تبليغاتX
خونه قدیمی
ته این چاه ( گفتگوی صمیمی )

مي خواهم نجاتم دهي ، نجاتم مي دهي آقا ؟ من ته اين چاه افتادم ،در اين دم كرده هوای ته چاه  نفس مي توانم بكشم ، آبي هم روانست و تشنگي ام را در اين مدت با آن فرو نشاندم ، در تاريكي شب هم از اين ته ستاره ها  معلوم است و مي توانم دلم را با ديدنشان خوش كنم ، اما با اين همه مرحمتي كن و مرا نجات بده قبل از آنكه فراموش شوم ، قبل از آنكه با خاك بي ارزش اين چاه يكي شوم ، ميداني موشي  دندان تيز اينجا هست كه خواب از چشم من ربوده مي ترسم خوابم رود و انگشت پايم را دندان زند . ديشب در خواب بودم كه آمد و شصت پايم را در خستگي هايم دزديد و رفت ، آقا به اين پايين نگاهي كن ، مرا درياب ، اين گوشه چاه مرده اي افتاده كه از ديروز به گند نشسته و من مجبورم نانم را با او تقسيم كنم با او و اين مور و موشهاي ته چاه ، اين مرده جاني دارد كه هرشب به لبش می رسد و بر سر اين چاه مي گريد . نجاتم ميدهي آقا ، ته اين چاه پلك درشت بچه خورشيد افتاده ، ماه را اين ته به زنجير كشيده اند و گه گاه در همين باريكه جوي آب ته چاه عكس ستاره ها را مي فروشند و اين مرده گند زده ناخن هايش را مي كند و دود مي كند و خمار كه مي شود بيشتر گند مي زند . نجاتم مي دهي اقا جان ، بوي گند اينجا ، نيازي كه از كف اين چاه مي جوشد و آدم را فقير تر مي كند ، پالهنگ بي دليلي كه بر دهان آدم مي بندند ، همه نشيني با سايه هاي سياهي كه هرشب بر ته اين چاه مي افتند و جاهلانه بر تو سنگين مي شوند . تازه اينها همه درد من نيست اقا خود چاه هم مي خواهد مرا هضم كند ، نشخوارم مي كند ، مرا در بطنش فرو مي دهد ، در روده هايش مي تاباند و بي تابم مي كند ، به سرگيجه ام مي اندازد و بعد مرا بالا مي آورد ، عق مي زند و بعد دوباره عقش را مي بلعد و بعد مي چرخد روي دنده چپ و بر هيكل من مي خوابد و تماميت مرا در سياهيش در تاريكي ش در اين ته هضم مي كند ، مرا تبديل به فضولاتش مي كند ، به بخار معده اش . بعد مرا دفع مي كند ، صبح كه مي شود دوباره مرا از كف اين همه سياهي مي ليسد ،ته مانده ام را حتي مي مكد تا پايينم برد تا بالايم بياورد  تا خوب مرا كهنه كند گند زند . بعد مرا كنار اين مرده و اين موش اين تقسيم بي دليل نان و دلخوشي با عكس ستاره ها  مي اندازد تا روزمرگي ام را بگذرانم ، نجاتم مي دهي اقا به من گفتند تو ته چاهي و يا كه بر سر ان نشسته اي و من به عشق تو و به دنبال تو به اين چاه افتادم  نجاتم ميدهي ؛ كجايي اقا ؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 6:14 توسط شارمین |

 به امید روزی که قلم را با قلم جواب دهند .

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 2:12 توسط شارمین |

در حالت مستي 2
حرفی بگو در این روز درد چه باید کنیم ... کوچه گردیم تمام نشده ...می پرسم با باران جوابم می دهی ... من که نمی فهمم باران معنای چیست ... شاید می خواهی بگویی اینها اشکهای توست این غریدن فرياد توست سر اين ويل چاه دنيا ... باشد جواب ما را با اشك آسمانيت بده

 

 

تولدي است به راه ... تولد مولود كعبه ... كه مادر را آنگاه درد به سراي تسليم ابراهيمش برد ... همان سرا كه سخت ترين امتحان را برخود داشت و بر سنگ مذبحه اش اسماعيلي آرام لحظه ها را به دم و بازدم اطمينانش مي شمرد ....قدم هاي مادر تا كنار ديوار كعبه ...بروي اي زن تا كرانه اين ديوار خاموش و بدان اين سنگها بر تو آغوش باز خواهند كرد تا فرزندت در بيت التسليم بدنيا آيد ...

 

راستي اين داستان غريبي نيست ؟ بدنيا آمدن او در شكاف كعبه ... امروز روز مي گويند او عرب مردي بود از تبار جهالت كه در خشكه صحرا چون اجدادش مولكان را سق مي زد ... مي گويند گردنه گيري بود كه فهمش از شمشيرش بيشتر نمي آمد ... مي گويند قاتلش ايراني شريفي بود همچون ابولولو ...پاك ديگر همه چيز را خلاص كرده اند . ديروز خاندان  بني هاشمي بود ، اهل بيتي و امروز آنها هم عرب شدند و تازي و رفتن كنار دست صحابه ...دست مريزاد با اين پيران مرشد دين كه آفتابه به دست هرچه خوبي را ماله كشيدند و رفتند و امروز روز مردمانمان را از دين ، از خدا ، از خود بيخود كردند ...

 

اما من و ما مي دانيم كه حتي اگر علي در روزگار خون شمشير بدنيا آمد كه همچون همين باران لحظه ريز ، مرگ و شمشير قسمت ساده مردمانش بود با اين همه او در بي قانوني اجبار جنگي ناخواسته قانون بود و از سينه دشمنش به خدويي بر مي خواست و در ميدان جنگ خشمش را فرو مي خورد ، چه تقدير سختي است بدنيا آمدن در آن شبه جزيره عطش خون ... و او بدنيا امد تا شمشيرش از نيام بيرون نياييد مگر آنكه كسي بر جان ديگران شمشير شده باشد ... چه سخت است در سرزميني بيايي كه مي كشند كه مي خورند كه مي برند تا بمانند تا نميرند تا كشته نشوند .. يك دايره دورا نحس كه از كشتن شروع مي شود تا به كشتن مي رسد از خوردن تا خوردن بلعيدن واين ماندن نحس ونحسكارني كه مرگ را ارزان مردمان مي كنند قانون سازان روزگار علي اند و اوست با دودم شمشيري در بي كرانه تنهايي ايستاده تا بكشد تا نكشند تا بميرد تا به رسم نحسيان نماند...

 

تولد اوست بي شك برادران و خواهران ...تولدي كه بايد از جنس ارادت پرش كنيم ...يوم اللهي قرارش دهيم و يادآور شويم آنچه كه خداوند خواسته است كه نان را به قسمت تقسيم كنيد تا نان باشد و مبادا در روزگارتان اين حقير سرپا خرده گندم ديوان سراي بهشت فروش ، كيميا شود و كودكي از جگر فرياد بي ناني كشد ... اه به اينجا كه رسيدم باران بيرون پنجرهام را مي كوبد ...

 

تولد اوست كه كشت و كشته گشت ، تولد اوست و شاد باشي مي خواهد ..هديه اي از جنس عدالت ... از جنس خنده همين كودكان ... از جنس سخت همين نان بيات ( گندم مدرن شده وسوسه الآدم ) از جنس تذكر و امري به معروف و نهي از منكر و از جنس شمشير حتي تا بكشي و كشته شوي در اين ديجور شبه جزيزه حماقت و مرگ و ريا و فريب و دين فروشي

 

تولد اوست هديه چه داري ؟

 

و بدان اگر ارادتت درست باشد حقيقت با تو همگام خواهد شد ..شمشير او در يدت خواهد بود و فوق همه اينها الله اكبر ...مرگ ظلم نزديك است

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 5:19 توسط شارمین |

حرام آوين 2
سر بر شانه های جمعیتت می گذارم و بیاد تو ای پدر که جان بر کف گذاشتی و گلگون کفن رفتی ...

سر بر شانه های بی تسلی این روزگار ... و امید بازی سختش ...و رحم دروغش ... و مهر ... نمی دانم شما این واژه را شنیده اید؟

بی ملاحظه از ایام که می گذرد می گذرم

 

ايستاده ام با پايي لرزان بر سر يكي دار ، گردن به طناب خفگي گذاشته ام و لحظه اي پاي براين مرگ معلق ازمن مي خواهند آخرين حرفم را بزنم و تمام داد مي شوم در بي اثر ترين شكل در عمق سياه چاله ميان جلادان آينده اي را فرياد مي شوم كه مرا به نيم گوشي هم نمي شنود ...جلادانم خوب می دانستند که چگونه روزنه های صدای مرا ببندند . جلادانم خوب می دانستند که چکونه زندگی ام را به بازی بگیرند . جلادانم استادان به بازی گرفتن مرگ و امید و شنیده نشدن هستند ... پول پیش خانواده هایم از پانزده میلیون گذشت ... فرزندان شهرم را ببین که در میان این دزده دین فروشان کاسب مسلک آواره اند ... مانده ام ...مرا ببخشید سخت است خانه قدیمی را نو کنم ...راستی نگفتم آوین به کردی یعنی عشق ... حرام اوین ... حرام همه عشق ها ... دیشب تکه های جان جوانی را از جوب مرگ روزمرگی ها جمع می کردم ... یاری اندر کس نمی بینم ...خسته ام از این همه تیرگی ... .. اندکی به خود بیابیم ...ظلم سرعت گرفته است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۲۸ اردیبهشت مصادف با پرکشیدن او

 

تقدیم باشد از مردی از مردان این روزگار نامرد بر خانه قدیمی وصیت او در دوران سخت مبارزه اش با جهل و خرافات و ظلم و جور تا بدانید پیش از ما کسی این راه را به درستی رفته و پیش گوی این ایام بوده

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:51 توسط شارمین |

حرام آوين 1

مي  نابي را يافته اي و يكي خلوت دنج تا سرايي به لب گيري و خوب مست كني و سرخوشانه به ريش دنيا بخندي ، هنوز به خلوت آن بن بست باشكوه ات  نرسيده اي كه از عمق تاريكي شب نا آشنايي ، يكي سياهي مي آيد و       تنه اي مي زند و سرايي ات را بر زمين مي اندازد و مي شكند. حرام شد گيرم كه مي ناب سيصد ساله اي باشد كه در ته انبار صبرتاريخ جا افتاده باشد . حرام شد همين و تمام ...

و تو كه بن بستت را يافته بودي ، همان خلوت اعلا را مي گويم ، سرايي ات هم لبالب لبانت بود و يكي  سر كشيدن با حالي مي خواست تا مستي را لاجرعه وجودت كند و تو را خنده بر اين عالم  ...تاسرخوشانه چوب مستي ات را بر محيط  حاشيه چرخ گردون فلك كني و آن را بگرداني بجاي آنكه او تا را بگرداند و بعد يله دهي بر ديوار بن بست و خيره به سقف آسمانت  ، خدايت را ريش سفيد مهرباني فرض كني و چنگ كودكانه به محاسن بلندش زني و به او بگويي اين كائنات را همه خداوند براي من مسخر كرده و اين حال را ، اين اكنون را داشته باشي تا مستي ات در دامن مرگ بپرد و بشكن زنان وكيفور از اين همه مستي و حالي كه كردي  ارجعي الي ربك كني و مرضيه باشي او راضيه تو... و اينچنين ثمر دهي و بگويي وه چه خلقت شيريني ، نوشين خواب ملس صبحگاهي ... و خلاصه عارف تمام باشي آفريدگار اين عالم را با آن همه سياهچاله هاي ابر كيهاني اش معشوق بنامي و وصفش را با ليلي و شيرين و ويس دم دست و هم تراز  كني ... بَه كه تو برده اي اگر تنها آن جام مي را لاجرعه در بن بستت بالا مي كشيدي .

  حقيقت اين دنيا همين است هركسي در انتهاي بن بستش ، در آن خانه قديمي ، شراباًطهوراي سيصد ساله اش را سر كشيد ، سركشيد و هركس از بد روزگار و يا حواس پرتي به تنه جاهلي خورد وجام مي از دستش افتاد ، افتاد و ديگر نمي تواند از بستر رنج بخيزد و كيفور و بشكن زنان به سراي باقي برود. گيرم اگر خم شود و بر خاك گذر زبان بكشد تا شراب از جام رفته را به ليس زدن فرو برد و مست شود ، اما اين غيرممكن است و تنها حقارتي است براي آنكه بر كف گذر خم شده ، زيرا كه اين گذرگاه تشنه همين شراب است كه جاهلان به تنه زدن از كف عاشقان بر گذر ريخته اند و رفته اند .

من اين برد سهل را در بن بست و باخت سخت را در همان انتهاي راه ديده ام . كه بردش از مستي است و باختش از تنه جاهلي .

 

بر زمين افتاده و پاي راستش را خميده بود و پاي چپش بر باد  ... و خود مانده بود كه ذكر بگويد يا كه محو پرواز پرندگان بالاي سرش شود و يا كه سياهي رفتن چشمانش را جمع و جور كند و سعي براين كه خود را بهوش نگه دارد و يا نه اصلا بي خيال همه چيز بخوابد و تمام شود .مي خواست تصميمي بگيرد كه يكي دائم بالاي سرش    مي شد كه (حاجي جان صبر كن الان امدادگرا مي رسن ) و او را مي پراند . ساعات طولاني گذشت و او خيره به آسمان ،چسبيده بود بر تكه ي سبز علفي كه تنها بر همان گله رويده بود و پرواز پرنده ها را در ان بالا نگاه       مي كرد، آري  ذكر يا حسين بر لبش ماسيد و زير نور تند خورشيد جان داد . امداد گرها خوب دير آمده بودند و دستيارش هم حاجي را با فرياد گريه صدا مي كرد . آن روز خانه يكي ازهمين كارگردانها بودم كه همچون من حوالي حوزه هنري مي پلكيد . خبر شهادت او را از تلفن كه گرفت به تمسخر گفت : آقاجان بروي مين رفته ... آخ آخ از اين به بعد بايد مراقب بود كه چوپونها گير اين مين ها نيفتن ، اگر اين طور بشه شهداي چوپان و گوسفند زياد مي شه ...جمله آخر را با اوج شيطنت گفت و از زير عينك لبخندي به من  تحويل داد.

زياد با او خوب نبودند و او را گير كرده در عوالم جبهه و جنگ مي دانستند كه بنظر آنها تمام شده بود ؛ تنها بهروز افخمي نقدي دردناك ( در سوره اگر اشتباه نكنم ) بر اين مرگ نوشت .

تا مدتها عكس هاي او را بر ديوارهاي حوزه هنري مي ديدم . پا در هوا و خيره به بالا و با حسي آرام و مطمئن در حاليكه يكي از پاهايش زير تنه اش زانو شده بود و پاي ديگر ناپديد آن دشت ... راستي چقدر از او عكس گرفته بودند ؟ بجاي آنكه نجاتش دهند ؛ مرگش را خوب ثبت كرده بودند و هي دورش گشته بودند . مثل كفتار كه دور آن زخم خورده مي گردد تا بميرد و خوراكش شود . او هم خوراك آنها شده بود . كفتارها واحدي بنامش كردند و نيم پيكره اش را هم از فلز سريع ساختند و زدند ميان درختان حوزه تا در آن گم و گوري ناگهان نظر گير شود . او هم به دفاع مقدس و مراسم و دسته گل و تمثال و اين جور چيزها پيوسته بود .

 

براي او جنگ تمام نشده بود . يعني اصلا نمي توانست تمام شود . مگر مي شد آنهمه خون خوردن را تمام شده فرض كرد . من در عكس مرگ  او مي ديدم  و  روايت دوستان روايت فتحي اش كه همراهش بودند مي شنيدم كه آرام بوده حين رفتن ذكر مي گفته اما مي دانستم عمري را ناآرام گذرانده ،عمري را درغصه آنهمه خوني كه در جبهه ها ريخته شد ، جواناني كه پرپر شدند و بي دست و پاهايي كه از آن جنگ به جا ماندند و آنهمه ايثار و هرچه داشته را داشتن در طبق اخلاص گذاشتن و به سادگي گذشتن ... آويني ديده بود در باتلاقهاي فاو فرو رفتن را ، آويني معني تكه تكه شدن برروي مين را خوب مي دانست و بوي خون را به مشام داشت و هم او بود كه بسياري از هم رزمان و هم سنگرهايش را در گوشه گوشه بيمارستانهاي شهر با ريه بالا اوردن و مرگ شيميايي زده از دست داده بود ...براي او جنگ تمام نشده بود و تمام هم نمي شد ...

 

حرام آوين ؛ حرام تمام عشقها و اميدها ... گيرم كسي بيايد و نام او را شهيد بگزارد كه قطعا هم شهيد است ، اما او هنوز جاداشت كه باشد بماند و از زاويه هور زده دوربينش كه بر بلمي سوي ساحل مي شد تمام مظلوميت دورانش را تصوير بردارد حتي اگر روايت فتح نيز تمام شده باشد كه روايت آويني ، عشقش و نگاهش به جهان و جامعه و دورانش تمام نشده بود و جنگ ذهنش اگر فرو مي نشست و هر آنچه كه داشت در سنگرهاي كيفوري استعمار زده جنگ فرسايشي نمي يافت و در پي ان نبود و فرض نمي گرفت كه تمام حقيقت عالم در آنجاست ، مي آمد در اين سو و نجيبانه و دل سوخته دوربين حقيقت به دست مي گرفت و از زاويه همان تعهد شايد يتيمان فراموش شده باقي مانده از جنگ را به تصوير مي كشيد . شايد بلمي مملو از دلمرده ترين و باخته دنيا ترين ادمها را كه بازي خورده جنگ استعمارند را از ساحل تا ميان ني هاي تنهايي اين روزگار پي مي گرفت و آن صداي حزن آورش را به صحنه مي ريخت و آن دمام سنگيني كه موسيقي متنش بود را نيز به گوشه ها مي رساند ، شايد تصوير اين روزگار يتيم زده بي علي مانده در برج عاج نشينان مدعي علي رابه تصوير مي كشيد ، شايد دوربينش چهره مندرس ان دختر فراري را هور زده و دود گرفته در تاراج كراك و شيشه نشانمان مي داد و شايد در عمق همين كوچه ها بخار اشك مه زده او را پيش پاي نور بن بست براي هميشه بر روي پرده اين عالم ثبت مي كرد كه او متعهد بود و عاشق و آوين و انساني تمام   ...آري اين درد بزرگي است كه اويي كه به كوچه مستانش زده بود به تنه جاهل جنگ كه دانه مينش را در خاك اين وطن كِشته بود ناگهان سبويش شكست و شرابش بر گذر ريخت تا مرده پرست خاك به ليسه اي تمام شراب او را در خود فرو بلعد... آويني حرام شد و من به چشم ديدم حرام آوين ها را ، او مرد و رفت و شهيد شد ؛ اينان ديگر را شهيد زنده گفته اند و در همان ته كوچه با تني زني ها ( در زير تنه زني جاهلانه ) مدفونشان كرده اند و عذرشان را از اين جامعه با سهميه و كوپني كه بر قدشان بريده اند خواستند ... جانباز قرصي ، موجي ، اعصاب ... پرهيز ، اخطار ، سهميه ايست او ، كوپن حرفش تمام شده و خودش شهيد زنده ... و اين حكايت دردناك برادر جانباز من است
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 5:54 توسط شارمین |

خرافات 5

 

 

از پهلو بر روي خار و خاشاك افتاده و در آبي بعداز ظهر و  بلنداي سرزمين پنج شير و اين افتادن مظلومانه و عكس خانواده دردمندش و گريه همراهانش ، در كنار تصوير سراپا ذوق زده اش از آنكه به مردم مظلوم افغان امداد مي رساند كافي است كه دل هر انساني را بشدت دردمند كند و اشك بر ديده هر كس بنشاند . خصوص اگر تو نيز دل به آن داشته باشي كه فرزندان مظلوم سرزميني كه به زبان مادري تو سخن نمي گويند را به زبان مهر آغوشت بگيري ...

با او همدردي مي كني با آن امدادگر ساده كره اي كه بعد از اسارتي چند روزه خلاص كوه هاي بلند و دشتستان  بي انتهاي افغانستان شد .

نگاهش كن ،‌ بره مظلوم بار زده بر پشت وانت بار حمل چهار پايان و نگاهش كن اورا با چشم بندي سياه در كف اين وانت بار در زير سم ضرب گوسپندان ...

تو را سر خواهند بريد برادر كره اي من ، هرچند كه در زير لب التماس را ذكر دائم لبهايت كني ، تو را پاي آن كوه هاي بلند آبي و اين نسيم نم ريز سراپا مه پوش با قرأت چند آيه قران خواهند كشت . همان مرد ريش بلند استخواني كه نگاهش را با چشمان ملتمس تو تقسيم نمي كند مي آيد و تو را به نام دين محمد سر مي برد و به محض آنكه نيشتر به گلوي پر از بغضت  مي زند تو مظلومانه و دست بسته پايي به اطراف مي كوبي تا شايد بماني و بروي فرزندانت را ببيني  ، اما بي جان از پهلو مي افتي و در ناباوري تمام مي ميري و مي فهمي كه آنها تو را به راحتي كشتند .

 مي روند و سوار بر وانت بارشان مي شوند در حاليكه خدايشان را شكر مي كنند و دست به محاسن بلندشان مي كشند . و تو باردرد مرگ مي ماني ريش خند بر همه بلندي هاي پنج شير تا او بيايد سراپا رنج  چون وزش يكي نسيم كه بوي خون تو را به فغانستان بلند مي كند يا كه چون ريزش يكي باران تند كوهستاني تا بگريد بر تمامي  كوه هاي پنج شير ... او مي آيد بر سر تو برادر كره اي من ... با نعلين هاي سرزمين عرب كه مناسب اين تيزه تندهاي صخره اي اين فغانستان نيست ، او مي آيد برادر كره اي من ... پيامبر اشكها را مي گويم . پيامبران سرزمين اشكها كه بزرگترين دروغ ها را بر آنها بسته اند و دلخونشان يك دم از اين شيطنت ها آرام ندارد .

 

اينجا سرزمين سيد جمال الدين افغاني است كه جماعت طالب را اين چنين آموزش استعمار ستيزي داد تا گردن باريك كره اي مردي را تيغ زنند . اينجا سرزمين طالب است كه خون مشركين را مباح مي داند ، امن همه پليدي ها كه استعمارگران از  پيرش تا  نو پايش بگير تمام اين وحشي گري ها را پاس داشتند و در آب نمك قرار تا بر هر پايي بپيچند . مگر نبود پيچشش طالبها بر پاي هندي ها و مظلوميت هندو مرداني كه سرزميني را با خون مظلوم خود نامي ديگر دادند . هندو كش ... و اينان هندوو كشها هستند . مدعيان دين پيمبر ... آنها كه مي كشند و كشتنشان را هيچكس از علماي سرزمين اسلام نهي نمي كند . چرا فرزندان بودا را سر بريدي و تا فلات بلند تپت را به خون آبياري كنيد...

 

 

نگاه كن اين جوب هاي به خون افتاده را در كنار اين بستني فروشي ، چه تعداد دست و پا شمارش مي كني ؟ چه مقدار كفش كودكانه را گير كرده بر ريشه شانه شاخه هاي بيرون زده در دست آب روان اين جوبهاي مي بيني ، اينجا محله سني نشين است و به بعد ازظهري گرم تعداد پنجاه نفر زن و بچه را با بمب گذاري انتحاري در اين بستني فروشي كشته اند . آنهم بعد از پيروزي دلچسب تيم ملي عراق و بستني دلچسب تر

يا رسول الله را زير لب گفته و عكس امير مومنانش را نشسته در پاي شير مردي ها در حاليكه شمشير بر زانو دارد  بوسيده و رفته تا انتقام چاه غدير را ، سيلي عمر بر فاطمه را و لنگه دري كه بر پهلوي مبارك زده را و خدعه و نيرنگ عاشيه را و حق خوري حكميت را از يك بستني فروشي بگيرد ؛ اويي كه فرزند سرزمين سيد جمال الدين اسد آبادي است ...رفته و ضامن بمب را كشيده، انتهار تا شهادت ... اويي كه خيال نازكش از اين همه ظلم به فرزندان رسول خون شده و هر عاشورا و تاسوعا در هر نوحه و ندبه و زار و اشك از خدا خواسته روزي حق ناحق شده امامان را از پشت پاي اين ناكسان زمان بگيرد تا دل امام زمانش را خوشحال كند و حال در لحظه آخر كه ضامن را مي كشد و بمب در جگر پر دردش مي تركاند ناگهان تصوير گريان او را مي بيند كه در باد ويلان ميان رقص كاغذ پاره ها ايستاده و به او مي نگرد كه اي حرامي خود و خدايت و پيمبرت و اين همه مردمان را حرام كردي ...حال او مي گردد با همان نعلين ها در ميان كشتكان كودكان و زنان كه در خون شورشان حسرت خوردن  شيريني بستني مذاق آزار است . مي گردد و مي گريد و گريستنش در صداي همه آژيرها و فريادها گم مي شود.

 

 

دوجيل است يا حله ؛ كربلاست يا كاظمين ، فرق نمي كند . ايناند كه نام همسر پيمبر مارا به فحشا آلوده كردند . كدام مرد است كه تحمل كند نام همسرش را به بدي ببرند ؛ همسري كه قرآن در برائتش آيه هاي سوره نور را جاري كرده است . خداوندي كه مي دانسته در آينده عده اي پيدا مي شوند و اين تهمت را بر جان محمد روا  مي كنند ...

و حال بيا و بين اينجاست خاك ريزهاي حله و گور هاي دسته جمعي كه سر  باز مي كند . در دل رمل هاي جنوب عراق ، شاگردان سيد جمال الدين عراقي و يا مصري  طرحي را بنام انفال بر ناموس شيعه و كرد پياده مي كنند . مردان و زنان را در لمر پر از قير مي ريزند ... تجاوز ، تجاوز به زنان حتي كودك دختران شيعه ، پيش چشم مردانشان كه تا گردن در قير فرو رفته اند كه اينان بودند نام نامي همسر پيامبر را بر وزن زشتي تلفظ مي كردند .

در بخار و دود و مرگ و خاكي كه به هوا مي رود و گورهاي دسته جمعي كه با بولدوزر بسته مي شوند و زنان و مرداني كه در زنده بگوريشان نام تو را مي گويند تو مي آيي ، حال تو بيا اينجا و بر همه اين مرگها و قتلها كه به ارادت تو مي شود سخت گریه بگری... بيا و ببين در زندان اين ديكتاتورها و شياطين روزگار به اسم ارادت چه جوانان و نوجواناني را سراپا آويزان كردند و شلاق و داغ و شكنجه و درفش زدند ... بيا وببين كه نطفه شيطان چه خوب در اين سو جواب مي دهد .

 

                                              ********************

 

هر روز در آن روزگار كه عثماني تنهاترين امپراطوري اسلامي شمشير به جان استعمار اروپا شده بود امامان زمان و يا سيدهاي سبز پوشي با دستاني سپيد و چشماني روشن پيدا مي شدند كه لهجه اش هم به ناكجا آباد مي زد ... آري آنها مدعي هستند ...( استعماری که می دید نمی تواند رو در روبا مسلمانان بجنگد به تفرقه افکنی دینی همان چیزی که قوت مسلمین بود می پردازد ) يازده هزار امام زمان توسط حكومت ايران و عثماني دستگير مي شوند ، آن سو تر جناب هَمفري پيدا مي شود  كه وهابيت را پايه گذاري كرد و آن  شيوخ محترم كه بعضي شان نظير آن شيخ نازنين معمار اعظم چندين لژ فراماسونري بوده و چه تاريخ نويسان نوكر صفت ما و يا روشن فكران احمق ديني مان  خوب در باره او مي نويسند كه حضرت آقا براي تحقيق به اين لژها رفته ... آخر مگر مي شود كسي به لژفراماسونري كه اولين شكل صهيونيست جهاني است و اكثرا توسط يهودي ها اداره مي شده معمار اعظم و صاحب قباي مبارك و پرگار و گونياي ستاره داوودي گردد و ديگران را در مراسم اهليت ، شراب فراموشخانه بنوشاند . راستي اگر او براي تحقيق رفته چرا صاحب خانه شده ...احتمالا بچه مان با استعداد بوده ... نه اصلا فراموشمان شود كه ايشان را براي اينكه از ايران تبعيد كنند شلوار مباركشان را پايين كشيدند تا به طرفداران متعصب نشان دهند آقا وقت نكردند ختنه شوند و ايشان را تبعيد به عثماني كنند تا عثماني اين جانور را با قهوه تلخ سر به نيست كند ؛‌ مسلمان را چه به قهوه تلخ بعد ازظهر آن هم در قصر عثماني  ... حال همه اينها را  كه خودتان  در تاريخ گفته ايد ما طور ديگري قبول مي كنيم ، آري حق با شماست ،ايشان وجود مباركشان را به لژهاي فراماسونري مي بردند براي تحقيق ميداني و تنبان حضرت عالي را هم در مسجد آن چند پاسبان خدانشناس محض بي احترامي و خنده حضار پايين كشيدند ، اما چرا حاصل بيداري شرق ايشان اين شد كه در آن روزگار امپراطوري عثماني تكه تكه گرديد و هر تكه نيز به جان هم افتادند و ايراني هم  از پشت در جنگ عثماني عليه اروپا بر جان برادر خنجر شد و يا در اين روزگار ، جنبش محمد عبدو در مصر و راه اندازي اخوان السملمين تبديل به تند روهاي الجهاد و القاعده ( به رهبري دكتر ايمن الظواهري فارغ التحصيل ا ز دانشگاه هاي انگليس كه هرزچندگاه پيامشان در كانال الجزيره كه سرمايه گذار اصلي اش انگليسي مي زنند و در انگلستان مقيم هستند )  مي شود كه خون  شيعه را واجب تر از خون آمريكايي و انگليسي مي كند تا مردم ساده اي بمب بر خود ببندند و به صف نماز گزاران عزا دار عاشورايي زنند وبگويند شيعيان مقبره پرست و بت ساز و مشركند و هيچ مسجدي نبايد در كنار قبر برقرار شود ،‌ يا اين سو تر شاگردان مدرسه او در لباس شيعه آخوندي درس آنكه حق علي را سني ها خوردند و عايشه يعني ..اشه بزنند و عمر كشان راه اندازند و سند سازي لوس كنند كه مثلا عمر هم جنس باز بود و چه و چه و مساجد بهتر آنكه در كنار قبر اوليا و امامان ساخته شود و...

نمي خواهيد كه بگوييد اين همه اختلاف (‌اينكه تو آن بپرستي كه او با آن دشمن است و او آن بپرستد كه تو با آن دشمن ) وكثافت كاري و كشتار و خون ريزي بي دليل  فرقه اي در دين محمد بوده و پيامبر اين پليدي ها را در دين فرض كرده و يا علماي بعد از او اين چنين با برنامه اي استعماري اين گند را به جان عالم زده اند . راستي حداكثر افتخاري كه با آن به اصطلاح سيد بزرگوار مي شود چيست ؟ غير از اين است كه دستور ترور يك شاه فاسد      بي اختيار را به ميرزاي كرماني داد . ترور شاهكار او بود نه بيداري ايرانيان كه به او نسبت مي دهند ... يادمان نرود كه در خانه هانيه  ، مسلم بن عقيل مي توانست شر عبيد الله را بكند و اما اين كار را نكرد زيراكه دين اسلام دين ترور نيست ... اين شيخ نازنين يا اولين تروريست عالم اسلام چه افتخار دارد ؟ تصميم با شما ست اين به اصطلاح عالمان اسلام  را از دين محمد ومنطبق با آن  بدانيد و يا آنها را سهل انگار و سطحي انديش در درك مسائل ديني كه  اشتباه و خطا مي كنند و ياگامي پيش تر شر شيطاني منطبق با استعمار  بدانيد .انتخاب با عقل و وجدان شماست .

 

يادم مي آيد در كوچه گردان جواني ساده دل و معصوم  از جمع ما آمده بود و مي خواست در كيسه هاي درد ما كتابي درباره اين نازنين اسطوره بچپپاند و ناراحت هم شده بود كه چرا بنده مخالفم ... من مي دانم كه اين چهره تابناك بخاطر لباسش يا جعل لباسش هنوز در احترام است وبعيد نمي آيد كه دگم هاي دست آموز او مرا شاه ناصري بگيرند و خود را ميرزا رضا فرض كنند و خونم را مباح . اما به حرمت پيامبرم نمي توانم  كه سكوت كنم . يك هلندي به امنيت پليس مردني اين دنيا هر ناحق كه مي خواهد مي گويد ، من در حرم امن پيامبران ناميرايم حق را نگويم ؟ شما دوست اين ملا باشيد ،‌اما اگر بار ديگر خواستيد ابراز ارادت كنيد تاريخي را كه خود مي نويسيد اندكي بيشتر جعل كنيد كه در ساحت ذهن هاي بيدار سوتي ندهيد و تنبان شيختان در مسجد پايين نباشد .

 

                                              ********************

 

اما اين قال و مقال از چيست ؟ دقيقا بعد از ساخت فيلم فتنه و شلوغ بازي ها كه بيا و ببين كسي به دين ما           بي حرمتي كرده و پدرش را بايد در بياوريم تا بقيه جرأت نكنند از اين غلط ها كنند. يك جوان ايراني در همان كشور فيلم كارتوني چندش آوري از ازدواج عاشيه نه ساله با پيامبر مي سازد . اين بار اتفاق غريبي مي افتد و‌آنهايي كه تا پيش از اين خود را به دار ارادت آويخته بودند سكوت معني دار و مشمئز كننده اي مي كنند و اين  مي رساند كه باز فتنه استعماري در جان آقايان اثر كرده و طلسم ديروز باعث سكوت امروز مي شود ( فيلم فتنه حداقل يك فيلمي است كه سعي به بحث دارد اما فيلم مذكور تنها تمسخر و بي احترامي است و بس ).صبر كنيد تا برايتان بگويم و با دقت بخوانيد آنچه كه مي آيد شايد پاسخ هاي شما هم در اين سطرها باشد .

 

                                              ********************

 

دو دين براي من داراي حضوري ملموس و باور پذير در زندگيم است ، اسلام و مسيحيت ... مسيحيت بنظر من داراي بهترين المانها از برخورد رو در رو و چهره به چهره و روان شناسي فرد و احياء ‌شخصيت است و اسلام نيز داراي بهترين روش براي ارتباطات اجتماعي و در سطحي بالاتر تشكل سازي هايي كه در نهايت به اصلاح اجتماع در بحث عدالت  و فرد مي انجامد . در اين بيت هر كس كه وارد شود مي تواند از اسلام بهترين الگوها را استخراج كند و يا در لحظاتي وضع خود را مشابه مثالهاي دقيق قرآني بيابد . جمعیت برای من مثالهای نزدیک به قرآن داشت و بسیاری ایات را برای من واضح کرد و...

 

....هيچوقت در اين زندگي كه از خداوند گرفتم بغير از تعالي دوستانم در معنويت و اصلاح امور جامعه به چيزي فكر نكرده ام و از نابساماني ها با تمام وجودم درد كشيدم و خواب و خوراك را بر خود حرام كردم ، درباورهايي كه پدر خدابيامرزم به من آموخته مرز وجود را در حدود تن تعريف نكرده تا مثلا با پرورش اندام بتوانم به خود برسم و خود را بيابم و يا هيچ گاه به من نگفته كه كمال را مي توان در نهايت رفتن هاي شخصي درك و لمس كرد و سرمنزل خود را در يك رشته دانشگاهي مقصد كرد و يا در ساختن آتيه اي مملول از ثروت هاي مادي را پيش رو گرفت و يا تاج سر مردم به هنر براي هنر گردي و  بعد از آن خودت را توسعه دهي و اگرهم وقت شد بيايي و از علمت ؛ زور بازويت و يا ثروتت و هنرت كسي را در آن انتها ملاقات كني و دست بگيري . او مقصد را ، مقصود را و تن مرا در تن ديگران و اجتماع تعريف كرد و هربار مرا به جماعت خواند و فرادا را حتي اگر نمازش باشد نكوهش كرد و من بدبختانه يا خوشبختانه اين شده ام كه به پاي جامعه خود مي پيچم و آرامش خود را در رامش جان برادران و خواهرانم مي يابم و همين درك اندك باعث گشت كه در مسير خود پرستي ها حيران نشوم و نامش را كمال طلبي بگذارم و...

 

 واز آن بي راهه با اين نيت به راهي بيايم كه بس واضح و مبرهن براي من است و اين نيت قرب برايم شروع اين صلي بوده و اگر كسي به بهانه اي بيايد و بگويد خلوت گزين و جهاداكبر ونفس كشي و بعد بيا در جمع مي گويم اين همه در طرفه العين عشق به همنوع و تعريفي خارج تر از حدود اين تن حل شده و خداوندم بس اين نيت را پاس مي دارد و بس مرا راهنماست ، ووقتي كه تو ديده اي ديگر چه لزومست كه در تاريكي خلوت گوشه گيري ها و كور زدنها  و رهبانيت  ديدن را تمرين كني . آري ديده ام كه در تن برادران و خواهرانم تكميل مي شوم و به سرانجام مي رسم و تن و جان آنها را چون جان  خود دوست دارم و اين دوست داشتن عشقه وار بر روح و روانم  مي پيچد كافي است كه تنها از فرادا بيرون بيايي و اقتداع كني به جماعت وقصد قرب  بگويي ، اينچنين است كه درد آنان درد توست ، سرانجامشان سرانجامت و حدودت تو از اين گوشه عالم است تا انتهاي لامكان و ازاين سوي تاريخ است تا بي زوالي زمان و ...

وتمامي تن پروري ها و عضله خواهي ها و پرورش اندام هاي فردي تبديل به عدالت خواهي و تني سالم براي اجتماعيت مي شود و تو اگرهم به زور بازويت گرويدي جز اين مهم هيچ نيست كه علي (ع) از عدالت خواهي اش است كه خيبر را از جا مي كند و اين زور بازو نه از باشگاههاي بدن سازي و دان نمي دانم خرداغ کنی  آمده   بل  در ميدان دگر خواهي داوود واره اش و به دعا و خواست همه مظلومان و از درياي نيروي آنان است كه مي تواند بر سينه جالوتهاي زمانه بنشيند و آن تمام عضله خود خواه را بر خاك آرزوهاي نسلش بكوبد .و...

و اگر به علم گرويدي نه بخاطر آن است كه اول اسمت  پروفسور و يا دكتر نصب العين و نصب السمع شود ؛ بل براي آن است كه تو جادويي از سراي پديد آوردن ها و خلق و كشف را بيابي ، تا اين كثرت را به توحيد نزديك كني و بازهم علم تو تشنه توحيد است و توحيد خواه است و نيم نگاهي به همه اين بندگان خدا و مخلوفات و همان ريسمان الهي دارد و همان مي شود كه صادق اش در مكتبش داشت و شيعه را اين فرض كرد ،  شايسته عالماني كه وحدت مي آورند و توحيد مي آفرينند و...

واگر به دنبال ثروت رفتي آن ثروتي است بايسته و تمام كه در عرصه دگر خواهي به بركتي بي زوال و بي پايان تبديل مي گردد كه در دست به دست گشتن است كه جان مي گيرد و بي نهايت مي شود . اين بود درس مسيح در كوهپايه موعظه و آن ظهر گرم كه تكه نان هايي و چند ماهي كوچك وقتي به ترنم دست مردمان خدا و دردمندهايي كه بدنبال دست مهر مي گردند( دست جمع و جمع شدنها )  مي خورد سبد سبد نان و ماهي مي شود و آيندگان را نيز سير مي كند و...

و اگر به دنبال هنر رفتي مسيحا دمي خواهي شد كه حتي مردگان و مردگي را در گور طاقت نداري و او را هم به فراخوان زندگي و جمع مي آوري و درد هنرت تمام زنده بودن و زنده شدن جمع در سايه او كه حي است مي باشد ...  

در این جا  هستند كساني كه به محض ورود تو در اين محضر تو را مي پذيرند و دستت مي گيرند و بلندت       مي كنند و آنها بلد و راهنمايان زنده اي هستند كه در پس ماديات اين آدميان  مخفيند  و ناگهان از ايستادن و استمرار تو در دگر خواهي و جمع خواهي و مهم بودن سرنوشت جمع بُعد پيدا مي كنند واز پس ماورا بیرون     می آیند و تو را متوجه تمامي خطاهاي ديدت مي كنند . تو نيستي كه كمك مي كني تو نيستي كه جمع خواه مي شوي ، به تو كمك مي شود و اين خاصيت جاذبه قانون مند جمع است كه تو را در درون خود مي كشد . 

 

 

 در این جمع کوچک بنده دلخوش این اتصالات نورانی و اثیری و نامرعی هستم و در این بین از خودپرستانی که خودشان ، دینشان و خدایشان را در حد نوک دماغشان تعریف کرده اند بارها و بارها ضربه خورده ام .خواسته ام حداقل مسیر نور در جان ما جاری شود و از جان ما برخیزد و به کوچه کوچه زند و بیابد تا شهری بگیرد و شهر به شهر شود تا سراپا این موطنم رابه انوار خود روشن کند و از موطنم سر ریز کند به این عالمی که می خواهم مقدم معشوق بر آن نشیند و از این عالم کائناتم را الهی کند و فخری بر دیگر کائنات شود و حال کسی این بین بیاید و بخواهد تو را به گور خرافاتش برد . مگر نبود و مگر نکشیدیم . طرف می آمد وبی آنکه به پیام مهر و عشق  گوش دهد ،  قیچی بر می داشت و همه چیزر را فصل می کرد . تو را از دیگران تو را از جامعه و خدا و حتی خودت و...

و می گفت وصلها همه از آن از ما بهتران باشد و ما را که عربیمان کج می زندو عین و قاف و حا را درست تلفظ نمی کنیم  سهم مان فصل ها  باشد و به این کارها چه کار داریم ...البته قضایای به این سادگی هم نیست که خود پرستی ایشان در این سطح نازل دامن گیر شود . به واقع این کثرت خواهی بندگی کردن شیطان است و اویی که این فریضه را برای تو فرض می کند ، گیرم یک من ریش داشته باشد ویا در زیر چادر سیاه خود را کفن کرده باشد و یا هر روز در گلاب قمصر کاشان کرال پشت رود و خود را در عطر مشهدی خوب بخیساند و یا تسبیح هفتاد من چهارده مقصود بادي بيلدينگ كند و یا عقیق و فیروزه و طلسم و آیه به سر و گردن آویزد ، باز گندش بالا می زند و موبایلش را برداری آخرین تماسش ارشاد جنس مخالف به سبک حزب لاسی است و به آن ِ امتحانی هم نه دوستی و نه مردانگی و نه برادری حالیش هست و نان و نمک خوردن هم که مد افتاده وجود مبارکش است و تو را می فروشد . پلکان می کند و یا گند عالم گیر بر سرت می زند و بدترین بدی ها را برایت می خواهد  . در این روزگار مریض و دیجوری کم نبوده از این لوس بچه های شیطانی که خفت حلق ما را هم گرفته اند ...

 

مطلب اينجاست دقت كنيد :

  بنده که قدم به این راه گذاشته ام ( می دانم و ایمان دارم که این راه خدایی است ) و دست نماز به خون خود  گرفته ام و هرچه که در این مسیر است را تماما حرمت می گذارم ‌،نمی آیم نام اینان را در شکل گیری این جمع مقدس و در کنار نام فرزندان خدا (  فرزندان خدايي كه گیرم تحولشان در حد خودشان باشد نه موطن و جهانشان که این ایده ال همه ماست محول كردن جهانمان به نور خدايي ) بیاورم . وب لاگی ساده براه انداختم و با حساسیت برای نسل بعد از خود که آنها تکمیل بودن من و ما هستند و اگر عشقمان با همین کلمات  سوی آنها نرسد  مرده روزگار هستیم می نویسم . آری من نمی آیم و به هیچ عنوان برای آیندگان ،نامی را که پای مردی و ایستادن در راه خدا را ندارد در اینجا بیاورم . نمی آورم . من این لحظه های خدایی را با بی مرامهایی که گذاشتند و گذشتند و رفتند تا ما در تنهایی بشکنیم را در اینجاتقسيم  نمی کنم . جایی هم اگر رو دار شدند حتی اگر پسر خاله روزگار باشند و دستشان درفش و تیغ باشد که رگم را بزنند  ، نرمه گوششان را می گیرم و می کشم و حالشان را به جا   می آورم که خداوند راه دوستی با دوستان خودش را به ما نشان داده و در دشمنی با دشمنان خودش هم چیزی به ما داده که اگر نرمه گوش اینان را بگیریم تاریخ به صدا در خواهد آمد .

می خواهم بگویم درباره این وب لاگ و جمع کوچکمان حساسم . گیرم  از ادعای کسی در برادری و رفتن راه خدا ذوق زده هم شوم  ، نامش را پیش رویم در این وب لاگ زنم  که اگر اینچنین کنم  روزگار را بر او سخت تر است و هر آن ممکن است که قدمی پس و پیش گذارد من او را سیلی محکم تر از آنکس  زنم که نامی در اینجا ندارد و با فریاد تمام نکولش کنم و بگویم او آزمایش شد و نبود آنچه که باید می بود و اين سختي سهم آن است كه پيش روي اين ما آمده ...

من به این وب لاگ کوچک و این جمع تا اين حد حساس هستم و بی خود بی همتتان را شریک این مسیر نمی کنم .آنوقت چگونه است که می توانیم فرض بگیریم خداوند در قرآنش حساس نبوده تا در مسیری نام پیامبر را با کسی بدوزد و ان دو سر از یار غاری مبداء هجرت در بیاورند . چگونه است که خداوند در وب لاگ خود نام بی همتی را به بلندی یاد می کند ؟ یعنی خداوند همچون من بنی بشر اشتباه می کند و مشرف به آینده نیست تا در وبش ، قرآنش ‌، یا روزی نامه نویسش ، بی  وسواس و حساسیت کسی را یار غار پیامبر گرداند و برای او آیه ای هم نازل کند . خداوند اگر می خواست او را به غار نمی برد تا نامش را در کتاب مقدس بیاورد .خداوند حادثه ای را نقل نمی کند که در نقلش اجبار گفتن از همه اتفاقات را داشته باشد تا در نقل امین گردد بل او حادثه ای را ساخته و در آن غار و آن معجزه عظیم ؛ همراه محمد را کسی قرار دهد که به اصطلاح شیعیان علی  ( که ایمان دارم شیعه علی نیستند ) جزء بی احترامی و سند سازی برای او کاری نکردند .

و یا در باره همسر پیامبر ، آيا خداوند براي پاكي زني كه آيندگان بدترين حرفها را براي او مي زنند ( زنهار اگر از مومنيين هستيد هرگز گرد اين سخنان نگرديد ) سوره و آيه اي نازل مي كنند . آنهم نه آياتي از سوره عنكبوت ؛ نمل ، يا بقره و يا ... بل آياتي از سوره نور ...  كدام دردي بدتر از زخم تهمت به حريم خانواده  است كه نامردان روزگار بر پيامبر روا كردند و بعدها ما نيز با كور بيني تمام راه آنان را رفتيم  ، نگويد كه نبوده منابر ملايان معتبر كم از اين مهملات ندارد . در كتب مرجع شيعه نيز كم سند در اين باره نيامده . عايشه زماني بدترين ناسزا بوده و هنوز هم  مزمزه دهان خيلي هاست و مي توان به گوش شنيد . نه اصلا اين چيزها نبوده و من غلو مي كنم ؛ اما يادمان نرفته اين يارو اوراقي داوود ميربا قري كه در سريال به اصطلاح امام علي اش بالغ شده بود و بد هرزه نمي زد ، صحنه اي قرار مي دهد  كه وليد مست ، شبانه به كنار خيمه ام امومنين مي رود و شتر ( جمل ) را گردن مي گيرد و در لمس شهواني رو به خيمه عايشه مي كند و مي گويد كه به همه ركاب مي دهي به ما نمي دهي ، خب گيرم من اشتباه مي كنم و ان نماد سازي و درك تصويرآن معنا را كه مي گويم نمي دهد و وليد  بي چاره حيوان باز شده و  نصف شب با شتر مراد مي گويد ولي اين فس مغز که سابق بر این ملبس بوده و شاگرد حوزه ...در يكي از نشريات سينمايي معترف مي شود كه شخصيت قطام را ( كه خوب لش مي زند و آخر هم گراز پوزه مي شود ) از روي عايشه ساخته ؛ فتنه اين بغل است نه در هلند و اين احمق كارگردان و به اصطلاح هنرمند سراپا جهل خود مي تواند عامل تفرقه باشد و دل پيامبر را خوب خون كند ... راستي اين آقا داوويد ( به لحن زن دهاتيش ) خودش دوست دارد كه كسي اين فكرها را درباره زن او حتي برزبان بياورد .

 شرم و شرم كه اين سريال  حتي به دقيقه اي به يتيم نوازي و شب گردي هاي مولا نزديك نشده بود داستان    قطامه اي است ( عايشه ) كه نهايت حضرت را ضربت هم مي زند . البته اين ديد زن ستيز حضرت كارگردان در ديگر نيم ريده هايش هم هست و اينجا بي خود مولا را بهانه اين چرندياتش كرده .

 پرسشي دارم چرا عايشه اي كه تنها يك حضور  آنهم در جنگ جمل دارد بايد به تمامي لحظات تاريخ درد حضرت دوخته شود و حتي علما و فضلا قبل و بعد از جمل او را بكوبند و بد انشاء هم دراين باره ننويسند و چرا منابعي كه عايشه و علي را بعد جنگ مطهر مي كنند و هر كدام را به سويي مي فرستند و عايشه را از ابتدا فريب خورده اين جنگ مي داند را منبع قرار نمي دهند ...چرا اين همه منابر براي اهانت به همسر پيامبر برقرار كرديم . من به هيچ عنوان انشاء نويسي هاي شريعتي را درباره سكوت علي نمي فهم . اگر ايشان دوست داشتند تراژدي نويسي كنند چرا شخصيت اصلي اش را مولا علي   خبير كن را مي گيرد و بعد از رحلت پيامبر يكي در خانه اش را مي كند يكي در خانه اش را آتش مي زند و به روزهاي ديگر هماني كه هر  روز سيلي به صورت فاطمه ( س) مي زده مي آيد و در را به پهلوي ايشان مي كوبد و مي سايد( احتمالا از اين درهاي جديد نوپان بوده كه مي توانسته پهلو بشكند و نه پرده آويزهايي از ني كه در آن روزگار بر در مي آويختند)   تا حضرت از بيماري رحلت كند . اين داستان هاي مهمل كه نه به عقل جور در مي آيد و نه برازنده مولاست و من نمي دانم كدام شيخ مريض بافته و اينها هم همان را نشخوار مي كنند . آخر اين چه مرد و دامادي است كه نمي تواند حال اينها را بگيرد و از در خانه خود حفاظت كند . يعني اين مرد همان خبير كن است كه از تنگه شعب ابي طالب به محافظت از رسول           مي ايستاده و اسلام را نگه مي داشته حالا از نگه داشتن بنيان خانواده عاجز است . اين علي شما كه مي گويد و اين داستانها در برش  مي بنديد و شريعتي مي گويد كه سكوت كرد( به همه اين شريات ) تا اسلام بماند آيا متهم رديف اول نيست كه اگر از زن خود محافظت نكرده (بايد حداقل از دخت پيامبر و دارنده كوثر و صحف فاطمه و والاترين زن عالم را كه بايد محافظت  مي كرده ) ... راستي بعد از اين تحقير : مولا چه را مي تواند برقرار كند و بودن و نبودن او و اين دين به چه درد مي خورد .

 نه اين مطالب از سر ارادت ساخته نشده بل از نفرت ايرانيان مغلوب دامن زده شده تا كار اسلام را بسازند . گيرم همه اينها درست باشد . مولا علي كه به قول شما بر اينها بر حق حکومتی که  از اوسلب کردند سكوت كرده شما چرا هيكلتان را پاره مي كنيد و سند اين چرنديات مي شويد و گزگ به دست تند روهاي كور مغز وهابي مي دهيد . اگر حق علي بوده او گذشته ؛ ديگر من و تورا سننه ، او صلاح ديده سكوت كند و اسم فرزندانش را عمر و ابوبكرو وعثمان گذارد و در شوراي خليفه گري هم رأي نظر دهد و بيايد حتي وليد را هم به دستور عثمان ( چيزي كه دراين سريال چرند هم بود) شلاق زند .  شما چرا صلاح نمي بينيد همچون مولا بخاطر دين خدا سكوت كنيد . نه چون شما واقف شده ايد كه بايد سر گشا باشيد و آتش بيار معركه و در انشاء هايتان و منبرتان  بد است كه اشك نگيريد و بگويد علي حق خودش را نگرفت حالا ما مي خواهيم بگيريم كه اين گرفتن همان است كه شما جانم پا جاي پاي استعمار مي گذاريد و همه اين ارادتهايتان خالي بندي است كه آخرش هم ته ش باد مي دهد ...

 

بارها و بارها به خود گفته ام كه تا چه حد سخت است مرداني كه به امري مثل جهاد محك خورده اند را به راحتي ول مغزان بيايند و اين چنين با خود به مقايسه نشينند و اين وسطها هم اين و آن را قضاوت كنند و حق كسي را بگيرند كه خود از حقش گذشته ...

حال از همه اينها بگذريم ، اصلا اينها چيست كه شما به خورد اين روزگار معاصر مي دهيد ؛ درد انسان امروز اينست كه ابوبكر با تقلب در انتخابات بالا آمد ، نمي شود اين تقلب هاي دم دست را ببينيم و گير به انتخابات در هزارچهارصدسال پيش كه دستمان هم از آن كوتاه است ندهيم . احتمالا  مي توانيم با تونل زمان به آن دوران رويم و ناحق را حق كنيم و تكنولوژيش هم در اين گريه هاي پا منبري است ولي رسيدن به امور دم دست دنيايي خودمان حتم قباحت دارد .

 

 

درد من اين است كه ديني كه برترين دين است و در خود والاترين پيامبر و بهترين اولياي خدا را چون مولا علي و صادق و سجاد و كاظم و رضا و باقر (ع) را دارد و به هركجا كه رفته بهترين انديش مندان را در طيف  خود به چالش انداخته و بر ذهن و روحشان موثر واقع شده چون غزالي و مولانا و حافظ و شمس و بوريحان و ابن سينا و سهروردي و سعدي و باباطاهر و خيام و عبدالله انصاري و ... و حتي بر اروپاييان نيز تاثير گذاشته و علم و عقل را مديون خود كرده امروز تبديل به ديني تروريستي شده كه عالمانش بر منبر جزء درس احكام وانواع غسل و آب کشی و ... همين اراجيفي درباب تاريخ اسلامش نمي دهند . شيعه و سني اش همين اند و بس ... بخاطر همين است كه اگر آخوندي بيايد و بگويد كه من عمري را اشتباه كردم به او مي گويم يك عمر ديگر هم از خدا بگيري باز اشتباه مي كني بابا جان و آنچه كه مي گويي و تعبيري كه از اين دين داري غلط است ...

 

برادران و خواهران من اين دين دواي روزگار پر درد ماست ، و من و تو در سايه اتحاد و بدور از تفرقه ( صفوف بهم پیوسته نمازمان )بايد در كنار هم باشيم و با اختلافمان شيطان را تقويت نكنيم . فرزند گرسنه آفريقا و چچن و  عراق و افغانستان و فلسطين و... به تو نياز دارند . دنياي به عفونت افتاده دمل خيز هرروز شاهد غده اي چركين است كه به شكل مرگ و جنگ و قحطي سراباز مي كنند . ديروز بوسني و چچن بود و فردا معلوم نيست كجاي اين عالم به درد و فغان بيفتد ... پس بيا و همه برادرانت را به مهر صدا بزند همان گونه كه مولايت صدا زده است .   

                                              وسلام   

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:20 توسط شارمین |

رژيار به معناي همراه با خورشيد 2

تيك تاك ساعت كه اعلام مي كرد لحظه اي ديگر خواهد رسيد  و تو خوف مي كردي و مي رفتي گوشه اي ميافتي  همين ساعات اندك شايد معجزه اي  شود ، هول زده و بي حواس وضوء مي گرفتي ؛ استخاره اي يا تفعلي برفال حافظ ... سال پيش كه در دست زمان هيچ شد و رفت .امسال نبايد هيچ شود . پيراهن تابستان را در زمستان نمي توان باور كرد و در عور گردي تابستان نمي توان فهم كرد كه چگونه آنقدر خودمان را پوشانده باشيم . هر برفي بر گوشه اي تلمبار هم شده و به يخ نشسته بالاخره به لحظه اي ذوب مي شود و به بخار مي افتد . همه چيز تمام است و اين ارگانيسم سخت تن اين عالم است .گذشتن و گذشتن ، آنهم نه گذشتني ساده بل گذشتن و عبور فصول در دل هم كه هركدام به هزار رنگ با هم تفاوت مي كنند و حال تو معجزه اي مي خواهي كه اين گذشتنها اندكي به كامت مزه ماندن كند . اندكي دركش كني ، حسش كني  ، به مشامش گيري و در دهان قرقره كني تا طعمش به ذهنت خوب ته نشين شود اما مي گذرد هيچ به ذهنت نمي ماند اين عيد هم ويران شد و رفت . سال پيش هم پرت  گوشه اي افتاد و تمام شد و حس مي كني هيچ اتفاقي نيفتاده .

 

اما قراري ديگر است زمستان براي آن كه شاهدش بودند گذشت ولي برخود  زمستان چه كه تنها مشهود هر نظري است . كسي ديد درختان عور شدند و به مرگ افتادند و برگ برگ زردشان را گريستند وريختند و تن در سرماي روزگار لخت كردند و يخ زدند و زير برف سپيدي در شبهاي طولاني به اميد لحظه اي نورو گرماي خورشيد در زير سوز سرد ، تنها انتظار كشيدن چاره شان بود ، اما هركس كه ديده باشد نمي تواند رنج زمستان بودن را درك كند . زمستان بودن ، زمستان شدن ، زمستاني بايسته تا آمدن بهاري شايسته ...

 

هنوز سرنوشت من اين نبود كه  رگبار مصيبت بر سر من ببارد و مرا به پيله زمستاني سخت برد . من در آن سالها تنها شاهد گذشت فصول بودم و آنچه كه قلبم را آتش مي زد . مكدرم مي كرد ، مرا به فكر و ترس مي انداخت همين عبور ساده  زمان بود و ترس فرسايش كه بطور طبيعي در نهاد هر انساني و يا هر موجود كائناتي وجود دارد و باعث مي گشت غصه اي بخورم و اندكي سنگين  و فسرده راه روم . بر گذر پاييز و زمستان مي گذشتم و پا بر روي برگهاي نارنجي خشك بر گذر مي گذاشتم و ناله شان را به هوا مي بردم اما هنوز قلبم بر كف گذر به پا خوردن نيافتاده بود و كسي بر آن قدم به بي مهري نگذاشته بود .

                            *************************

عكسي از يكي رژيارهاي تنهاو غريب آن روزگار

عكس يكي از رژيارهاي  تنها برتخت غريبي آن روزگار

 

به اين نوشته ها در خانه قديمي  صبر كنيد قراراست پازلي پديد آيد كه از وراي آن گذشت فصول را ببينيد . هر عيد مرا هديه اي است از مانده هاي زمستان كه به بهار مي رسد و اين عادت من است ... اين همه يك رژيار ديگر است كه از گوشه اي اسماعيل كربلايي ديگر شده ... رضا ميداند حال نوروز ما را در چيذر آن سالها ... نوروز چيذر شهيدي ديگر داشت ...

 

 

                                           ***************************

غريبا تمام گونه هاي فرو رفته اش كه زرد مي زد و خشك و سرد ، هم زمستان بود و هم پاييزي پردرد ، فرزندانش يك به يك فرزندان تقديرغصه تمام بودند و هيچ چيز نگاهشان را كه بر بي انتهاي پيش رويشان دوخته مي شد و خيره مي گشت و بد مي ماسيد به نزديك بيني وا نمي داشت .صدا از صدا هم نمي شنويدند . بعد از هر بار كه اسمشان را مي گفتي و سئوالي مي كردي تو را با   چي   پرسشي كه از هيچستان مي آوردند پاسخ مي دادند .

پدر هر چه گرما در درونش داشت و هر بهار وتابستاني كه در عمق وجودش ذخيره كرده بود به خون بارشي بالا مي آورد و اين بالا آوردن آنقدر طول مي كشيد تا گونه هايش خوب يخ زنند و فرزندانش و همسرش از هول اين همه رنج خوب بر گوشه اي بماسند و بر ديوارهاي سهم خانه شان ليز بخورند و رو به سوي پايين بي انتها  فرو بريزند .  

از آن سو تنش به زخمهاي درشتي افتاده  و پوسته پوسته چون درختان زمستاني تمام سبزي برگ برگ وجودش را به پايين ريخته  ، زخم شوري كار عبث روزگار او و خانواده اش بود . زخم بي درمان ، زخم بي مرهم . زخمي كه هيچ التيام نمي يافت .

 

 آوخ  ، ناله ها هم شرمنده از اين كه معناي درد را نمي دهند . واي از روز نوروزش كه خون بارش بر سين هاي هفت سين كودكانه اش مي باريد . پس چه شد دعاي تحويل پدر؟ ... عيدي هم ماسيد و گوشه پول نو بوي دارو    مي دهد و به خشكه خوني آراسته شده ... همه جا  قطره هاي خون تو خشكيده ... هرگوشه که نگاه می کنی تکه پوستی از تو افتاده واي و واي كه يكي خنده در اين خانه پايدار نماند ... واي و واي كه ما اين درد را تنها نگريستيم ... زمستان بی انتها  بر دست غريب اين درختان يله زده بود ... خداي چه مي گويم و مي نويسم ...درد تو را مي توان نوشت حاج غلامعلي رحماني...

 ناي بگير ساز درد و برخيز از جان من و بنویس و بگو آنچه که بایسته و شایسته است ُكه يكي شهيد يكبار خون بارش دارد در لحظه رفتنش اما تو تاريخ را به خون خودت تبديل كردي . هرچه كه ديدي هرچه كه شنيدي و هرچه كه خوردي به جان گرفتي وخون شدي و تمامي تارك لحظات را نشانه گذاشتي ... مي داني چه بود و چه در جانت جوشيد ... خواستي و خواستي ... خودت گفتي هربار كه در حرم چيذر مي آمدي ، آن نوروز را به ياد داري كه جمع شده بوديد در امام زاده و همه بر سر آنهمه گور مي گريستيد . من و رضا و عوامل فيلم برداري در موزه شهداي چيذر نشسته بوديم و ندبه هاي شما را گوش مي كرديم . همان روز كه از شبش ما بر سر هر مقبره شمعي را به زيارت روشن كرده بوديم ... آري تو مي آمدي و در آن حرم امن تكيه بر گوشه اي دادي و در هواي او گريستي و باز خواندي خون حسين است چه ها مي كند ديدي خون حسين با تو چه ها كرد ...

 

كوچه هاي پست و بالاي چيذر هنوز تكيه هاي دست تو را برديوراهاي گلي  خود به يادگار دارد كه به خون  مي افتادي ... خون بارش ... خون حسين است كه در جان تو مي جوشد ... و مردم محل خوب بياد دارند زخمهاي درشت تن تو را . بیاد دارند  محبت تو زمستان زده كه معلوم نبود در آن تمام شدن لحظه به لحظه چگونه هربار شروع مي شدي و جيب هايت را از بهار پر مي كردي ...  چيذر دوشهيد از خانواده رحماني  شما گرفته بود... هر دو  پر كشيدنشان به لحظه اي ... اما كام تو از اين عشق بازي خستگي نداشت ... ماندي و ماندي وماسيدي به روزگارو تمام زمستان شدي و در تمامي كوچه ها شكستي و باز بر خواستي و هربار كه بر زانوي دردت استوار مي شدي گفتي سالارمن چه كشيده ...رژيار شدي و همراه با خورشيد و آن قدر در هر قدري به اندازه هزار شب خون خود را ريختي و وجودت را زمستاني كردي تا از پس تاريخ خون بهاري او را به رگها آوردي ... خون حسين است و خواستن اين خون بهاري  در رگهاست كه چه ها مي كند

 

                                           ***************************

عاشوراست ...‌آيا مي توان باور كرد حاج غلامعلي رحماني در سن 52 سالگي در سني نزديك به سن معشوقش و چون او بعد از بيست و يك سال درد تمام و زمستان شدني تمام در شب عاشورا بر بستر درد با آهي كوتاه و از سرخشنودي به معشوق پيوست ... حال مقبره شهداي چيذر( اما زاده علي اكبر ) مهمان اوست ...اويي كه بر همه هم رزمان رفته حسرت خورد وبر هر گوري ماسيد و از زمين و زمان بخاطر رنجي كه كشيد و از نقش زمستاني كه بازي كرد هزار بارعذر خواست و  از خانواده هزاربار  شرمنده شد و حلاليت خواست ...حال در عاشورا به كربلايي هاي هم رزمان شلمچه ( همان جا كه گند جنگ طلبان را به مشام گرفته بود ) پيوست ، تا چيذر به واقعه كربلاي باشد . رضا يادت مي ايد بي دليل نبود كه در نقش اسماعيل كربلا به تعزيت خواني در آنجا نشستيم ...

 

نيك نام مرد و نيك نام ياد رفتي ... جايت كنار ماهي هاي سرخ عيد بر سر اين سفره خالي است . زمستان بودن ، زمستان شدن ، زمستاني بايسته تا آمدن بهاري شايسته و تو عزيز اين نقش را بازي كردي تا ما بهاري باشيم تا ما منتظر بهاري باشيم . تا بياموزيم اگر زمستان درد  باشيم  بهار معشوق در راه است اگر تنها ناظرنه ايستيم و  كه به ميدان بياييم نقش تو را بازي كنيم  و طلبيدن خون حق خواه  حسين به رگها و به حركت در آوردن اين خون از آن سوي تاريخ به اين سوي فهم رگهاي این  لحظات سخت ...آري اگر اين گونه باشيم قسمتمان نمي شود بر نظاره و گريستن زمستان هايي چون تو كه  گذشتي و روسياهي را بر زغال گذاشتي .آن وقت ديگر ما نمي مانيم  با روسياهان زغال مسلك كه به هر تنور جنگي  آتش مي زنند و آتش نمي گيرند .هر خانواده اي را بر منبري ، عزا دارو سياه پوش و گريان مي كنند و خود تنها سياهند و بي عزا مي مانند و هيچ نمي گيريند ( مگر اشك تمساح ) . تو خون حسين را به رگهايت آوردي ومن خون تو را بر دستهاي بطالتم ماساندم بدون آنكه حتي از شياطين زمان بپرسم چرا ؟؟؟؟  تو رفتي و ما را تنها گذاشتي به انتظار بهار شايد كه از پس قله اي زمستانيت مي آيد و يا به انتظار بهاري كه خود بايد در زمستان رنجمان از سر حق طلبي تحويل كنيم .

 روز نو و نو روز بر تو رژيار خسته و رژانوي اين سرزمين مبارك و اين روزهاي كهنه و بي تحول بر ماي مانده و ماسيده و مرداب شده با زغال ها و كلاغان بس نامبارك ...  

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 17:7 توسط شارمین |

بر دیوارهای خانه قدیمی بنویسید ای عاشقان

جزو نسل اولي هاي جمعيت بود و يكي از با استعداد ترينهاي كلاس رهيافت ... او و دوستش كه هم اسم هم بودند خوب توي چشم مي آمدند و بچه هاي شريف براي آنكه آن دو را از هم تفكيك كند به او مي گفتند مهدي باريك ...

 

هميشه فكر مي كردنم كه مهدي باريك يكي از شایسته ترین هااست كه مي تواند ما را به بهترين شكل ياري كند ... او را بهمراه رضا و سعيد و زهرا تنها انتخابهاي من از كلاس دويست نفره اوليه رهيافت بودند كه تا ترم آخر خود را رسانده و حال آمده رفتن به بيمارستان كودكان سرطاني شده بودند .

 

مهدي آن سالها از پيش ما رفت و رفت تا سه سال غيبت بلند خود را از جمعيت شكل داد . راستش از سمتي بد نشد كه مهدي با ما نبود زيرا كه فضاي جمع ما با حضور بعضي عناصر راست و چپي كه به فكر خدمت به خدا نيستند و در عوالم خود سير مي كند تا حد زيادي آلوده شده بود و شايد مهدي در آن سالها نمي توانست تحمل اين همه پليدي جانوران را داشته باشد . از سمتي هم براي ما بد شد كه شايد اگر مهدي بود آنقدر از اين نسناس ها ضربه نمي خورديم و تنها نمي مانديم و از سوي ديگر در آن سالهاي اوليه جمع كوچك و مظلوم ما بهترين ايام درد خود را در از دست دادنها در بيمارستانها سپري كرده بود و استخواني در شب زنده داري ها و عبادات تركانده بود ... گوهري كه شايد ديگر هيچگاه نصيب اين جمع نشود ... و من ايمان دارم اگر مهدي بود مراسم دعاي ما در بيمارستان ها رنگي زيبا تر مي گرفت . زيرا كه هرچه باشد مهدي باريك يكي از خوب های روزگار  بود . جواني كه با كم سالي در جمع آمد و در همان ايام بيشتر از سنش مي دانست و مردي چهل ساله و پخته مي زد . راستش هيچ گاه با او دردسري نداشتم . بسياري از بچه هاي آن روزگار جمعيت ، جوان سري و حتي آتش بلوغ فروكش نكرده شان را به جمعيت مي آورند و من مجبور بودم كه به ساعتها و روزها و ماه ها و براي بعضي حتي سال هم مي كشيد كه خيابان گردي مي كرديم و سعي داشتم پاسخ كودكي ها و نوجواني ها و ... هايشان باشم و اين جان مرا به تحليل  مي برد و از هدف اصلي كه داشتم دورم مي كرد و پيش خود مي گفتم اگر جوانانمان نخواهند از دامن دردها و سرخوردگي هاي جوانيشان بيرون بيايند(‌كه بخش اعظم آن از نفهمي مسئولين يا قصد عمد پليد استعماري  ايشان است ) پس چه كس بايد از خود برخيزد و براي فردا و فردايي ها كاري كند .

 ...ولي مهدي ... نه ... او با جوانان هم سالش تفاوتي عمده داشت وهميشه تو دار بود و يك قدم از بقيه جلو تر و معقول تر ... گوهري بود كه بايد به جمع بر مي گشت و برگشت و شد مخزن الاسرار درد جمع و هرچه كه آن سالها از راستي ها و چپي ها نكشيد را دوستان به  سرعت جبران كردند و اين جبران هم هيچگاه در جمع آشكار نشد . مهدي همه چيز را خوب جمع مي كرد . اگرچه شايد حضورش خيلي چشم گير نمي آمد . ولي مهدي با توان مديرت بالا از عهده خيلي كارها بر مي آمد و توانست حتي در شوراي مردمي هم فعاليت كند و تاثير بسيار مناسبي در كساني بگذارد كه شايد به واسطه جوان بودن جمع خيلي همراه ما نمي شدند . مهدي بود كه به راحتي ميتوانست با خيرين ارتباطي معقول و منطقي ايجاد كند و چرخي را به راه بندازد كه شايد بعضي دوستان نزديك بعد از سالها با دهها جلسه توجيهي هنوز نمي دانستند كه اين چرخ اصلا بر چه مداري  مي چرخد . مهدي كه بود غمي نداشتيم . يادم مي آيد كه حتي كودكانه گي هايي را كه به بي خردي هم مي زد او با چه درايتي اصلاح  مي كرد ، او و يكي دو تاي ديگر در ميان ما ،  تا فضا براي بچه ها همچنان سالم بماند . واقعا زمانهايي از بعضي بي معرفتي ها ي دوستان كه مهدي نگرانشان بود و دورا دور مراقبشان و آنها حتي روحشان هم خبر دار نبود كمي حالم را مي گيرد ...

 

او هم چون زهرا ورضا وسعيد و امير حسين و تا حدودي ممد در جمعيت براي من نزديك ترين هايي هستند و هركس كه به من نزديك تر ، از رفتار چندگانه من كاملا بهم مي ريزد . من به نزديكانم بيشتر از همه تشر مي زنم و توقع دارم .

واقعا با بعضي ازدوستان  كه بعد از چندين سال آمدن و رفتن در اين جمع ناگهان با برداشتهاي شخصي اش همه را قضاوت مي كند و همه چيز را رها و به خلوت عارفانه پناه مي برد و يا جمع را در حد كلاس رهيافت فقط مي بيند و  يا كيلومترها با اوضاع جامعه اش فاصله دارد و يا اصلا معلوم نيست در كدام اقليم و سرزمين زندگي مي كند و يا در تربيت خانوادگي بيخ دماغش را نمي بيند و يا هنوز در ابتداي انقلاب پنجاه و هفت ، وجودش و افكارش بتون بسته و جامد شده زياد نمي شود كاري داشت . اما مهدي با هوش خدادادش همه  چيز را زود از آن خود مي كرد و به راه تلاشي صادقانه وبي منت براي خلق خدا  مي آمد و اين توقع مرا بيشتر از او   مي كرد و درد و داد من هم براي او بود و واقعا اين سالهاي اخير من در اين جمع بر او از همه سخت تر گرفتم و ديده ام به بعضي نازك تر از گل نمي شود گفت و توقع در حد هزارتومان جمع كردن هم نمي شود داشت که  با  بهانه اي طفره مي روند و يا اصل ماجرا را زير سئوال مي گيرند و يا خود به زير سئوال سنگيني در ذهن له    مي شوند و اسباب كشي از جمعيت مي كنند و مقيم كوچه ها آواره گي  مي شوند و با من و تو و خانواده و حتي خدا هم قهر مي كنند ... اما مهدي ظرفيتي بالا داشت و مي توانستي براي ميليون ها تومان و كوچه گردان و ثپت جهاني و خريد خانه ايراني و حساب رسي مالي كل جمعيت و خريد ماهانه بر سرش غر زد و او خم به ابرويش هم نياورد و تازه هم كم كاري كل بچه ها را كه بعضي هاشان اصلا در باغ نبودند و به باغ هم نمي آمدند خودش به جان مي خريد و بي ربط مي آمد از من معذرت هم  مي خواست و اين در حالي بود كه مي توانست بگويد اين مسائل چه ربطي به من دارد .

 

از دست او بيشتر از همه عصباني مي شدم . ( فكر مي كنم عصبانيت مرا فقط اين نزديكان ديدند و ماباقي بازي بيش است )و بيشتر دلخوريم را به او نشان مي دادم ، اما از همه كس بین دوستان به او  ايماني محكم تر دارم . مهدي و ممدي كه بسيار از خانه محرومين را با هم به سر كشي مي رفتيم و خيلي مواقع خودشان راهشان را مي گرفتند و به تنهايي كوچه هاي غربت را طي مي كردند . ممدي كه براي خيلي از خانواده ها برادري مي كرد . ممدي كه با من تا دهان اژدها هم مي آمد و محكمي اش را به من ثابت كرده بود و بيخود همچون من و بعض ديگر  شهيد منافق گرد حوض خانه قديمي نمي زد كه در يك گوش كشي نفسش در بيايد و همه چيز را ببوسد بگذارد و برود .هردو هر جا كه توضيحي بود سپر بلاي همه مي شدند و هيچ وقت هم شبگردي هايشان را به گوش ديگران نمي خواندند و در جمع هم آشكارا  به خود نمايي كه من يك خانواده فقير ديدم . يا يونس اصلا مي دانيد كيست را انجام نمي دادند . آنهاجمعيت را از آن خودشان ،‌عشقشان و تعهدشان مي دانستند .

 

ماه رمضان بود و من همچنان از مهدي دلخور ...او بیشتر مي دانست  كه ...لجن دارد از دهان ما مي گذرد.

 

ماه خوش خيالي ها و واي كوچه گردان چه حالي مي ده  بيشتر از چهارشنبه سوري صفا داره  و پرسه بي دليل بيكاران و نفله مغز كه چراغ را هم خاموش كني مي نشينند كه ما هستيم و بعد عين نفتالين تصعيد روزگار مي شوند  و پسران خواستگار باز سيگار دود كن گوشه خونه قديمي و يا جديدي نوبنيادي و دختران ِ چرا بحث نمي كنيم تا ما هم بگيم هستيم و اطلاعاتي هاي گوزو ريش زده خوش تيپ و بد تيپ و ريشوهاي بي انقطاع ِ اينجا مال علي است يا مال شما و ... همه اين تصاوير كه دلم مرا خون مي كند . بدون آنكه بتوانم بگويم خون خوردن پدران و مادران  و فرزندان  ...گرسنه شهر را ديديد ، پس حال همتي بايسته است و همت كه نمي كنند هيچ ، ريقي پديد مي آورندكه چراغ را خاموش كه كني شرف تصعيد  همان خاموشي می شود و می پرند و میروند ، انگار نه انگار كه ايرانيد و مسلمان كه اين همه پيش كش ، اگر گاو مي بستيم و مي گفتيم برادر گاوت علوفه ندارد بخدا قسم گاو اعتصاب غذا مي كرد ...

 

ماه رمضان بود و من زار بودم  و...نه اصلا نمي شود ...راستي مي خواهم داستاني بگويم . فرض كنيد ...نه بابا جواب نمي دهد بگذار لري بگويم ...

تو كمي ...بله از لحاظ عددي خيلي كمي ... حالا با هزار بدبختی يك عدد مناسب جمع       مي كني به حد كوچه گردان ، همان پانصد و يا ششصد دانشجو ...نه نفهميديد ششصد دانشجوها ... دانشجوها ...ششصد فرهيخته و فردا ساز ... دانشجوها نه شمبليله ... بعد مي روي خانه اي كه سقفي سالم ندارد و بچه هاي يتيمي در كشوري كه گاز اروپا را مي دهد و به دنيا هم بد حال نداده و از حال دادن ديگر به فحشا افتاده ... آري بچه يتيم در خانه اي بي در پيكر و بي سقف آينده ، در يك قدمي فساد و گناه و مادري كه خود را برروي زمين مي كشد       مي يابي . مادر و فرزندان گرسنه به گريه مي افتند و پيچ وتاب مي خورند براي يك كيسه حقير ... بعد پیش خود مي گويي هركه ديده   داد   مي شود و مي آيند مي گويند ما ششصد دانشجو ... دانشجوها نه شمبليله  مي خواهيم كاري كنيم و درمان دردي ...

اي اي اي روزگار ديجور بد عهد ... بجای آنکه از دیدن این همه رنج داد شوندو بخواهد آستین همتی بالا زنند . اصلا موضوع را کج می گیرند :كسي مي آيد و مي گويد خوب بود بازم بريم اونجا فقير بازي ... يكي مي آيد و چوب خط ديني اش را پر مي كند و تو مايه هاي آنتوني كوئين در نقش حمزه كيسه بلند مي كند و براي خودش در بهشت نمي دانم كجا حوري مي تراشد . خردر چمن ريش انقطاعي مي آيد و مراقبت وضوء و صاد وو عين و قاف نماز من مي شود تا مرا نامسلمان بخواند و ِاطل بابايش هم مي آيد كه ببيند من قصد براندازي نرم را دارم و يا سخت را ... حالا اينها خوب است .هيچ چيز دردناك تر از سيگار كشيدن لا انگشتي و ديد زدن دختر مردم و پرت سيگار با تلنگري به دور دستهای من مي دانم و شما همه نمي دانيد و رفتارهاي بر ما مگوزيد ما برق شريف هستيم نمي شود ...

واي كه چه نفرتي دارد و چه درد جانكاهي كه من مي بينم شمع جان كودكي به فتيله سوزي افتاده و هستي اش را يكسر خاكستر كرده و آن گوشه افتاده و اينها اين گوشه در دنياهاي كوچك خود سير و سلوك دارند ...اين بماند براي اين كه اين جماعت خواب و كمتر از شمبليله را من به آن خانه ها ببرم هم رمضانم را فروخته ام و هم نام مولايم را وسط آورده ام و هم تمامي ايامم را به چوب حراج كوچه گردان زده ام و از آن بدتر ، دردناك تر و بي رحمانه تر آنكه من كودكان مظلوم اين ملك را كه برايم حتي از خدا و حضرت علي و هزار رمضان و نماز و تمام ايام زندگي ام مهم تر مي دانم را به چوب حراج ديدن آدمهايي بزنم كه معلوم نيست كي قرار است ببينند ...

 

 حال اين وسط بعد از هر كوچه گردان همان ده پانزده نفراست که  مي مانيم و سال ماسيده بعد بر دستمان كه بازهم تلاش كنيم و خبر برسانيم تا آنها كه خبر را نشنيدند بداند جنوب شهرمان در حال غرق شدن است و همه در خوابند ...در خوابند و مسئولانمان هم كه در اقداماتي پوپوليستي و عوام فريبانه براي كاريكاتور پيامبر تنها سينه چاك مي كنند و ديگر هيچ و... جنوب شهر حتي در تير رس نگاهشان هم نيست و گوشه اي از اين عالم هم  به حساب   نمي ايد كه دل پيامبر ار آن  خون شده باشد

اين وسط ها همه درد و فرياد من بر سر همين دوستان مانده بر چاه غيرتشان است كه هم هول افتادن دارند و هم زمزمه هاي فرياد تاريخ كه دراين چاه ريخته شده را شنیده اند . آري درد و فرياد من همه بر سر همين چند دوست است كه شما حداقل بيايد و پيغمبر خدا را از خود راضي كنيد .

 

 

خوب مهدي را خسته كرده بودم و طفلك ايستاده بود بر سر كيسه هايي كه با دوندگي بسيار ( با عرض معذرت از مهدي و ممد و زهرا دويدن نه كشيدن ذلت و خواري ) از بازرگاني و بازار خريده و من هم از اول ماه رمضان بر سرش داد زده بودم و در آن ماه ديگر اوجش بود . رفتار دم دمي من همين است داد و بيداد كه مي كنم و وقتي    مي بينم طفلك كم آورده هي دورش به دلجويي مي گردم كه كم آوردي يا نه ، آن بنده خدا هم هزار بار اگر بگويد ناراحت نشدم بازهم من گير مي دهم و اين دايره بسته مي گردد تا اينكه دوباره بر سر او غرولند مي كنم كه تو نبايد كم مي آوردي و چه و به ... (خداييش براي كساني كه مثل زهرا و رضا و سعيد و مهدي و... به من نزديك نشده اند خوشحال هستم ).

 

 آن شب اوج رفتار دم دمي من بود ... همين كه غر مي زدم ديدم نگاه مهدي قفل به صحنه فعاليت بچه ها در خانه نوبنياد شده ، در نگاه او نه غم بود و نه خستگي ... نگاه او تمام ماسيده بود و چيزي را در فرا سو مي ديد ... در همان حال خيرگي گفت حال پدرش بد است . اعصاب پدرش آرام آرام و با درد تحليل مي رفت ...

 

آن شب مهدي براي مراسم دعا نماند و رفت تا به پدرش بگويد كه من و او در يكي از اتاقهاي نوبنياد با هم نشستيم و او ديد آنچه را كه بايد براي پدر مي ديد و از آنجا مي برد آنچه را كه بايد مي برد و آني كه چشمانش به عمق درد ماسيد پدر زنگ زد ... غريب مي آمد ...زنگ زد و پسر را در شب قدر خواند ... مهدي با تعجب لحظه اي ماند ... اما اين نا آشنايي برايش آشنا شد ... آخر او درد  وجودش راُ درد پدر را  به او گفته بود و او هم پدر را فراخوانده بود تا به پسر تماس بگیرد و  بگويد دعاي فرزند در حق پدر را شنيده ،‌دعاي فرزند در رمضان پاييز زده و به زمستان افتاده ودر نهايت  دعاي پدر در حق فرزند در نو بهاران رفتن

 

در دقايق اين روز كه بدنيا آمدنم مي نامند ... خبر رفتن پدر تو را ممد به من هديه كرد . مثل هر سال كه از خداوند هديه اي خواستم و خداوند با رفتن پاسخم گفت ... اولين سال كه اين را خواستم چهار كودكم در بهزيستي و بعد انسيه در سالي ديگر و سال بعدتر درست در همان روز صميمي ترين دوستم و در سالهاي بعدتر هم ... امسال هم یک رفتن دیگر نصیبم شد ...

 

هديه او از اين جنس است ... فهمي كه با دردي سخت حاصل مي آيد و من كه نه براي رفتن آن عزير ناراحتم بل از ناراحتي مهدي ام مي سوزم اين هديه را دريافت كردم ... تا مهدي كه اين روز راهميشه گرامي مي داشت و سعي براين كه بگردد و آنچه كه مرا خوشحال مي كند بيابد اين بار نيز با وسواسي تمام مرگ پدر را به من هديه كرد تا من در فراسوي غمي جانكاه شادي را بيابم ....رضايت پدري از فرزند و پدري كه در قيامت با غريبگاني مواجه مي شود كه در غيرت مهدي و مهدي ها در ماه رمضان سر گرسنه بر زمين نگذاشتند ، رضايت از فرزندي كه بهمراه سه دوست ديگرش (زهراو درد جانكاهي كه داشت و ممد پا شكسته و من گردن شكسته كه كيسه آب گرم به گردن مي بستم با تويي كه افتاده بودي و مهره هاي كمرت خوب در رفته بود ) خانه ايراني را از ميان كريه ترين كوچه هاي اين شهر براي شادي كودكان و درمان مادران و پدران و محل كتابخانه و مشاوره براه مي اندازد ، رضايت تمام پدر ؛ غرق در نور و شادي تمام بهاري دنياي معبود تو و من و ملاقات باحضرت حق و دستگيري او كه به يقين دست مي گيرد  .  رضايت پدر كه پسرش هر ماه با تعهدي بزرگ بر مي خاست و به بازار مي رفت و نان مي شد براي فقراي اين شهر ...

 

عيد او از اين دست است و مي دانم مهدی جان كه شكستي و ريختي ، درخت تنومند بر خود مي شكند و دانه مي شود ، يكي جنگل مي سوزد تا از خاك سراسر سوخته اش جنگلي برنا تر بخيزد . يكي ققنوس ... و تو اينك دانه آتشي كه خواهي خاست و اين خاستن بس بلند و بزرگ خواهد بود و مطمئن باش رضايت اينك او از تو در جانت جوانه خواهد زد و او را فراسوي تن ودرد خواهي يافت ...و بخاطر همين است ، بخاطر مفهوم زيباي پدر رفته است كه من نيز بدنبال شما در اين كوچه ها روانم ، تا او پيش خدايش خوش نشيند و پدر تو اينك چه زيبا پيش خدايش خوش نشسته

 

و من مي دانم آن شخص كه به راه مولايش مي آيد بهاري مي رود  و زمستاني را تمام       مي كند ... و اين داستان هر آنكس است كه به اين راه آمده و اين هديه فهمي است بر هر تولدي ... مبارك باشد بر پدر تو مهدي جان اين نورستان و بر ما نيز اين فهم كه اين سراي ديجوري درد و اعصابي كه آرام آرام مي ريزد به پشيزي نمي ارزد . اگر امروز هق هق زديم بدانيم اين نوبت مانيز خواهد شد كه ديگران بر ما هق هق ها زنند . پس حق حق گو بر سر دار يكي حق طلبي تا از خاكسترمان جنگل های آينده سر بزند .

 

                                     ( به اين حوالي نوشتن كه رسيدم مينا زماني عزيز ، حجت بودن من و ماندنم و ماسيدن تمامم بر اين گذر گاه زنگ زد و آخرين هديه من شد كه بدانم او در تمام دردهايش ايستاده پس من هم بايد هديه تماس او را فهم كنم .  وبه ايستم تا حتي  ايستاده مردن  )

 

 

از همه جمعيتي هاي دل سپرده به حق مي خواهم كه قلم عشق  بردارند و بر ديوار اين خانه قديمي آيه هاي دوست داشتن و ارادت تمام را بر برادرمان مهدي بنويسند كه امروز پدرشان را سرمايه تدريس به ما و غم باد و شاد باش كرده اند كه آن بزرگوار وبر تخته سياه  درد رفتن  با گچ سفيد محبت و تربيت و ادب  ، نامي زيبا و برازنده و نجيب ، با چشماني پاك و دوستي خالص و صميمي و مقدم بر خير و بركت و مهر وصفا را نوشتند ، نامي زيبا چون مهدي ...موعودمان ...كه خانه ايراني را در دل فقر بپا كرد . بيايد و همه بنويسيد ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 3:45 توسط شارمین |

در حالت مستي 1

نه ، شراب الست را سر نكشيدم ، پس اين بد مستي از كجاست ؟ آنچه كه به من خوراندي خونت بود كه در مجمر جمجمه ات جوشاندي و در همان تاريكي هول قدر و بعد از آن همه  شب زنده داريها و روزه ها لاجرعه به حلقومم ريختي . حال جمجه من نيز مي جوشد ؛ از خون مي جوشد ، از خون دانستن مي جوشد ؛ دانستن آنچه كه جمجمه تو را به جوش آورد ؛ كه اشك سوزان و خونينت را به چشمانت آورد . كه تو را كوه واره آتشفشاني جوشاند ؛ كه خروشت را بر سر هر چاه فرياد شد . كه اين گوش ناشنوايي من از پس قدر و رمضان و روزه دهان گشود تا تاريخ بودن ِ تو و همان چاه شد و تو بي دريغ فرياد شدي خون شدي زار شدي .

 

نه ، شراب الست را سر نكشيدم ، پس اين بد مستي از كجاست ؟ آنچه كه به من خوراندي خونت بود و من اينك از خون تو مستم ، سيرابم ، به كوچه هاي كوفي مسلكان زده ام و رد خون پسرانت را از آستين  اين شبْ شهر ِ شيادان بر كف گذر مي بوييم . كسي مرا مي بيند ، كساني مرا مي بينند و مي گويند ديوانه ...

 

حتم تو از اين كوچه گذشته اي ، قسم به همين دختر فراري كه ديشب در اين ديجورجا مو به دهان بازيگوشي        بلوغ زود رسش مي جويد و حرفهاي كفتارْ مردان تشنه شهوت را مي شنويد . « نانم دهيد تا تنم را ارزان سفره هاي شهوت هايتان كنم . تا پلشت اين نجاست از بستر مرگ خود به خاطر لقمه اي شرافتم را بفروشم . »

 

حتم تو از اين كوچه گذشته اي و سر اين چهارراه به اصطلاح وليعصر و آن دو زن عقب مانده بيچاره را ديده اي كه طعمه شهوت فقيرانه  هستند و با دست و پاي بي قواره و كوتاهشان ، خرابه خلايي شده اند تا مريضان روزگار بر تنشان بروند .

 

 حتم تو از اين پارك به اصطلاح دانشجو گذشته اي و ديده اي كه جواني با قواره روستايي اش با همان اندام تمام مردانه اش در چه كراهتي ابرو باريك كرده و مردانگي اش را به تومني ارزان مي فروشد .

 

حتم از اينجا گذشته اي . از اين خانه در چهارراه وليعصر كه مردي ايدزش را با زن همسايه تقيسم كرده . نام اين مرد مرده را ببين و بشنو « علي كوكبي»

 

 حتم در همين بن بست به آخر رسيده اي  ، در ميان جماعت چرتي كه در پرت و پلا شدنشان بر كف گذر آنان كه ادعاي عدل تو را كردند ناگهان از چرت مي پرند . تنومنداني در عنفوان جواني با خوني سِير و سفر كرده در حشيش و بنگ و ترياك و سوخته و گرت و دوا و هروئين و مرفين و متادون و كوكايين و شيشه و اين آخر بازي كراك  . حتم تو در اين بن بست به آخر رسيده اي اين مردان روزگاري تو را عاشق بودند و اينك با گره هاي درشت در موهاي چرب و كثيفشان . با بوي عالم گيرشان در جوب كنار گذر با كراك در خونشان  تكه تكه        مي شوند و خوراك بازي موش و گربه هاي خيابان .

 

تو گذشته اي تو گريسته اي تو رفته اي تو آمده اي تو همين جا هستي و تو در اينجا زانوي غم بغل كرده اي و سخت تر از روز رفتن محمد –رحلتش - شكسته اي ،تو زاري شده اي تو به باد و باران اين شهر با سر شكافته آويخته شدي ، تو  گوشهايت را مماس با لبان اين سوي تاريخي مادري كردي كه فريادت مي زد  كجايي . تو از خود پرسيده اي مگر اين مردم خدا ندارند كه مرا از قرنم بيرون كشيده اند و به بن بست دردشان آورده اند . تو بارها گفته اي ابالعجايب مرا چه توان اين دردهاست . تو بردوشت تنهاي هايت كيسه رسالت كشيده اي . كيسه مهر شده اي بار دوش اين تنهايان بهت زده ؛ اين مستان از خون خود شده اي .

 

 تو هروله زده اي بي ترديد ، پشت در اتاق بيمارستان همراه آن مادر كه پول دواي فرزند سرطان گرفته اش را نداشت كه بدهد . تو هروله زده اي ميان همه حرام شدن ها بر باد رفتنها ،ميان دلشكستگان و مظلومان دوران ها ، ميان اشك و خون و ضجه تمام  و دنداني كه بر دندان خشم فشرده مي شود و تو ناگهان در دو متر ارتفاع از زمين در قدر نوزدهم از آسمان آويخته شدي در حاليكه دو دستت در دوسويت رها بود و باد موهاي بر فرق شكافته ات را به بازي گرفته و باران ناگهان  خون سرت را با زمين و آسمان آميخته بود.

                                             ..................................................

از پس روزه داري هاي سنگين و خيابان گردي ها و هم نشيني با كارتن خوابها و ديوانه گان حيران نيمه شب هاي كوچه پس كوچه و مرگ عزيزان و دل مردگي عميق و آنچه كه به شكست عشقي معروف است و از پس بازي با گربه هاي  جوب و سگ بغل كردن در عمق پارك تنهايي ها و درد جانكاه برادران و خواهرانم در بوسني وعراق و افغانستان و ... روزگار بد ديجوري و عمل جراحي و بر تخت غربت افتادن ، ناگهان كمان آرشم را بر گرفتم و تيري به چله نشاندم و رها كردم . تيري كه به زعم خودم آخرين اميدم بود و تير پرواز كرد و سرزمين ويران وجود مرا حدودي داد و در آن دوران ناگهان از فرش بيمقدار روزگار بر عرش بلندي نشستم و همگان را به حسرت مقامي بردم كه بعدها برايم ديگر پشيزي نمي ارزيد .و تنها در آن دوران مرهمي بر درد حادم بود. دردي كه به بهاي همين به اصطلاح پرواز مزمن شد و خودش را خوب در تمامي جلد بودن من پنهان كرد ...

                                             ..................................................

 

واين شايد اولين ملاقاتم با تو بود ،در آخرين سال حضورم بر صحنه تئاتر شياطين . بنده اي كه تو را در حد كتاب ها باور داشتم و از ارادت مردماني كه تو را بي دليل مي پرسديند هيچ نمي فهيدم ؛ ناگهان تو را در هول قدر با تمام وجودم حس كردم .

 

چند روزي بيشتر به بازبيني نمايش نمانده بود ، بازيگر مرد از عهده حفظ نمايش بر نمي آمد و با جاه طلبي       مي خواست كه با بازي در سه كار به تئاتر بر گردد و اين يك دست لرزان و گيج از اعتيادش هم كه اكثر بازيگران ما دچارش هستند توان بر داشتن يك هندوانه را هم به زور داشت تا چه رسد به سه هندوانه ...زمان مي گذشت و به زمان بازبيني نزديك مي شديم ، با اتمام حجتي كه با اين حضرت مدعي داشتم مجبور به تعويض او شدم اما از صفي كه بازيكران ديگر براي كارم كشيده بودند يكي شان نبود كه حال و روزي خوش تر داشته باشد . همه اينان در خلوت و آشكار به چيزي آويزانند و اگر آويزان نبودند حال هنر ما اين نمي شد كه سعيد امامي ها در آن تهيه كننده شوند . البته بازيگر نقش زن هم تعريفي نداشت و سروگوشش مي جنبيد و لوس بازي در مي آورد و روي اعصاب مي رفت .

 

 فقط شش روز مانده بود به بازبيني و من مجبور شدم يكي از دانشجويان خود را كه از كلاسهاي فوق برنامه بود به همراه پوپك گلدره كه آن زمان به تازگي فيلم موج مرده را بر اكران داشت بجاي اين دو ادعا بگذارم و خيال خودم را از آن دو دندان عفوني بيرون بكشم و راحت كنم . به همين راحتي آن دو كه اين سمت و آن سمت هم مصاحبه كرده بودند و پز آورده بودند را كنار گذاشتم و براي اينكه سريع تر به بازبيني برسيم بايد شبانه روز تمرين مي كرديم و براي اين تمرين چه جايي بهتر از خانه قديمي

                                             ..................................................

خانه قديمي هنوز براي ما مفهوم خودش را آشكار نكرده و خانه قديمي نشده بود و جمع ما هم هنوز به جمع امام علي نمي زد . نيم ارادتي بين بچه ها مي گشت و اسم و رسمي هم برخود گذاشته بوديم ولي هنوز تماميت          نام هايمان را به او نداده بوديم و رسممان يك سر او نشده بود . درخانه قديمي جمع مي شديم دعا مي خوانديم باراني هم مي آمد و معجزه هاي كوچكي هم مي شد اما تا آن موقع او خود را به ما نشان نداده بود .

بسرعت تمرين ها را شروع كرديم . آن زمان هربار كه مي خواستم تئاتري را تمرين كنم به ناگهان دهها نفراز اهالي تئاتر  براي كمك بي هيچ چشم داشتي مي آمدند تا به قول خودشان چيز ياد بگيرند و يا بگويند در تمرين فلاني بوديم ( بنده اي كه تحفه نظر گير آن دوران بودم ) اما اين بار خبري از آنها نبود زيرا كه اهليت حضور در جمع ما را نداشتند . تمرين هاي من در آن زمان در خانه قديمي پر از حضور جمعيتي ها شده بود . جمعيتي هايي كه از بيمارستانها و مراكز بهزيستي و محلات فقير بگير تا خانه هاي سبز و ريحانه امتداد داشتند و بركت         مي گرفتند و بركت مي دادند .

                                             ..................................................

دگرگونه شروعي بود از تو تا به تو رسيدن ،‌مرا مي خواستي يا من تو را ، مي خواستي استخوانهايم بشكند و فرو بريزم تا دوباره قد راست كنم و به ايستم تا تو را ببينم و يا اين همه تو بودي كه در جانم فرو مي ريختي واستخوان مي شكستي و  قيام  مي كردي . ركوعت را ، سجودت را ، بر چاه گريستند را و در نهايت بقوه خداوند برپا ايستادنت را در جان من به درك آوري ...  من كه پشت به بيمارستان شهداي تجريش كرده بود م و ديگر به بهزيستي قدوسي نمي رفتم و دل به كودكان مريض و رنجور و يتيم نمي دادم و بيمارستان ساسان و نورافشان و ...جانبازان را كنار گذاشته بودم  ، چه بود كه تو مرا دوباره به علي اصغر باز گرداندي و سراغم را  از خانه هاي سبز گرفتي . من كه در صحنه هاي تئاتر ميان تشويق مردمان و احسند وبه به هايشان بودنم را فراموش كرده بودم و داشتم جيب هايم از مال دنيا پر مي كردم . چه شد كه مرا دوباره صدا كردي و به خود بازگرداندي ... آري من ايمان دارم که بخاطر آن پروانكهاي معصومي كه بال به آتش درد زدند مرا به خودم باز گرداندي  و يكي از آن گلهايي كه از باغ روزگارت براي خود چيدي ....آري از درد آن دختر معصوم هم بود كه مسير نگاهش بر قدم تو ايستاد

                                             ..................................................

شب اجرا كه شده بود پرويز پرستويي زماني كه ته مانده سعيد امامي ها ( امامي خوورده ها ) ريخته بودند و با تپانچه و تشر اجراي ما را جمع مي كردند . در ميان فرصت كشمكش ها با آن ابََر جُهال ها به من مي گفت كه پوپك گلدره در فيلم موج مرده سر تر ازنقش شده بود ... اصطلاحش را يادم هست ، از نقشش فراتر رفته بود و من فكر مي كنم اين خاصيت غريب آن عزيز بود ، هنوز آن كارگردان آلماني را از ياد نمي برم كه معترضانه با آن جانوران پنجه انداخته بود ؛ او هم مي گفت من تمامي لحظات آن نمايش را و تمامي آن ديالوگها را از بازي فوق العاده پوپك فهميده ام . حتي تماشا گراني كه به اعتراض اي ايران خواندند و با غيرت ساعتها در دفاع از من آنجا نشستند و تكان نخوردند ، شايد به خاطر بازي خيره كننده او بود كه بر صندلي هاي تئاتر محكمدوخته شدند.

                                             ..................................................

تمرين را در شش روز شروع كرديم به آن دانشجويم گفتم كه من براي رسيدن شما به نقش تمريني خواهم داشت و از استادي مي خواهم كه تو را براي تربيت حست آماده كند و از رضا خواستم او را به نزد استاد ببرد ... او هم خوش خيالانه فكر مي كردكه من از سمندريان خواسته ام كه در اين تربيت حس ما را ياري دهد ...

                                             ..................................................

استاد تربيت حس هر بازيگري بر هر صحنه اين ديجور جا و ديو جور زمانه بر تخت درد با استخوانهاي بيرون زده و بخيه هاي درشت بر روده ها و مثانه اش افتاده بود . همان گونه كه چشمانش را سرطان برده بود و      قرنيه هاي چشمش را از ضعف و رنج چروكانده و بي آب كرده بود ، همان گونه كه لبهايش آماسيده بود و پاره پاره تكه تكه مي شد و به همراه دندانهايي كه در دهان ريخته بود . همان گونه كه هيچ بخيه اي بر تنش نمي نشست . همانگونه كه يك سطل از  خون جگرش هر روز پر از خون مي شد . همان گونه كه استخوانهاي دنده اش را     مي شد شمارش كرد بر تخت درد افتاده بود و همه را به مهر سلام مي گفت ...او استاد تربيت حس نمايش زندگي من و ما  بود ...و حال بازيگرانم را به بالاي سر او برده بودم به بالاي سر ميلاد عبدلي ، غريبه فرزند اين سرزمين كه بر تخت بيمارستان علي اصغر در رمضاني به نوبهار نزديك در گذشت ...

او به مهر سلام و صلي و دعا مي گفت و نيم خيز مي شد در خونش و كورمال رد تو را بر در اتاق دردش بو    مي كشيد و تو را بهتر از هر ديدني در جانش مي ديد و تو را به خود باز مي گرداند .

 زخمه بزن به سيمْ سيم اين رودِ سرازيرْ بر دلِ كوهْ تارِمه گرفته   دل نواز نوايي ساز كن كه عاصي ام از اين عشق

                                             ..................................................

در طبقه بالاي خانه قديمي زندگي مي كرد ،زندگي كه چه عرض كنم خوب بر آن اتاق كار پدر فقيد  ماسيده بود و      بي هيچ امكاني در سرماي زير صفر وگرماي طاقت فرساي تابستان گوشه گرفته بود و هرزچندگاه از بالاي خانه مثل روح بر حياط جاري مي شد و از صداي در حياط مي آمد كه از خانه خارج شده ، گه گاه هم بر تمرين ما سركي مي كشيد و محبتي مي كرد و مي رفت و گه گاه هم انفجار و فريادهايش از طبقه بالا مي آمد كه شمس     مي خواند و در اشعار مولانا موج مي زد و موج مي زد و تو مي ترسيدي كه در اين امواج اگربيفتي چ ه ها خواهد شد . فكر مي كنم به تازگي درمان را هم شروع كرده بود ...

برادرم مي  آمد و جمله اي مي گفت ... جمله اي كه شايد مزه مزه ذهنمان بود و يا سئوالي را بي طرح شدن برايش پاسخ مي گفت و ياروشني را به جانمان مي بخشيد و باز بي انتظار براي تشكري مي رفت ... 

                                             ..................................................

تمرين به شبهاي رمضان رسيده بود . شبهاي به زمستان افتاده رمضان ... صبح بچه ها به بالاي سر ميلاد رفته بودند . گرد هم آمديم و تمرين كرديم . پوپك فوق العاده بود و همه رنجي را كه در آن نقش بود را به خوبي جلوه مي داد . حتي چيزي بيشتر و به اصطلاح از نقش سر شده بود . هنوز اجراي آن نمايش را از يادم نمي رود كه پوپك غرقه در رنگهاي صحنه شده و به خون مي زد . رنگ سرخي را بر سر خالي كرده بود طوري كه تمام رنگ در پلكهايش وول مي زد . سرخي همچون زماني كه او را از ميان آهن و فولاد مچاله شده بيرون آوردند و سالي به خواب و كماي مرگ رفت و بين ما بود و نبود شد و بر تخت رفتن همه آنها كه ارادتي به  نرگس داشتند را تربيت حس  مي آموخت ...

 

   آن شب در حالي تمرين بوديم ؛ آرام آرام دوستاني به خانه قديمي آمد . رضا هم آمده بود و يك گوشه نشست و در بهر بازي بچه هاشده بود . از ميلاد مي گفتيم و حال او و از ديجور زمانه و ديو جور روزگار و از مادراني      بي اميد و بي دارو مانده و فقر ونداري و ... بعد از هر گفتني به پا مي شديم و همه گفته ها را در اجرا جاري         مي كرديم . شايد نوزدهمين روز رمضان بود... شايد شب ضربت خوردن ...شايد آرام آرام دير وقت مي شد و ما در شب خوب غوطه مي خورديم ...

پوپك ديگر بايد به خانه مي رفت با آن انرژي معصومانه اش بر خاست و به سمت در ورودي خانه قديمي رفت ... او بر خاست و به سمت در خانه قديمي رفت و ما داشتيم از ميلاد و جمعيت و قدر حرف مي زديم ... او ...به ...سمت در رفت و...در را گشود...

                                             ..................................................

امير را زودتر از پوپك مي شناختم ، عاشق بود و حيران ...خانواده پوپك زياد او را قبول نداشتند ولي پوپك معرفت آن را داشت كه پا بر دل كسي نگذارد و نگذرد .من و امير تقريبا هم درد بوديم من هم كسي را در دوران دانشجويي دوست داشتم ، كسي كه قبل از مرگ پدر ابراز علاقه مي كرد و بعد از مرگ پدر كه من ابراز علاقه كردم پا بر قلب و و جودم گذاشت و به راحتي گذشت . بلي آن جانور كم بر قلب كسي پا نمي گذاشت و ترازويي هم ساخته بود واحساس  آدمها را  در آن وزن مي كرد و در دانشگاه هم بين عشاقش رالي راه انداخته بود . ابله ناكس چقدر هم اين كار را خوب بلد بود و آخر هم همسر نگرفت بلكه غلامي را به حلقه بگوشي قبول كرد . من كه     مي دانستم دلشكستي يعني چه نمي خواستم امير رانيز آشفته ببينم . فكر مي كنم اندكي در آن روزگار تاثير داشتم  تا آن دو به هم رسيدند .

همه چيز به خوبي وخوشي گذشت و ساعت خوش آن روزگار براي امير بد روزي نياورد ،‌ ساعت خوشي كه بعدها نحسي زندگي تازه شروع شده امير و پوپك شد ،‌تكه طناب پاره و پوسيده صداو سيماي كپي ان دماغي چرچيل - جناب لاريجاني - كه اين دو طفلك را تا ميانه چاه هول زندگي برد و رهايشان كرد .

در اكباتان خانه گرفته بودند. شبي پيششان رفتم و وه كه پوپك چه سليقه اي به خرج داده بود و ميزمهري چيده و من را مهمان آن خانه لطفشان كردند . اين ساعات خوش همه با رفتن به شهري و خير مقدم گويي هاي مردم به ساعت خوشي ها و تحويل نگرفتن اسطوره ساعت ناخوشي باعث گشت كه صدا و سيما تصميم بگيرد اين بت    شده هاي روزگار را بشكند و ادب كند و كمي تا قسمتي از بودن در تمامي عرصه هاي هنر ممنوع الكارشان  كنند تا از اذهان عموم خوب پاك شوند و مبادا علاقه مردم به آنها سر تر از بعضي ته نشين ها روزگار شود .

بايد پرونده اي مي ساختند .ساختند و يك فيلم تولد كار آنها را ساخت و يكي دوتا از لوس هاي همان برنامه هم با اولين سيلي مُقر آمدند و بقيه را لو دادند و بد خوش رقصي نكردند اما امير به ساز آنها نرقصيد و هرچه زدند هيچ نگفت . اين شد كه آنهاي ديگر را بخشيدند و آرام آرام گذاشتند كه بيايند و بپلكند اما امير به سالها ممنون الكار شد و همين پايه هاي زندگي آنها را ويران كرد وامير را به ناكجا آباد برد و خراباتي كرد ... راستي هركس كه در اين دوران پلكيده از سر آن بوده كه ارادتي به اين كوچكان عقده اي نشان داده و آنها را بزرگ داشته و بر ميز طربشان جاي دوست و دشمن را آمده ، امير هم اگر زياد نپلكيده و توي دست و پا نبوده خاطر رك زباني سرخش است كه سر سبزش را بر باد داده و بودنش را بر صحنه ها بر فنا ... 

                                             ..................................................

پوپك ديگر بايد به خانه مي رفت با آن انرژي معصومانه اش بر خاست و به سمت در ورودي خانه قديمي رفت ... او بر خاست و به سمت در خانه قديمي رفت و ما داشتيم از ميلاد و جمعيت و قدر حرف مي زديم ... او ...به ...سمت در رفت و...در را گشود...

در همان حالي كه در را باز كرده بود ايستاد و با تعجب رو به ما برگشت و مستقيم به روبه رويش اشاره كرد ، درست مثل كودكي كه آشنايي مي بيند گفت : اِ بچه ها حضرت علي تو حياطه ... ماازاين حرف پوپك كه به شوخي مي زد خنديديم و او هم همچنان كه به پيش رويش نگاه مي كرد لبخندي زد و از اينكه باورش نكرده بوديم   در را بست و رفت .

 

بعد از رفتن او  گرد هم شديم و بچه ها دستهايشان را به هم دادند و نشستند بر كف خانه قديمي تا قدري داشته باشند و دعا خواندشان بالا گرفت . ناگهان ديدم همه شان به گريه افتادند و از پشت پلكهاي بسته اشك مي ريزند .از رضا پرسيدم چه شده گفت حضرت علي را مي بيند كه آمده و عبا بر تن نحيف ميلاد مي كشد و او را با خود مي برد . ميلاد و انسيه رژيار آن زمانه بودند و راهنما ما به سراي درد ... از بقيه هم كه پرسيدم  اين روياي مشترك را ديده بودند . پيش خود گفتم يقينا اثر انتقال فكراست . من زياد به مولا علي معتقد نبودم  و تنها در حد نوشته هاي در كتابها او را درك مي كردم و احترام مي گذاشتم ...

 

برخاستم و به سمت حياط رفتم تا وضوء بگيرم و براي نماز آماده شوم ... نماز صبح شايد كه  طلوع خورشيد نزديك مي آمد ...در را كه گشودم در همان نقطه نگاه پوپك به فاصله دو متر از زمين ...

                                             ..................................................

خانه قديمي ازنام انسيه و ميلاد و اسمعيل و بچه هاي علي اصغر آرام آرام خانه قديمي و همان خانه عتيق مي شد ، با آمدن جواناني كه راه قديسين را سرلوحه خود كرده بودند و حال او بود واو و ...من ...نمي دانم آيا او حاصل عمل ما بود و يا عمل ما حاصلي از او كه در همان جا به هر نگاهي مي ريخت ...

                                             ..................................................

پوپك آنقدر رنج كشيد و آوارگي داشت  تا از اين دنيا رفت . خدا او را دوست داشت كه از كثافت هنر به ميان فولاد او را پيچيد و بر كما نشاند و با خود برد . هنري كه نه دنيا دارد و نه آخرت ... مانور كوتوله هايي كه كم فاسد نيستند و به احوال روزگارملكشان كلا بي تفاوتند و در عرصه انسانيت هم بس تعطيل و دواي هر درد بي درمان را پايين تنه اي دوا مي كنند ودر عشق به وطن همانا بيخ دماغشان را مي نگرند وتنها چيزي كه عذابشان مي دهد اسم مباركشان است كه بالا شده يا پايين ... بعيد نبود كه عاقبت پوپك كه دختر خوش قلب و ساده اي بود مثل همين پفتالهاي كريه شود ... هرچند كه ايمان دارم اگر خودش هم مي خواست آن ارادت شب قدر نمي گذاشت و او را به مرگ هم شده از اين صحنه سراسر خود پرستي بيرون مي كشيد .

                                             ..................................................

از نشانه ها فهميدم آنچه كه من ديده ام وهم نبوده ، نمي توانم بگويم او كه بود ؛ اما خوب مي دانم دردي تمام از فراز آسمان بر سطح خانه قديمي مماس شده بود . سال بعد در اولين كوچه گردانش در همان نقطه تازه واردهاي جمعيت بي حال شدند و به درد افتادند و در زاري تمام كسي را صدا مي زدند ...همان نام آشنا ...

 

وقتي از داخل خانه در آن شب بيرون جا و حياط  آمدم او را نوراني بر فراز دست باد ديدم كه با فرقي شكافته به سختي  مي گريست . انگار كه آني تمام دردش به جانم زده باشد مرا از خود بي حال كرد و من در حالي كه لباس ازتن مي كندم به زير پايش آمدم او را به اسامي مختلفي خطاب كردم ...علي جان ...عيسي من ... علي جانم چرا درد مي كشي ...و نگهان فرياد شدم و خطابش كردم ...تو خود دردي ، درداين مردم ...درد اين كوچه ها ... پس ببار بر سر اين مردم كه تو خود بارون دردي

اين را كه گفتم آسمان غريد و باريدن شديدي گرفت و به سرعت سرتا پاي مرا خيس كرد . او به ناگهان از پيش چشمانم آب شد ومثل قطرات باران باريد ...رضا و بچه هاي ديگر سعي داشتند مرا از ميان خارهاي باغچه بيرون بكشند ... نمي دانم با چه حالي از آن پاجدا شدم ...وقتي بعد از ساعتها مستي و ديوانگي مي خواستم به خانه برگردم حتي نمي توانستم در خانه قديمي را كليد بيندازم و قفل كنم . پيش خودم مي گفتم نه ديگر امكان ندارد كه من بتوانم به زندگي روزمره برگردم . غذايي بخورم و ميان ديگران بگردم و با آنها بگويم و بخندم . من عين درد را عين رنج را و عين  تمامي تعهد بشر را كه حتي فراسوي مرگ هم او را راحت نكرده ، آويخته بر سقف آسمان خانه قديمي ديده ام ، آري من آن رنج را ديدم كه مردمش به مضحكه سال چاپيدن ها و چاپلوسي ها را به نام او   مي زدند .آري من او را ديدم ..سحر كه از خانه بيرون مي آمديم بوي غريبي تمام خانه قديمي را گرفته بود ...بوي گل يخ در آن جا فرياد مي كرد ... در جاي او گل آويزي بلند از گل هاي يخ به ناگهان روييده بود و در زير پايش در آن زمستان چمني سبز در آمده بود ... حيرت آنكه دوستي را( شاه علي سرخاني بازيگر)  به پاي آن گل يخ ها آوردم ...طفلك مي خواست برود و اجراي تئاتر آلمان ها را ببيند هم اينكه به پاي صحن پر از گل يخ رسيد به گريه  افتاد وديدن اجرا را فراموش كرد و با ارادت تمام زانو زد و  گفت ديشب در كنار آتشي نشسته بود وبا گل يخي بازي مي كرده و در همان حال ذكر مولا بر زبان گفته ... هركس در آن پامي آمد بدون آنكه داستان را بداند .درد بر جانش مي ريخت و اشك مي شد .

 

از خانه قديمي مست بيرون زدم تا به خانه رسيدم ؛ قلبم داشت كنده مي شد و در دهانم مي آمد . پيش خود گفتم  ماهواره را روشن كنم و در كانالها بگردم تا  شايد در هيز گري بتوانم اندكي جانم را به كثافت بكشم تا او از قفسه تن و روح من كه طاقت وجود او را نداشت بيرون رود . تلويزيون را روشن كردم و اولين تصويري را كه ماهواره بالا آورد سوختن ژاندارك با ايمان و آرامشي تمام بر هيزم جاهلان روزگارش بود .

 

خون خودت را دردهايت را به جان من ريختي ، رضا يادش هست تا مدتها مي توانستم به جان ديگران نيشترش زنم ... اين داستان را هرجا كه تعريف كردم مرا به ترويج خرافه راندندو بچه ها را نيز كم به جادو شدگان تشبيه نكردند . تنها در صبحي كه با تعجب خاطره آن شب را براي هم بازگو مي كرديم برادرم از بستر جانبازيش چون شبه به پايين جاري شد .او برهمه جا نقاشي مي كشيد و آيه هاي قرآن و حرفها و درد و دلهايش را مي آميخت و مي نوشت .حتي بر ديوارهاي دستشويي ... دستشويي ها هم به نگاه او پاك بودند . به من و بچه ها نگاهي كرد و بدون آنكه بداند ما از چه مي گويم گفت ... ديدينش ، گه گاهي ميآد ، درباره اش روي ديوار دستشويي نوشتم . به ديوار دستشويي نگاهي كردم . دقيقا همان بود . با همان حال دستهاي رها در دو طرف ... پس ما او را به خانه قديمي نياورده بوديم ، او ساكن آن خانه شماره چهل بود كه به چله نشيني هاي درد و تعهد بچه هاي جمع پاسخ ميداد ...آنان كه در لحظه لحظه شان مبتدايشان را يتيمان و مظلومان قرار داده بودند و حتي اگر مي خواستند به صحنه بازي هم شوند تمام حس خدا را از تخت خون كودكي مي گرفتند ... آنان به صاحب خانه مهمان شده بودند . صاحب خانه اي كه جانباز خانه خوب او را مي شناخت ...

                                             ..................................................

امروز از هر روزي بيشتر مي دانم كه تو كه هستي ، كه بودي ، مي خواستم پست ديگري بر اين وب لاگ گذارم ولي اين بحث هاي آخري خصوصا ان آيه كوه شكن تكليف روشن كن  باعث گشت به اين مسير بيايم و يك سر تايپ كنم .

 

مي دانم تو درد معصوم ترين كودكاني كه بي دليل بايد در قوانين خدايي اينها ( كه برايش حديث هم مي سازند ) سرمايه اغنيا شوند  تا آنها به نوازش فقرا به بهشت روند ... معصوميني كه داد پيمبر مرا ،فرياد علي را بر سرچاه بدر آورد  باي ذنب قتلت  باي ذنب قتلت  باي ذنب قتلت  ، آيا پيامبر گفته معصومين يك سرزمين بايد سرمايه اغنيا باشند تا آنها جواز ورود به بهشت بيابند . من كه با جان خود لمس كردم كه آنها در بهشت هم آسوده نمي شوند و اين سو مي آيند كه براي فقرا و فقر بي دليلشان مي گريند و مومنان را صدا مي زنند كه اگر ما را حبيب هستيد . ببينيد كه چگونه خونيم براي مستضعفين عالم ..(1)

                                             ..................................................

مادرو كودكي  كه از فقر و نداري به رنج افتاده . ستم ديده اي كه در زير يوق ظالمي خوب چپاول و بي آينده شده و از طبيعي ترين حقوقش محروم گشته ... مولاي من بر آنها مي گرديد ...

 

كسي كه عمري در جايگاه طاغوت نشسته و در ديكتاتوري شيطان گونه خدا را حتي جعل كرده تا بر شانه هاي مردم فرعون وار مسلط گشته ... آن روز كه او به زير اشك دمادم مادران و فرزنداني كه به برده گي گرفته چون نيل كه فرعون را در خود بلعيد فرو مي رود امام من بر عاقبت جهنمي او مي گريد ..

 

آناني كه اسباب دست ظلم بودند و از اين آب گل آلود كم ماهي براي خود نگرفتند وبا حماقت و جهالتشان خلق را سر كوبيدند و گوش ماليدندو يك ان هم از خلوت خود نپرسيدند چرا... امام من بر اين همه حضيضشان مي گريد

 

آناني كه سكوت كردند ومدعي پيروي از حق بودند . به اصطلاح شيعيان مصلحت باز عاقبت انديش عافيت طلب كه در حاشيه ظلم ايستادند و مظلومان را نگريستند و تنها آب سردكن بر دست ميان كار گِل بردگان گشتند و اين دلخنك كن را خير نام نهادند ... امام من بر آنان نيز مي گريد كه در آن سوي آب با فرعونيان غرق مي شوند ...

 

و امام من با خدايش مي گريد كه بشر را مختار اين دي جور سرا آفريد و به او عقل و وجدان و شرف و فطرت خدا جو داد ولي اين بشربي راه خود پرستي را برگزيد و فنا شد و ...

امام من بر خلق خدا مي گريد ...بر خدايش مي گريد ....بر آمدنش بر وصل از خالق و فصل بر مردم ...و فصل برخالق و وصل بر مردمش مي گريد ... امام من  بر امامتش  مي گريد

                

               او مي گريد زيرا كه باراني است سراسر رحمت كه كارش باريدن است و بس

 

 و در صبحگاهاني كه عالم تمام گرددخداي خلق را مي خواند و از ميان خلق كساني را بر مي خيزاند كه سينه شان گداخته از اتش است ،آنها شمع نذر درد مردمان را بر سينه دارند و با اشك خود خلقان را سقا آمده اند و جان شسته اند . آنها مخازن درد  عالمند كه كوهها از پذيرش آن سر باز زده و تو مولاي من درد ملتي را برجان داري كه تو را در الام و رنجهايشان و در به انتها رسيدنشان فرياد شده اند .

 

واين ملاقات اول بود شايد ...در مستي تمام ...

                  

        اميدوارم نقل اين حال شخصي مكدرتان نكرده باشد ... خودم هم نمي دانم براي چه اين وب لاگ را محرم اين سر دانستم شايد بخاطر آن باشد كه هنوز شما به خانه قديمي مي آييد و من به امدنتات بس دلبسته و اميدوارم  

                                            (فاتحه اي بر ياد پوپك عزيز)

 

 

 

 

 

 

پيوست (1)

 باور ندارم كه اين حديث از آن موسي كاظمي باشد كه در حكومت جور و فساد و فقروفحشا و فاصله طبقاتي بي نهايت بيايد و در تاييد حال آنان كه به زندانش انداخته اند بگويد

 

در حديث قدسي ديگري به نقل از امام كاظم(ع) آمده است :اگر فقرا نبودند،اغنيا مستحق بهشت نمي شدند

 

من اين حديث را از جانب آن بزرگوار بعيد و محال مي دانم يعني كشور هايي كه فقر را به تاريخ پيوسته اند ؛‌يعني  سوئدي و نروژي ها و سويسي ها و هر آنچه كه به دولت رفاه معروف است و فقير ندارند به بهشت نمي روند .

البته مي شود اين حديث را اين گونه بهتر باور كرد كه اگر فقرا نبودند اغنيا مستحق جهنم نمي شدند .

مي داني كاري ندارد  كل حديث كه تكان نخورده يك كلمه جابجا شده كه به كسي هم برنمي خورد .  اما همين يك كلمه چه ها كه نمي كند بجاي آنكه برتري دهيم به حال هم نوع به مال اندوزي كه ما رابه بهشت مي برد بها ميدهيم  مي توانستيم بگويم در سايه زكوه به فقرا و انفاق ، غني شدن شري ندارد  و...

بحث اين مورد بسيار است و كمي هم بي لطفي است كه من در پست چيزي بنويسم  و عزيزي دركامنت پاسخم دهد اما ...

حال حديث قدسي ساختيم و به امام بستيم باشد . ايراد ندارد چرا از كسيه قيامت و آخرت نديده و جيب خدا براي محرومين دل خوش كنك  مي سازيم كه

 

 بازهم درحديث داريم كه در روزقيامت از فقرا سوال مي شود و آنهاپاسخ مي دهندبه ما چيزي نداده بوديدكه حالا سوال مي كنيد. خداوند مي فرمايد به ازاي آنچه در دنيا به آنها نداده ام هفتاد برابرش را هم اكنون به آنها دهيد تا راضي شوند. و به آنها گفته مي شود به دقت به سيماي مردم نگاه كنيد تا هر كس كه به شما نيكي كرده با شما وارد بهشت شود.... همانا فقرا در آخرت دولت بزرگي خواهند داشت...

 

من مي دانم كه ظرافاتي در آفرينش هست و دراين باره كم آيه و حديث موثق نداريم ...ولي وظيفه اغنيا اين نيست كه طفيلي به فقرا دهند و بهشت را براي خود بخرند  ...  بل  وظيفه حقي است كه از كسي گرفته  شده و در جاي ديگر اندوخته گشته ... گيرم درست باشد اين حديث . اما هفتاد برابر هيچ چقدر مي شود ؟ هفتاد برابر نداري ها ؟ هفتاد برابر بدبختي و درد ... گيرم چيزكي شود ولي بازهم  در حد ويلاهاي آنچناني در اين سو و آن سوي دنيا كه از بيت المال براي خود بريديم نمي شود ... مي شود. حديث در معني و مفهوم لنگ مي زند و نه بدرد          جامعه شناسي مي خورد و نه عقل را خوش مي آيد و نه فطرت را ...خدا حق محرومين را خواهد داد آري به قرنهاي برابر ، اما حق اغنيا را هم خواهد داد كه قرآن مي فرمايد :

چه بسيارآباديهاي ستمگري كه درهم شكستيم و بعد از آنها قوم ديگري روي كار آورديم 11هنگامي كه عذاب  ما را احساس كردند كه ناگهان پا به فرار گذاشتند 12( گفتيم )فرارنكنيد و به زندگي پر ناز و نمعمت و به مسكنهاي پر زرق و برقتان برگرديد شايد سائلان بيايند و از شما تقاضاي كنند و شما هم آنان را محروم باز گردانيد . 13 گفتند اي واي بر ما به يقين ستم گر بوديم 14و همچنان اين سخنان را تكرار مي كردند تا آنها را درو كرده و خاموش ساختيم ...و آيات بسياري ديگر ...

                                             ..................................................

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 4:19 توسط شارمین |

يا مقلب القلوب و البصار

گنداب است بي شك ، و اين رنگ شيري كه به اين گِلاب افتاده است ، تخم حشراتي است كه در حاشيه اين گنداب جمع گشته و تو مادر من نشسته اي بر سر اين گنداب و سعي داري با دست نوازش آب را صاف كني . 

 

استخوانهايت  در تنت خوب نمايان شده ، كوزه ات را از اين آب پر مي كني و باز ميان اين صحرا تا كپر تنهايت  در اين تندباد شن ريز مي روي تا به كپرت مي رسي . پاره چوبهاي و خار و خاشاك نمي دانم از كجاي اين صحرا را سرهم كردي ، خيلي وقت است كه بي مرد ماندي از همان زمان كه پنج پسرت را كه اين كپر هنوز  بوي تن آنها را به يادگاردارد به همراه  شوهرت را از دست دادي . شوهر تورا مي گويم سقاي جبهه مرز كوه آسمان بين و فرزندانت ... راستي خبر دار شدي آنكه مفقود الاثر شده بود را استخوان پيدا كرده اند و در ميداني بر تابوتهاي ديگر بار زدند و گردانده اند . حال اين آخري هم كنار پدر و آن چهار تاي ديگر خانه دارد .  

يادت است مادرم ، در همين كپر سخت و اين روستاي گم شده در اين گوشه ديجور زمان چه رشيد شيرمرداني را تربيت كردي كه بي هيچ سئوالي هرچه گفتند اسلام ،گفتند برچشم تسليم و هرچه گفتند وطن ،گفتند جان فدايش و جان فدا كردند بي دريغ  ...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پا بر اين عور صحرا مي گذارم ميان شن ريز دمادم  و يكي روستاي تنها با خانه هايي تمام گل و كاه مي يابم كه به زحمت فرض قرار انساني را در آن مي توان داشت . طويله شرف دارد به اين سقفهاي كوتاه ... مي ايستم و نگاهم را به دور مي گيرم و در گوش همسر و یکی از همراهان  جمعيتيم خدا را شكر مي گويم كه به لحظه اي براي اين روستا به خدمتي اندك آمده ايم . در خانه هاي گور واره دختربچه گاني زيبا با كارنامه هاي درخشانشان سر مي رسند و نمره هايشان را به رخم مي كشند . خمودگي و ترياك و مخدر از سرتا پاي روستا مي آيد . بادي مي گيرد و خشكي تن اين سرزمين را به مشامت مي ريزد و با تيزهْ تندهْ هاي شن ، شيار چشمت را به اشك وا مي دارد . راهنما مي گويد از بعضي اين روستاها دختركان را محض تفريح به امارات مي برند . شايد شايع باشد ؛ اما دراين دخمه ها نان از كجا مي آيد ؟ پدر با فرزندانش چه مي كند ؟  پسران عصاي دست اما دختركانش چه  ...

 

 قاچاق بنزين مجاز است . شبها هم از ساعتي به اين روستاها نمي توان شد كه در قرق كاروانهاي حمل مواد     مي شوند . آن خانه و آن خانه و آن خانه كه در اين روستا اندكي آبرو دارند و سقفشان برقرارتر است از آن كساني هستند كه اين كاروانها را همراه شده اند .

 

دكتر همراهمان به سراغ دختربچه اي ميروند كه بر شانه نحيفش  برادر كوچكش را به بار بسته و در درخشش آفتاب تند آن خشكه صحاري موهاي دختربچه را كه به نارنجي تندي مي زند در دست مي گيرد و اندكي مي فشارد . موهاي دختربچه در همان تندي آفتاب گردي مي شود و مي ريزد و به هوا مي رود . موهاي كودك بچه هاي اين روستاي فراموش شده همه نارنجي است و به دست مهري  كه بر سرشان بكشي به باد مي شوند و مي روند . دكتر مي گويد از سوء تغذيه موهاي كودكان اين ديار ترد و بي ريشه شده است .

آن سوي اين مرز خاك و صحن ِنداري هاي تمام ، سرزميني سبز نظرم را مي گيرد . مي پرسم آنجا كجاست .    مي گويد افغانستان . مردم ديار ما به آن سو مي روند، نانجيبشان ترياك مي آورد و نجيبشان بنزين مي برد و بلور براي فروش مي آورد . افغان به ما بلور مي فروشد ! مگر بلور آنها اين سو بازار دارد؟

 

شب كسي به اين روستاها نمي شود . اما كار ما نيمه مانده و تا شب مي رسد . هنوز بسياري از خانه هاي نيازمندان است كه سر نزده ايم و برايشان كمكهاي امدادي را در آن سال خشك نبرده ايم . حس مي كني زير نظر هستي اما اين مهم نيست . مسيري را پياده مي رويم . چه تاريكي مطلقي و چه آسمان بلندي  وه چه شب بي انتهايي دارد اينجا ...

 

خانه ها بوي دود مي دهد . در نور رقصان  نارنجي اندك كه از حفره هاي گلي به نام پنجره بيرون مي زند حس مي كني مردمي به آرامي خوب مي سوزند . نارنجي و خشك به رنگ موهاي فرزندانشان ...به هر خانه كه سر مي زنيم فرزنداني هستند كه با همان سوء تغذيعه در دو وجب جا بهترين معدل ها و نمره ها را آورده اند .آنها    مي تواند آبروي فردايمان باشند . آبروي اين ملك

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

فرزندم را ،‌فرزندانم را به آب و آيينه و آفتاب سرزمينم داده ام . يكي شان از همين كپر رفته بود به مهندسي يكي دانشگاه پايتخت و يكي شان سال آخر دكترا و آن ديگري و آن ديگري ... گفتند آب و خاك نياز به خون فرزندانم دارد  ،با خون جگر گوشه ام كه در اين ويرانه ويلان زده باد گير و صاف كردن از گلاب روزگار ايامشان را گذراندم خاكمان را آبياري كردم . يكي شان را تكه تكه در پلاستيكي تحويلم دادند و يكي شان بر تخت درد رفت و يكي شان را چشم به انتظار ماندم تا كه گفتند خون او هم خوب بر خاك اين قصرشيرين و آب  آن اروند رود رفته است . فرزندانم شهيدند و شهيد شده اند .

 

از پيش اندام شكسته آن مادر،‌ شكسته تر برمي خيزم . ياد راهنمايي و مدرسه خودمان مي افتم خاطره دردناك هم سال و هم كلاسيم كه در باتلاقهاي فاو گم شده بود . نوجواني چهارده پانزده ساله كه در آن گل مهيب  رونده فرو رفته بود و به ياد مي آورم آن كسي را كه درامنيت و آسودگي  پشت جبهه ش مي گفت از فاو مي توان خانه هاي بصره را ديد و پيروزي نزديك است . از باتلاق مي توان پيروزي را ديد آيا ؟ آنهم به واسطه ارتشي تشكيل شده از نوجوان چهارده ساله و يا اين روستاييان پاك دل ، اگر ديدن بصره از درون باتلاق تماشايي است چرا خودت و پسرانت نمي روي و از آن زاويه نگاه نمي كني ؟ مگر شما ادعاي مردمي نداريد ؟ مگر دراين باتلاق مردمان جمع نيامدند ؟ مگر  نمي گويي از آنجا پيروزي رصد شدني است ؟... نه جانور تو بايد بيرون آن گود بيزينس اسلحه هاي نفر را خوب اداره كني و از فرو رفتن سرمايه و نسلي جيب عالي را پر كني ، راستي چه شد تو كه مدعي هستي جنگ را به واسطه اشكت تمام كردي و به همه گفته اي از جنگ طلب ها خواسته اي تو را مواخذه كنند ولي من اين حرف تو را يادم است كه گفتي  پيروزي(بصره ) ازآن  باتلاق( فاو )  پيداست ، بعد تو كه ازهمه از آن بيشتر سود كرده اي و كلنگ آباداني جنوب ايتاليا وامارات را هم زده اي .نه جانم زرنگ نيستي .نوجواني روستاي را به كارزار بيهوده گل بري و دلالي اسلحه كني دليل بر شاهكار هوشت نيست .

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

از اين سو به آن سوي قرون به واسطه ارادت مي روی و او  را مي بينی در پشت آن در اتاق ، اسماعيلش را بر تخت رنج دارد و فرزند پیش چشم پدر پلك پلك مرگ مي زند همچون شمعي به دست باد آرام خاموش مي شود . و او  چگونه از بستر فرزند بر مي خيزد و به مكتبت مي شود . آرام آرام او رامي بينی كه  به معلي بن خنيس  که دوان دوان مي آيد و مي پرسد يا امامم چه شد و مي فرمايد كه تمام شد . اسماعيلم آرام  گرفت و بعد مي رود و مي گويد بايد به مكتب شويم و درس نيمه مانده را به اتمام رسانيم . من تو به واسطه ارادت آن سال را مي بينی . سال يا محول خواندن  شما را اي عزيز

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------   

 

مادري در اين سو بر بستر افتاده در يكي از همين خانه هاي جنوب شهرمان و با قلب دردي سخت دست و پنجه مي كند . دست نحيفش بالا مي آيد ويك آن ميان افتادن و نيافتادن معلق  مي ماند  و مادر مي گويد دو پسر داشته . دو عصاي دست كه در يتيمي بار آورده ، يكي در انقلابش كشته شده  و يكي در جنگش  ... مي گويد به فرزند مادرانه هشدار مي داده كه به خيابان پر خطر آن روزگار نرود كه ممكن است گرفتار يا كشته شود و  فرزند در پاسخ  مي گويد مي رويم مادر كه اگرهم كشته شديم فردا شما راحت باشيد .فرزند اول كشته مي شود و جنگ درمي گيرد مادر بر سرگور فرزند اول مي رود و مي گويد تو رفتي و جانت دادي كه ما راحت باشيم و راحت نيستيم .

فرزند دوم به جبهه مي رود مادر او را منع مي كند و مي گويد پسرم برادرت جانش داد چه شد . ما را دست تنهاي اين روزگار گذاشت و رفت ، برادر كوچكتر مي گويد ما مي رويم مادر تا شما در فردا راحت تر باشيد .

مادر مي گويد بر سر خاك دو فرزندم مي روم و مي گويم رفتيد كه ما آسوده شويم و آنچه كه در اين روزگار ازدست داديم تنها همين واژه آسودگي بود و بس .

دويدن ، هروله زدن ، ميان اجاره خانه و يكي سرپناه ساده ، ميان نان بخور ونميري كه بر سفره آيد . ميان آبرو و عزت و شرف و حال ...     

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

گنداب است بي شك ، و اين رنگ شيري كه به اين گِلاب افتاده است ، تخم حشراتي است كه در حاشيه اين گنداب جمع گشته و تو مادر من نشسته اي بر سر اين گنداب و سعي داري با دست نوازش آب را صاف كني . 

 

خانه هايي را مي بينم بي در و پيكر و بچه هايي بي آينده كه از اين سراهاي نااميدي بيرون مي آيند . كه در امروزشان شايد دلخوش برادر و خواهر كوچكي باشند كه بر دوش خود  بسته اند ، شايد دلخوش مدرسه اي كه در كيلومتر دوري ها مي روند . و شايد دلخوش من و تويي كه به قرني از اين جا رد مي شويم .عاقبت آنها چه       مي شود ؟ نگاه به خانه ها مي كنم بعضي هاشان را مي توان با كمتر از پانصد هزارتومان در و پيكري ساخت و نور اميدي داد و بناي عشقي بر پا كرد . يعني جايي هست كه به اين ارزاني بتوان منجي گشت ... پيش خود       مي گويم كسي كه اين توان مالي را ندارد و بياد مي آورم ...

 

كنسرت فائقه آتشين ( گوگوش ) در دبي برقرار است در هفتم فروردين ماه اين سال شمسي كه مي آيد . فروش بليطش 600 هزارتومان است . كساني هستند كه به اميد ( من آمده ام كه ناز بنياد كند )، به لمحه اي شنيدن (همسفر تنها نرو )با پول مفتي كه دراين ديجور زمانه از نمي دانم كجاي اين سرزمين جمع كرده اند بروند در دماي چهل درجه فندكهايشان را در تاريكي روشن كنند تا خانم خانمها در سر پفتاليش رگ گردن در جاه طلبي بتركاند . نه ما يك لحظه هم نبايد از صحنه خود پرستي ها پايين بيايم و يكي نغمه اي ترد به وسط حنجره بلا زده مردم اين سامان بخوانيم كه شيطان به خانه شان آمده . انگار نبود آن خواننده آمريكاي لاتين كه براي آزادي موطنش خواند تا دست و پا و گوشش كردند . حال اين نفله ها هنوز سر پيري آهنگ تين ايجيري  مي خوانند و نقش باكره ببوي معشوق رفته دل شكسته آفتاب مهتاب نديده را بازي مي كنند . چرا بهترين افسران اين مملكت در ابتداي انقلاب تيرباران شدند ولي تمامي اين فاحشه مردان و زنان ( به يكي دو استثناء ) به دقت غده شان را از تن اين سرزمين بيرون آوردند و دريخچال مباداي  لوس انجلس جراحي كردند . مردمي كه روزگاري از تمامي من با اينم ؛ نه ديگه با اين نيستم ، حالا رفتم با اين يكي ... اين به اصطلاح هنرمندان خسته شده بودند و  مملكتشان را زير ور كردند حال     مي روند در دبي كنسرت آهنگ هاي نخ نما و تكراري اينها را به ششصد هزار تومان گوش مي دهند . بازي چيست ؟ نه اينكه ما سر در نمي آوريم كه چرا اين جانوران در اين بسي رنج سي ساله چرند خواندند و يكبار حتي براي پايان جنگ و زنداني سياسي شصت و شش ... و هزار درد بي درمان ديگر حتي يك آه هم سوي اين ملك حواله نكردند . حال همشان جمع دبي اي هستند كه اين خليج آبي را بي تمدن فارسش مي خواهند تا در اين منطقه دختركان فراري را در شب شكني تلخ به زير نجاستهايشان  بكشند و براي خوشي هاي لحظه ايشان تمام عمر اين بچه ها را قربان كنند . مگر نبود آن زيرزمين تاريك كه از همين ملك فارس يافتند كه دختركان كوچك اندام را بر صندلي سختي با چوبينه آلتي كه بر جانشان فرو مي شد به روزها مي بستند تا آماده پذيرش خليج عربي شود . باي ذنب قتلت  باي ذنب قتلت  باي ذنب قتلت  باي ذنب قتلت 

بيا بنگر تلخي اين روزگار را كه اصلاح تربيت زاهدان ،اصلاح تربيت زاهدان  ،اصلاح تربيت زاهدان به وسعت صحرايي خوب كش آمده و پر از فرزنداني از اين خاك است كه انباري مواد مخدر مي شوند و ترياك و هرويين به ماتحت مي كشند يا كه مي بلعند تا به اين سوها آتش بر دامان جوانانمان زنند و وه چه افتخاري مي كنند كه من  چند كيلو ترياك در تن كودكانه ام  به آن سو برده ام .تكليف فرزند اين سرزمين رستم دستان اين است و تكليف اين مدعيان خليج عربي آن است كه فرزندانشان در بهترين مدارس بلولند . تا در خنگي ذاتي تنها به فاحشه هاي جهان زبان عربي بياموزند . چيست كه تمام فاحشه ها از تمامي نژادهايش عربي آموخته اند ، به خاطر ذهن مشعشع اينان است يا شهوت طويلشان ...حال بايد آنها بخورند و بخوابند و بروند وبيايند و علف هايشان را يكسر با قطره چكان در صحراي خشك آب دهند و بر ريشه بي ريشه سرزمينشان لوله هاي آب گره زنند و ناممكن زيستن در آن صحراي مرده را به زندگي شداد گونه تبديل كنند و باغهاي معلق بابلي بسازند ، آن وقت فرزند ايران در دود و دم و دخمه دومتري اعتياد زده زندگي كند و مشق شبش را تمام كند . چيست اين بازي ؟ نه اينست كه نمي دانيم .     مي دانيم خوب هم مي دانيم .

بيا و بنگر كه در اين سوي در سرزمين بزرگترين تمدنها كه مشعشع به پيامبران مهر پرست است ، موي جواني را به اصطلاح نيروي انتظامي به چنگ مي گيرند و آتش مي زنند و فيلمش را تكثير و عالم گير مي كنند يكي هم نيست كه شاكي شود كه اين جانور صفتي يعني چه  ؟ من نمي دانم مگر اينان حافظ احساس و جواني و روحيه شكنده فرزندان اين ملك نيستند  مگر به دفاع از اين جوانان در مقابل تحقير نيامدند پس چرا ؟ پس چرا تا بدين حد آخر جواني را تحقير مي كنند . گيرم كه يكي در صحن حفظ آبروي ملت غلطي كرد نبايد گوشش را كشيد ؟ نه مثل اين است كه در خواب خرگوشي يك ملت ماهيت پليس عوض شده و در شيك ترين ماشين ها و اتول ها بايد بر سر پاساژها به ايستند و تذكر به تار مويي بند كنند بي آنكه ببيند زندگي خانوارهايي در اين ملك به دود فنا رفته و در زير فقر و فحشا و اعتياد به تارمويي بند است . نه اينكه نمي دانيم اينجا بايد اين زجرها باشد و فرزندان اين ملك را مثل گاو داري از هم جدا كنند تا گاو نر را هار شهوت ،بي تاب و تنها به ماموريت جوجه كشي وادارند تا غير از درد سخت پايين تنه اش هيچ معراج ذهني نداشته باشد ، حال در مقابل اين همه رنج ، كشوري را در دو وجبي همين خاك علم كني كه با سي و اندي كانال ايراني صبح تا شب قرتي هايي نظير كامران و هومن را تبلغ كنند كه بد با ايامشان حال نمي كنند . كانال هايي در مقابل نفله كانال هاي خودمان . آنهم به ماموريت از همين آدمهاي اينجايي نظير شب خيزش كه سه كانال درپيت دارد و برادرانش  در صدا و سيماي اين سو هم كم نمي پلكند . داستان چيست ؟ نه اينكه نمي دانيم .خوب هم مي دانيم .

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

گنداب است بي شك ، و اين رنگ شيري كه به اين گِلاب افتاده است ، تخم حشراتي است كه در حاشيه اين گنداب جمع گشته و تو مادر من نشسته اي بر سر اين گنداب و سعي داري با دست نوازش آب را صاف كني . 

 

فرزنداني از جنس نور و آيينه بر باد شدند . هنوز هست در خانه اي كه پدري هرشب پيش چشم فرزندانش از بوي يكي شوينده ساده به خون مي افتد و جگر را بالا مي آورد ؛ دراين ديجور زمانه هست خانه اي كه كيسه هاي غرض اعصاب و روان وكليه و روده و معده و قلب پدري از نقل و نبات فرزندان بيشتر است ، پدر دست مصنوعي اش را به تاقچه پيش چشم فرزندانش مي گذارد و بر پهلوي تركش خورده اش روغن مسكن مي مالد و نيمه هاي شب به موج جنگ   مي خواهد سر فرزندانش را ببرد . هنوز هست مادري كز كرده بر درايمان خانه اش كه آيا فرزندش از جنگ بر مي گردد. هنوز هست در اين سرزمين يكي مرد يا يكي زن و يا حتي يكي كودك كه جهش ژنتيكي بمب ميكربي كه پدر به تن و عاريت از جنگ گرفته بود را به جان خود با سرطان سختي به ميوه نشسته ... آنوقت آن سوها     طبقه اي از جنس شيطان كه در آستين هر حكومتي به عافيت در گوشه امن احتكار و كم فروشي و گران فروشي خود را مي بندند و چه چيز بهتر از انقلاب و جنگ تا آنها رشد ناشريفشان را كنندو در آن سو ها آري نوروزي به راه مي اندازند تا آرمان خواهي ملتي را به ريش خند بگيرند . ملتي كه استقلال خود را مي خواهد . ملتي كه با اعراب باديه نشين كه تا قرن انم دنيا هم قبيله اي  مي زيند و  سيستم خانواده شان ارباب مردي است و حشم زناني است كه گردد اين مرد مي پلكند فرق دارد . آري ملت ايران كه اگر بر شيشه مغلوب و  حبسشان كني نمشان را به روشني پس مي دهند و برحكامان جابرشان از تازيان عرب بگير تا مغولان خون ريز تاثير شريفي مي گذارند و اين ملت بزرگ را نمي توان با اين كلكسيون شيشه اي كه در دبي جمع كرده ايد با آزاري  از به اصطلاح پليس داخلي مي كشند و اين حبس و قل و زنجيرها و اين بدبختي و بي ناني فريفت تا آرمانهايشان را ببوسند و بگويند ما اصلا چون اعراب بي ريشه و بي دين بيايد سرمان سروري كنيد و برايمان  دكتر مظاهري شويد و  پوستمان  را كش  دهيد و دماغمان  را سربالا  كنيد و عمل شكم و سينه هم انجام  دهيد . صد رنگ كلاس عرفان پرواز روح و شستشوي وجدان به شكل سمينار و همايش بر رويمان انجام دهيد  . دكتر اليست مردان عقيممان  را سر پا  كنند و...آن سو تر نزديك هتل كونكورد برايمان قيصري بيايد و  در مهمل نمايش لاله زاري مرام داش آكلي ش را ببوسد و تمام ممل آمريكايي بزند و كنار صدها ريل استيتي كه از فروش صحرا دكور كوچك و ويترين ناب سرسپردگي را به شكل ريغ مرد پهلوان پنبه ، رضا زاده ساخته اند را علم كنيد تا ما فندك به زير تمامي آرمان هايمان زنيم و آرزو كنيم كه شما بيايد و ما را آزاد كنيد و از شر خودتان از شر سايه اي كه اينجا بنام دشمنتان ساخته ايد  ،نجات دهيد و مثل عراقی ها از زیر پیراهنمان برایتان پرچم خیرمقدم بسازیم.

 

گنداب است بي شك ، و اين رنگ شيري كه به اين گِلاب افتاده است ، تخم حشراتي است كه در حاشيه اين گنداب جمع گشته و تو مادر من نشسته اي بر سر اين گنداب و سعي داري با دست نوازش آب را صاف كني . 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 از اين سوي زمان تا آن سوي زمان بر سفينه دردهاي نسلت مي نشيني به دردهاي او مي پيوندي  ، معلي بن خنيس در آن شب ستاره باران تو را  با انبوه اي از بغض هايت به سراي او مي برد .

بر چهارچوبه ورودي سراي او ايستاده اي . معلي پسر خنيس مي گويد مردي از ملك ايران آمده . امام بر پا       مي شود و تو را با مهر مي پذيرد و تو در همان ورودي بر پاهايش مي شكني و زمين را به چنگ مي گيري و در حاليكه مشت هايت را در بغضي سخت مي فشري  فرياد مي شوي و در ميان هق هق هايت داد مي زني و        مي گويي : بني اميه را سخت كوبيديم ؛ حال بني عباس آمده و  براريكه نه پيامبر بل برتخت خدايي نشسته ، ظالم تر و فاسد تر با عميق ترين سياه چاله ها ، سر مي كوبد و جان مي گيرد و جان جوانان را به كوچك ترين بهانه حرام مي كند .به بزرگان قوم و فريهخته گان روزگار تهمت مي زنند و در بر رويشان مي بندد و روزگارشان را تمام حبس مي كنند و به جايشان دلقكان و  كوته فكراني را مي نشانند و بر ايشان مسلط مي كنند . هرجا كه دروغ و ريا و فريب و مردم خواري و دزدي و زناست مي گويند اينجا مسجد خدا ست ،باور كنيد اينان كمر به قتل دين جدتان  بسته اند . مردم خسته اند خسته از روزگار بني امييه  ديگر نايي ندارند تا دوباره بني عباس بكوبند ، ابومسلممان كشته شده ، شهرهاي مان ويران . بهترين مردان دوران را براي برچيدن اين سلسله ظلم داديم و به خود آمديم و سلسه ظلم ديگري بر سرمان آوار شد . نه كسي مي خندد و نه كسي را توان خنديدن مانده ، شكم هاي گرسنه كودكانمان ور آمده و اينان هنوز بنام دين از ما هزينه مي خواهند و به بهانه حمله مسيحي ها خانه ما را خالي و قصرهاي خود را نو بنياد مي كنند . نه ديگراشكي به چشم مانده و نه اشك پيش چشم اين سنگ دلان رحمتي       مي آورد . گوشه گوشه ملكمان دخمه هاي فساد و شب گردي و تباهي به راه افتاده . فحشا خود را به ميان مشاغل آورده و گدايي و گدا شريف ترين كار و شريف ترين انسان روزگار شده .  خلوت مردم بي دعا و نماز ونيايش ومهرو عشق  مانده ، همه جا نفرت موج مي زند ؛ همه از هم بيگانه اند و از خود بيگانه تر . در كوچه اگر به كسي به پرتي حواس تنه اي زني جانت را به خشونت مي گيرد . كيست كه ما را ياري كند . اي نوه پاك پيامبر مگر ابومسلممان نيامد و حكومت بر شما عرضه نكرد . مگر شما امام زمان ما نيستيد ، پس چرا دل هاي خسته ما را ، جان هاي به گلو رسيده ما را رهبر نمي شويد به سوي رهايي ، به سوي عدالت و آزادي

 

امام پيش چشمت كنار همان چراغ روغني كوچك كه از سرزمين تو آمده نشسته ودر تمام مدتي كه تو زمين و زمان را چنگ مي زني  ندبه فرج مي خواني بر پوستي مي نويسد ، نوشته تمام شده را به معلي بن خنيس مي دهد تا به تو برساند ؛ تا به همه ايرانيان برساند . نوشته اي بلند براي ايران زمين، نوشته اي براي نوروز اين سرزمين و روزي نو براي ايران و ايراني ... نوشته ختم و تمام همه خرافات بني عباسي و بني اميه اي

                                             يا مقلب القلوب و البصار

                                             يا مدبر اليل و النهار

                                             يا محول الحول و الحوال

                                             حول حالنا الي الحسن الحال

چه شده چرا پاسخ اين همه زاري هاي تو اين شد . بر پا مي شوي و پيش خود مي گويي نكند اين همه گريستنت براي برپايي عدالت غلط است  . نكند اصلا راه را غلط رفته باشي نكند بايد در اين دوران را ه مصالح با ظلم را پيش گرفت و يا كلاه عافيت را چسبيد وتنها پناه خانواده ات باشي . نكند تا اين سو آمدنت و صحراها را پشت سر گذاشتن و كمر همت براي باز كردن گره از كار خلق خدا بسته اي همه عبث باشد . امام تو را مي نگردد انگار فكرت را خوانده ، بامهري تمام نگاهت مي كند .

 

 

 

يكي دانه در سرزمينتان در زير خشك يخ بي عاطفگي ها و سوز سرد فريب عمومي و شب هاي بلند بي پايان  زمستاني در خود جوانه مي زند .  تحويل مي شود . پوست سخت مي كند ومی گردد ونرمي وجودش مشت مي كنند ؛ مثل يكي آه ، يكي بغض فرو خورده در حنجره پولادين  مردي صبور، خود را مي گيرد محكم و بي هيچ چشم داشتي در عمق همان سياه چاله خاك دانه مي شود ، در همان سياهي خود نور مي شود . نرمي وجودش را از سختي ، دست گشوده و  آرام آرام به بيرون مي دهد و سر از خاك مرگ ، خاك ناممكن ؛ از بي عدالتي تمام و     بي خدايي تمام بيرون مي زند و خود بهار مي شود و در انتظار بهار نمي ماند . اوست كه سبزي را مي آورد و اوست كه مدبر اليل و النهار را مي يابد و اوست كه مرا در من مي يابد و به من باز مي گرداند . اوست امام من و ما و امامت را به امامش و به من وما  بر مي گرداند . اوست امام زمانش و زمانه اش را به امام زمانش تحويل   مي دهد تا آمدن او بايد در اين زمستان  صبر كرد ؛ اما بدان ديري نخواهد بود كه او از خاك سرد سخت جوانه  مي زند ، نه يك دانه بل هزاران دانه جنگل ساز ، امامان روزگار بر خواهند خواست و امامت فرزندان پيامبر را در جانشان باور خوهند كرد ، بارور خواهند كرد ، مقلب القلوب خواهند كرد ، مدبر اليل و النهار خواهند شد و حول حالنا الي الحسن الحالي تمام ... آري عيد نزديك است اي ايراني ، اين نامه را به سرزمينت ببر .عيد بر شما مبارك          

 

( عکس : م شایسته . زابل ۱۳۸۳)
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 18:37 توسط شارمین |