاهان بی تاج برتخت بودند و عالمان بی عمل در میان مردم و سرداران بی سر در هر میدانی و زاهدان زهد فروش بر سر هر گذری ویکی کلیه اش را می فروخت و یکی میل بر چشمش می کشید و یکی جوانیش را در خلوت یکی کوچه به آتش می کشید و دود از سر دنیا بلند می کرد . دود از سر دنیا . دود از سر دنیا .
ته دنیا بود و من و تو گوشه ای از دیجور جا هم را یافتیم که یکی مان دست نداشت و یکی مان سر . یکی مان پا نداشت و یکی مان دل . که یکی مان غصه نداشت و یکی مان پر غصه بی قصه بی حوصله ؛ یکی مان خجول از خود و یکی مان خجول از دیگران
ته دنیا بود که پدری گفت به خدا ندارم که مادری گفت کو غیرت که کودکی گریان شد که که بازی از چه قرار است و گفتندش بازی بی قراری است و برنده ش سرنوشت شوم توست و بازنده ش یکی پدر زمین گیر و یکی مادرکه خانه به خانه ها می گردد بدنبال لقمه ای نان و یکی خواهر که شاید فردایش بر سر گذر گذرد و یکی برادر که شاید چاقویی بر جیب سر در جیب این شب و شرم شود .
ته دنیا بود که موذنش اذان می گفت نه برای نماز ، که مسجدش دایر بود نه برای سجده، که دادگاهش صبح الطلوع به کار نه برای داد رسانی به بیداد دیده ، که دانشگاهش گاه بی دانشی بود و که نمایشگاهش نمایش بی نفسی ؛ ته دینا بود انگار که وقتی عشق قسمتش می شد سهم نبرده بود . انگار که خدا قسمتش نشده بود انگار که خدایی خدا کردن انسان در پس کوچه های حقیقت با دوشهای تنهایی برای کودکی ها قسمتش نشده بود ؛ انگار که یکی مادر و یا یکی پدر با غصه ایی برای جاودانگی فرزندش ؛ رویای فرزندش ، پر و بالی که بر دامن یکی پرنده سبک بال آرزو بگیرد سهم این دیجور جا نشده بود .
ته دنیا بود من آغاز شدم در تو و تو آغازیدی مرا از شروعی بی پایان ؛ از پایانی بی شروع تا تمامم کنی در سهل ترین شکل تا تمامت کنم در سخت ترین حالت که یکی ناله باشد به بلندی این خلقت
ته دنیا بود یکی بود و یکی نبود و هیچکس نبود جز یکی ناله پر درد تا تو بر گرد ناله های من بگردی و بگویی خدایی و من بگویم انسانم
ته دنیا بود ته دنیا ته دنیا
می خواستم نگاهی بیندازم به قامت نحیف و رنجدیده ات در این دیجور زمانه که چه ها کشیدی و نقشت آنچنان که بایسته حق توست درشت این روزگار نیست و چرایی کنم از خود و شاید سهم تقصیرهایم را در قامت کوتاه شده ات بیابم . اما به دقیقه ای نگذشت که بر حسب نامردی ها و نامردای ها پیش خود یافتم که قامت تو افضل ترین قامت هاست و دامنت هم به بچه ننه بازی و کودن کاری های ما گردی نمی نشیند و هیچ چیز هم در ساحت تو کج و موج نمی شود ؛ چه حکایتی است که اینچنین تو را غریب و مهیب این اذهان معیوب کرده و اینچنین ترس تو را به دل سنگ این کور مغزان دوران ریخته که قریشی نامی نامه محرمانه این سو و آن وسو می کند تا تو را در محاصره شعب ابی طالب آورد و تو تنها خدایت را می خوانی و صبر جمیل می جویی . این همه این سو و آن سو شدن اینان در این دل ضعف زمانه که هوش و خرد در سایه آمده و عقل چیز تجملی و گه گاه نجس می زند برای چیست ؟ که تو را ببندد و به زیر بکشند ؟ غافل از انکه آنکس که خردش را فروخت و بجای به مناظره امدن به محاصره کنندگان شعب ابی طالب پیوست فناست و آنکس که با عقلش ،ایمانش و آن روح شور زده مشکوک به پیدایی خداوندش در ساحت دلش و مسئولیت برای فقر زده ترین جانها از جان خودش بگیر تا جان همسایه اش را داشته باشد نامیرا مردی استوار است به هیبت مولایش که اگر ناگزیر محراب خون هم باشد نمازش تا صلا صلاست ادامه خواهد پیدا خواهد کرد و هر کس که به حمد خدایش قامت ببندد استقامت ان مرد در عرصه غیرت خدایابی و خدایی خدا شدن می یابد اری این نماز ادامه دارد و قریشی نامها در این سرزمین به موریانه زمان خورده خواهند شد و از پس پرده ها فرو می ریزند .
اما از اینها گدشته به راستی مرض این غرض ورزان چیست ؟ چرا برکج و موج اندیشی خود نام خدا را گذاشتند ؟ این کدام خدایی است که از عقب افتاده ترین و مفوک ترین و بی سوادترین صنف غافل از عقل و هوش و نیم نگاهی از سر مهر برکار این مردم برای خود دفتر و دستک ساز می کند ؟ این کدام خداست که مقیم ندیدن و نشنیدن و نفهمیدن شده و خانه در غل و زنجیر کرده و هربار در هر سخن ،جان و مغزها را ضحاک وار به یغمای بی انصافیش می برد .نشنیدن هرچه باشد باشد قبول اما نشنیدن یکی ناله شبگیر کودکی از درد گرسنگی و تجاوز بی امان چه ؟ ندیدن هرچه باشد باشد قبول اما این تن مجروح رها شده از هر لطف و انصاف چه ؟ نفهمیدن هرچه باشد باشد قبول اما نفهمیدن یکی کودک انسان بی سرنوشت و حتی یکی رویا برای آینده بهتر ... آری خدای اینان اله مرده طاغوتی است که در اشغال کعبه عشق این مردم آمده و های های های که ما این گوشه دم گرفتیم الا اله الا الله و لعنت کردیم خدایی که نمی شنود و نمی بیند و خواندیم خدایی را که شناختیم از سر غیرت و همتی تمام و یکسر آمدیم و آماده شدیم در کار خلقان خدا و بر مولایی اقتدا کردیم که تخت حکومتش را در شب شکن ناله یتمان رها می کرد و کوچه کوچه می شد وحتی آزادی شهادت محراب را از قید تن بها نمی داد و تن را می جست غریبانه تا در یکی خانه کودکی کودکی ها حاضر اید و نیاز یکی نیازمند را خدا شود . خلیفه الله که این بهشت را فروختیم به بهای خدایمان تا انسانیتمان را در شب این کوچه ها تمام کنیم .
های های لا اله الا الله همان دم گرفته در این طاق معما سختتان آمد ؟ می دانم . بدانید سخت تر هم خواهد شد و شب دراز است و قلندر بی شک بیدار بی زار این زمانه . ما به خدایمان توکل کرده ایم و نمی پرستیم آن کور کر بی بنیان ناقص عقل را
دیروز روز تولد زهرا بود و همچنین روز تولد جمعیت امام علی در سازمان ملل متحد که بی شک از توانایی زهرا در سخنرانی و توجیه اعضای مجمع به وجود آمد بیش از آنچه که فکر می کردیم این کار سخت و طاقت فرسا بود . حضوز چندین کشور از سراسر جهان و بازبینی کلیه فعالیتهای ما و فضایی سیاسی موجود باعث شد که گرفتن این مقام اشک ما را در بیاورد . خدا با ما بود و مهر مولایمان علی که نام مبارکش را بر سازمان ملل سر لوحه کردیم و دعای تمام خانواده های محروم و محبت اعضای جمعیت
دوست دارم مطلب بلندی از سفرمان در اینجا بگذارم تا حرکتی که این جا به راه انداختیم را همه دوستان بداند اما واقعا فرصت نیست
تنها این نکته
ثبت نام جمعیت دانشجویی مردمی امام علی و مقام مشورتی سازمان ملل و همچنین ایجاد اولین کمپین مولا علی در لوس آنجلس را به همه دوستداران واقعی آن حضرت و دوستان در جمعیت تبریک می گویم
مي خواهم نجاتم دهي ، نجاتم مي دهي آقا ؟ من ته اين چاه افتادم ،در اين دم كرده هوای ته چاه نفس مي توانم بكشم ، آبي هم روانست و تشنگي ام را در اين مدت با آن فرو نشاندم ، در تاريكي شب هم از اين ته ستاره ها معلوم است و مي توانم دلم را با ديدنشان خوش كنم ، اما با اين همه مرحمتي كن و مرا نجات بده قبل از آنكه فراموش شوم ، قبل از آنكه با خاك بي ارزش اين چاه يكي شوم ، ميداني موشي دندان تيز اينجا هست كه خواب از چشم من ربوده مي ترسم خوابم رود و انگشت پايم را دندان زند . ديشب در خواب بودم كه آمد و شصت پايم را در خستگي هايم دزديد و رفت ، آقا به اين پايين نگاهي كن ، مرا درياب ، اين گوشه چاه مرده اي افتاده كه از ديروز به گند نشسته و من مجبورم نانم را با او تقسيم كنم با او و اين مور و موشهاي ته چاه ، اين مرده جاني دارد كه هرشب به لبش می رسد و بر سر اين چاه مي گريد . نجاتم ميدهي آقا ، ته اين چاه پلك درشت بچه خورشيد افتاده ، ماه را اين ته به زنجير كشيده اند و گه گاه در همين باريكه جوي آب ته چاه عكس ستاره ها را مي فروشند و اين مرده گند زده ناخن هايش را مي كند و دود مي كند و خمار كه مي شود بيشتر گند مي زند . نجاتم مي دهي اقا جان ، بوي گند اينجا ، نيازي كه از كف اين چاه مي جوشد و آدم را فقير تر مي كند ، پالهنگ بي دليلي كه بر دهان آدم مي بندند ، همه نشيني با سايه هاي سياهي كه هرشب بر ته اين چاه مي افتند و جاهلانه بر تو سنگين مي شوند . تازه اينها همه درد من نيست اقا خود چاه هم مي خواهد مرا هضم كند ، نشخوارم مي كند ، مرا در بطنش فرو مي دهد ، در روده هايش مي تاباند و بي تابم مي كند ، به سرگيجه ام مي اندازد و بعد مرا بالا مي آورد ، عق مي زند و بعد دوباره عقش را مي بلعد و بعد مي چرخد روي دنده چپ و بر هيكل من مي خوابد و تماميت مرا در سياهيش در تاريكي ش در اين ته هضم مي كند ، مرا تبديل به فضولاتش مي كند ، به بخار معده اش . بعد مرا دفع مي كند ، صبح كه مي شود دوباره مرا از كف اين همه سياهي مي ليسد ،ته مانده ام را حتي مي مكد تا پايينم برد تا بالايم بياورد تا خوب مرا كهنه كند گند زند . بعد مرا كنار اين مرده و اين موش اين تقسيم بي دليل نان و دلخوشي با عكس ستاره ها مي اندازد تا روزمرگي ام را بگذرانم ، نجاتم مي دهي اقا به من گفتند تو ته چاهي و يا كه بر سر ان نشسته اي و من به عشق تو و به دنبال تو به اين چاه افتادم نجاتم ميدهي ؛ كجايي اقا ؟؟؟؟
به امید روزی که قلم را با قلم جواب دهند .